<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شبکه سراسری همکاری زنان ایرانی &#187; منیره برادران</title>
	<atom:link href="http://shabakeh.de/tag/%d9%85%d9%86%db%8c%d8%b1%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://shabakeh.de</link>
	<description>تریبون زنان و نوشته های زنان</description>
	<lastBuildDate>Thu, 10 Nov 2022 12:37:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>نقش مادران خاوران در دادخواهی / منیره برادران</title>
		<link>http://shabakeh.de/opinion/2267/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/opinion/2267/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Aug 2013 08:40:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[ديدگاه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زنان و زندان]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عدالت برای ایران]]></category>
		<category><![CDATA[منیره برادران]]></category>
		<category><![CDATA[گزارش مراسم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2267/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/opinion/2267/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/08/monireh-150x150.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="monireh" /></a>نقش مادران خاوران در دادخواهییکی از عرصه هائی که زنان در آن حضور فعالی داشته و دارند، جنبش دادخواهی است. در اینجا می خواهم از نقش مادران خاوران بگویم که نامشان با دادخواهی گره خورده است. آنها مادران و خانوده های اعدام شدگان دهه ۶٠ و کشتار زندانیان سیاسی تابستان ۶٧ هستند. آنها جلوی در زندانها با هم آشنا...<a href="http://shabakeh.de/opinion/2267/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 dir="rtl"></h2>
<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/08/monireh.jpg"><img class="aligncenter size-thumbnail wp-image-2268" title="monireh" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/08/monireh-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a><br />
نقش مادران خاوران در دادخواهییکی از عرصه هائی که زنان در آن حضور فعالی داشته و دارند، جنبش دادخواهی است. در اینجا می خواهم از نقش مادران خاوران بگویم که نامشان با دادخواهی گره خورده است. آنها مادران و خانوده های اعدام شدگان دهه ۶٠ و کشتار زندانیان سیاسی تابستان ۶٧ هستند. آنها جلوی در زندانها با هم آشنا شده بودند. در  تابستان ۶٧ که ملاقاتها قطع بود آنها حس کردند که فاجعه ای شوم در زندانها در حال وقوع است. فاجعه اتفاق افتاد. هزاران زندانی را کشتند. صدای اعتراضی برنخواست. مادران تنهائی شان را با هم تقسیم کردند. دورهم جمع شدند. گورستانها را جستجو کردند و با اطلاعاتی که خود بدست آوردند، دانستند که عزیزانشان را در گورستان خاوران دفن کرده اند، در گورهای جمعی. آنجا میعادگاه شان شد، مکانی شد برای سوک، سوک عزیز خود و سهیم شدن در سوک عزیز دیگری.<br />
اما آنها از نقش مادران سوکوار خود را فراتر بردند و به الگوی سنتی مادر عزادار، که نقشی منفعل دارد، تن ندادند. آنها پایه حرکتشان را بر حق شهروندی خود گذاشتند، حق آگاهی از آنچه بر فرزندانشان رفته بود و حق دادخواهی. آنها درد و عزای از دست دادن عزیزانشان را محدود به حوزه خصوصی نکردند و آن را به یک خواست مهم اجتماعی و سیاسی و به یک اقدام تبدیل کردند و خواستار روشن شدن حقیقت و پاسخ‌گوئی مسئولین شدند.<br />
سالها بود که آنها همدیگر را می شناختند. جلوی در زندانها با هم آشنا شده و در سختی ها و بی پناهی ها یاور همدیگر شده بودند. دردی مشترک انها را بهم پیوند می داد. بسیاری از این آشنائی ها حتی به سالهای پیش از انقلاب برمی گشت به زندانهای دوره شاه پهلوی.  در آن زمان هم مادران و خانواده های زندانیان سیاسی گردهم آئی های خود را داشتند و دست به اقداماتی زده بودند. از برگزاری مجالس یادبود برای اعدام شدگان تا مثلا تجمعاتی در قم و بازار  برای جلوگیری از اعدام فرزندان شان در سال ١٣۵٠، تا اقداماتی گسترده تر در اوائل سال ١٣۵٧ برای توجه دادن به خواسته های فرزندان زندانی شان که در اعتصاب غذا بسر می بردند؛ تا تحصن با شکوه در کاخ دادگستری در دی ماه ١٣۵٧ که با آزادی آخرین زندانیان سیاسی پایان یافت.<br />
آن تجربه ها و خاطره ها، به ویژه خاطره تحصن افتخارآمیز دی ماه ۵٧ که چه بسا با نقل و روایت به خاطره جمعی دیگر خانواده های زندانیان سیاسی تبدیل شده باشد، زمینه  را برای گردهم آئی های آنها در دهه ۶٠ فراهم آورد. کم نبودند زندانیان سیاسی دوره پیشتر که آزادی شان را در سال ۵٧ مردم با سرود و دسته های گل جشن گرفته بودند، به دست حکومت کنندگان جدید به جوخه های اعدام سپرده شدند.<br />
ولی اگر حرکت خانواده ها را در این دو دوره مقایسه کنیم، متوجه تغییری در آن می شویم. چه چیزی تغییر کرده بود؟ گرچه اختلاف زمانی دو دوره کوتاه بود ولی مادران در جمهوری اسلامی تجربه جدیدی کسب کردند، تجربه ای به مراتب تلخ تر و دردناکتر. ابعاد جنایتهای این حکومت چنان بزرگ و دهشتناک بود که مادران و خانواده های اعدام شدگان را بیش از گذشته متوجه حقوق بشر کرد. در دوره پیش از انقلاب ۵٧ دیدگاهی که در مورد اعدام شدگان وجود داشت بیشتر با آرمان گرائی آمیخته بود تا نگاهی از منظر حقوق بشر. به این معنا که پیش از تجربه تلخ جمهوری اسلامی شخص اعدام شده عمدتا به عنوان شهید راه آرمانهایش تعریف می شد و حرکت مادران و خانواده ها رابطه تنگاتنگی با سازمانهای سیاسی داشت که در فضای انقلابی آن سالها اعدام شدگان را با دلالت بر حقانیت شان پیوند می دادند.بعدها به ویژه بعد از کشتار ۶٧ این نگاه تغییر کرد و مادران خاوران این پرسش را برجسته کردند: چرا فرزندان مان را اعدام کردید؟ در نامه شان در دی ماه ١٣۶٧ خطاب به وزیر دادگستری می خوانیم: &#8221; ما سئوال می‌کنیم: کدام قانون اجازه داده است که حکم اعدام دسته جمعی صادر کنند؟&#8221;آنها اصل را بر دادخواهی قرار دادند. در همان نامه که با تجمع آنها در مقابل کاخ دادگستری همراه بود، نوشتند: &#8220;ما خانواده های قربانیان فاجعه اخیر و خانواده های زندانیان سیاسی خواستار اقدام فوری، جدی و مسئولانه شما هستیم.&#8221;  نوشتند: &#8221; ما علیه مسئولین این فاجعه دردناک اعلام جرم می کنیم و خواهان آن هستیم که اینان بازداشت و در یک محکمه علنی محاکمه گردند.&#8221;<br />
بعدها هم به رئیس جمهور خاتمی نامه نوشتند. هرگز پاسخی نگرفتند. به سازمانهای بین المللی حقوق بشر هم متوسل شدند. در سفر گالیندوپل به ایران در بهمن ١٣۶٨ جلوی دفتر سازمان ملل تجمع کردند و خواستار ملاقات با وی شدند. تجمع شان با خشونت مامورین مواجه شد. در سال ١٣٨١ به گزارشگران کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد نامه نوشتند. (این نامه ها را می توانید در سایت بیداران پیدا کنید)<br />
به زبان و لحن این نامه ها توجه کنید! در نحوه بیان این نامه ها نکته مهمی نهفته است: زبان این نامه ها، شکوه و مظلوم نمائی نیست بلکه حق خواه و دادخواه است. و حکایت از این دارد که آنها از کلیشه سنتی زنان عزادار قربانی فاصله گرفته اند.این نامه نویسی ها جنبه دیگری هم دارد: مستند کردن خواسته ها و حرکت مادران از یک طرف و اعلام حضور از طرف دیگر، که البته محدود به نامه نوشتن نماند. ارائه نامه ها هر بار به شکل دسته جمعی و با تجمع صورت می گرفت و مهمتر از آن تجمع و حضور در گورستان خاوران بوده است. این تجمع ها در سالگرد کشتار ۶٧ و نیز هنگام نوروز وسیع تر می شد و مردم بیشتری را به خود جلب می کرد. خاوران تنها یک گورستان معمول نیست. خیلی از خانواده هائی که در آنجا جمع می شدند، اصلا نمی دانستند که فرزند، همسر، خواهر و یا برادرشان در کجا دفن شده است. خاوران جنبه سمبلیک هم دارد. مکانی است که حقیقت را در خاکش پنهان کرده است در استخوانهای زیر خاک در گورهای جمعی و گورهای بی نام و نشان و در حضور مادرانی که بر این حقیقت شهادت می دهند. خاوران مکانی است که نبرد بین حقیقت و انکار در آن جاری است. ولی این تنها نبرد سمبلیک تاریخی نیست. یک جنگ واقعی است بین مادران و خانواده ها که در برابرا انکار و برای روش شدن حقیقت و دادخواهی ایستاده اند و نیروهای امنیتی و پلیس، که انکار و مسئولیت نپذیری حکومت را نمایندگی می کنند.ما گفتمان و خواست دادخواهی را که امروز خوشبختانه تا حدودی جای خود را در جامعه ما باز کرده، مدیون این زنان هستیم، مدیون مادران خاوران. آنها بهای سنگینی بابت مقاومتشان پرداخته و می پردازند: از ضرب و شتم گرفته تا کنترل و تعقیب و بازداشت. مامورین از این هم فراتر رفتند و در زمستان ١٣٨٧ با وقاحتی بی نظیر خاوران را با بولدوزر خراب کردند و درب آن را به روی خانواده ها بستند. بر تعقیب و کنترل خانواده ها افزوده شده و آنها در خانه هاشان هم از آن در امان نیستند. ولی به گفته خانم منصوره بهکیش، یکی از فعالین مادارن خاوران، &#8221; آنها هیچ گاه حاضر نشدند که از حقوق خود به عنوان یک انسان دادخواه دست بشویند و ظلمی را که در حق شان شده است به فراموشی بسپارند.&#8221;<br />
بیست و پنج سال پیش زمانی که مادران و خانواده های اعدام شدگان در ایران به فرمان سکوت مقامات امنیتی که به تک تک آنها صادر شده بود، تن ندادند، هرگز نمی دانستند که اقدام شان پایه ای می شود برای حرکت دادخواهی در ایران. آنها سنتی را پایه گذاشتند که بعدها در حرکت مادران پارک لاله شاهد آن بودیم. در تابستان ٨٨ که جوانان معترض را در خیابان به گلوله می بستند، در اعتراض به این کشتار صدها زن در روزهای شنبه در پارک لاله جمع می شدند. در سایت های اینترنتی آنها خواسته هاشان را اعلام کردند. آنها خواستار قطع کشتار، آزادی زندانیان سیاسی و محاکمه و مجازات مسببین این کشتارها شدند. حرکت آنها با استقبال ایرانیان تبعیدی مواجه شد و در شهرهای مختلف خارج از ایران  در حمایت از دادخواهی این زنان و رساندن صدای آنها تجمع ها و تشکل هائی شکل گرفت که تا امروز هم ادامه دارد. آنها که تا حدی خودجوش ابتدا نام مادران عزادار را بر خود برگزیده بودند، یک سال بعد از شروع حرکتشان، نام خود را مادران پارک لاله تغییر دادند.<br />
و نکته مهم اینکه، مادران خاوران بزرگداشت فرزندانشان را که در آن فضای خفقان با شهامت تمام در راه آزادی و عدالت در مقابل زر و زور حاکمان تاریک اندیش ایستادند، با دادخواهی پیوند زده اند، که آرمان عزیزانشان هم بوده است. آنها اندوه بی پایان از دست دادن عزیزانشان را از فضاهای خصوصی فراتر برده و آن را به یک حرکت تبدیل کرده اند و گرامی داشت آنها را وارد فضاهای عمومی کرده اند تا خواستی را مطرح کنند که نیاز بزرگ جامعه ما است: فراموش نکردن و عدالت.منیره برادران، ٢٠١٣</p>
<h2 dir="rtl">سخنرانی منیره برادران در سمپوزیوم &#8220;وقتی زنان خفته برخیزند، کوهها به لرزه درخواهند آمد&#8221; که از طرف عدالت برای ایران در روز هشت ژوئن ۲۰۱۳ در لندن ترتیب داده شده بود</h2>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/opinion/2267/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8220;گولاگ&#8221; در وایمار / منیره برادران</title>
		<link>http://shabakeh.de/activities/2143/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/activities/2143/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 Sep 2012 15:46:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[رويدادها]]></category>
		<category><![CDATA[آلمان]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[منیره برادران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2143/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/activities/2143/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/monireh-Baradaran--150x150.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="monireh-Baradaran-" /></a>از وقتی دست اندکار نمایشگاه &#8220;امید نام من است&#8221; شده‌ام، توجهم به کارهائی از این دست بیشتر شده است. چگونه می توان خاطره‌ها و یادگارهای شخصی را به حوزه عمومی برد و این را در خدمت شکل گیری حافظه تاریخی قرار داد؟ اخیرا مطلع شدم که نمایشگاهی در شهر وایمار تحت عنوان &#8220;گولاگ&#8221; دایر شده...<a href="http://shabakeh.de/activities/2143/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/monireh-Baradaran-.jpg"><img title="monireh-Baradaran-" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/monireh-Baradaran--150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a></p>
<p>از وقتی دست اندکار<a href="http://shabakeh.de/news/2137/" target="_blank"> نمایشگاه &#8220;امید نام من است&#8221;</a> شده‌ام، توجهم به کارهائی از این دست بیشتر شده است. چگونه می توان خاطره‌ها و یادگارهای شخصی را به حوزه عمومی برد و این را در خدمت شکل گیری حافظه تاریخی قرار داد؟ اخیرا مطلع شدم که نمایشگاهی در شهر وایمار تحت عنوان &#8220;گولاگ&#8221; دایر شده که با اسناد و یادگارهای خصوصی  رنج انسانهائی را که در دوره استالین به بیگاری در  شرایط طاقت فرسای اردوگاه ها محکوم شدند، نشان می دهد. گزارشی هم در سایت دویچه وله –فارسی- از این نمایشگاه دیدم که مرا برای دیدن آن مصمم کرد.</p>
<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/monireh-Baradaran-.jpg"><br />
</a></p>
<p>وایمار، این شهر زیبای تاریخی، هم افتخار داشتن گوته و شیلر را بر پیشانی خود دارد و هم ننگ بوخن والد را که در نزدیکی این شهر واقع است. سالها پیش به بوخن والد رفته بودم و ساعتها گوشه و کنارش را جستجو کرده بودم تا شاید از پس غبار زمان درد زجرکشیدگان این اردوگاه را حس کنم. در همان سفر به خانه گوته هم رفتم تا روی دیگر تاریخ اعجازانگیز بشریت را هم دیده باشم.</p>
<p>&#8220;گولاگ&#8221; و بوخن والد در نزدیک هم طعن تاریخ را یادآوری می کنند: یکی تحت لوای &#8220;ترور سرخ&#8221; و دیگری با شعار جنگ علیه بلشویسم جهانی، ولی مرگ از گرسنگی و کار اجباری دور از طاقت آدمی و اعدام نقطه مشترک هر دو بود. گذشت زمان و حوادث تکان دهنده دهه ٩٠ سده گذشته، امروز این فرصت را به ما می دهد که از ورای ایدئولوژی حقیقت را ببینیم.</p>
<p>گولاگ مخفف نام اداره اردوگاه‌های کار و زندان‌ها است که با کتاب &#8220;مجمع الجزایر گولاگ&#8221; الساندر سولژنیتسین در سال ١٩٧٣ به واژگانی که مشخص کننده دوره و مکانهای معین خشونت هستند، اضافه شد. در زمان استالین گولاگ نام دیگری هم داشت که گویا تنها در سردر آنها نوشته شده بود: اردوگاه کار اصلاحی</p>
<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/Golag7.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-2148" title="Golag7" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/Golag7-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>نمایشگاه گولاگ در شهر وایمار، محصول همکاری مشترک بنیاد &#8220;یادبود ارودگاه کار اجباری بوخن‌والد&#8221; آلمان و سازمان حقوق بشری &#8220;یادبود&#8221; (مموریال Memorial) روسیه، در موزه دائمی شیلر دایر است.</p>
<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/DSC05680.jpg"><img class="aligncenter size-thumbnail wp-image-2144" title="DSC05680" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/DSC05680-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a></p>
<p>می بینم که بیشتر بازدیدکننده ها سراغ شیلر می روند ولی تعداد کسانی هم که برای دیدن &#8220;گولاگ&#8221; آمده اند، کم نیستند. سکوت سنگینی بر فضا حاکم است که گاه با صدای آهی کشدار، که از عمق دل برمی خیزد، همراه می شود. آه همسرم است.</p>
<p><strong>ردپاها و شهادتها</strong></p>
<p>در ابتدای ورود نقشه‌ای بزرگ از اتحاد جماهیر شوروی سابق را مقابل خود می بینیم که نقطه‌های قرمز رنگ فروانی روی آن نشانه‌گذاری شده‌اند. بیش از ٣٧٠ نقطه، گسترده در سراسر سرزمین بزرگ شوروی، مکان &#8220;گولاگ&#8221; ها را نشان می‌دهد. سر را که برمی گردانیم ماکتی از یک برج مارپیچ را می بینیم. این برج، که ماکت اصلی آن در سال ١٩٢٠ در انترناسیونال سوم به نمایش درآمد، بنا بود ۴٠٠ متر ارتفاع داشته باشد. این برج عظیم می بایست نماد جامعه ایده‌ال نوین باشد. ولی هرگز ساخته نشد.</p>
<p>در کناره‌های دیگر نمایشگاه، اسناد و یادگارهای شخصی را می بینیم که تصویری از رنج و فلاکت  محکومین گولاگ را نشان می دهند. یک ظرف آلومینیومی کج و کوله، کت و کفشهای وصله شده در یک ویترین، پیراهنی مندرس و رنگ و رورفته در ویترینی دیگر. می خوانم که والنتینای جوان به هنگام دستگیری در سال ١٩٣٨ این لباس را به تن داشت و یک سال که در اردوگاه ماند، همچنان آن را به تن داشت. همین یک تکه لباس با چند خط توضیح سرگذشتی را حکایت می کند. این اشیادر این نمایشگاه معنای دیگری را تداعی می کنند. آن ظرف غذا خوردن را تداعی نمی کند، گرسنگی را در آن می بینیم و لباس و کفشهای مندرس از سرمای تن می گویند.</p>
<p>(در نمایشگاه &#8220;امید نام من است&#8221; دو تکه پیراهن –شلوار و پیراهن- زن جوانی در داخل ویترینی کوچک حکایت سالهای زندان است. او می گوید با همین لباس دستگیر شدم، شکنجه شدم و سالهای زندان را گذراندم. سالها آنها را شستم و شستم و وصله زدم. با این همه دوام آوردند مثل خود من.)</p>
<p>یک پاکت نامه اندوهگین در ویترینی خبر مرگ کسی را می دهد. روی پاکت با خطی کج و معوج نوشته شده که گیرنده مرده است و نامه را به خانواده برگردانده بودند. در ویترین دیگری یک پارچه گلدوزی رنگ و رو رفته را می بینم: شاخه گلی پشت نرده ها. و کمی آن طرفتر چند طرح سیاه قلم توجهم را جلب می کرد. این نقاشی ها که باید  کار یک نقاش حرفه ای باشد ساکنین گولاگ را در عین کار نشان می دهد پشت سر آنها نگهبانی با اسلحه‌اش ایستاده است. در یکی از کابینها روایت شاهدان و بازماندگان را می خوانیم. با فشار دادن دگمه‌ای که به دیوار کابین قرار دارد، روایتهای دیگری را هم می شنویم. دگمه را فشار می دهم و گوش می دهم در همین حال گزارش دیگری را می خوانم. گوئی سرم به دور خود می چرخد. یکی از مرگ از گرسنگی می گوید و صدای دیگر از کار سخت با ابزار ابتدائی.</p>
<p>در توضیح یکی از عکسها می خوانیم که در گولاگها &#8220;برنامه های فرهنگی برای تغییر تربیت&#8221; زندانیان ترتیب می دادند تا از آنها &#8220;انسانهای نوین&#8221; بسازند. در بعضی اردوگاه ها روزنامه های دیواری و چاپی وجود داشت در خدمت تبلیغ به بیرون و بزک چهره گولاگ.</p>
<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/Golag6.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-2146" title="Golag6" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/Golag6-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>در کنار این نمونه ها اسناد، عکس و اطلاعات زیادی برای شناخت سیستم گولاگ به نمایش گذاشته شده است. بسیاری از کسانی که به اتهام &#8220;خیانت&#8221; روانه گولاگها شدند، منتقد سیاسی حزب کمونیست بودند یا از کادرهای ارتش سرخ، که کشور شوراها را پایه گذاشتند. خیلی ها هم شهروندان عادی بودند. بسیاری از آنها جان خود را در اثر گرسنگی و سرما در اردوگاه ها از دست دادند یا تیرباران شدند. تبعیدیان به گولاگ اغلب همراه با خانواده رهسپار می شدند. کودکان هم ناچار بودند در بیگاریهای کمرشکن شرکت کنند.</p>
<p>امروز مشخص گردیده که حدود ۲۰ میلیون نفر در فاصله سال‌های ۱۹۲۹ تا ۱۹۵۶ در این ارودگاه‌ها به بیگاری کشیده شدند. و دو میلیون و ششصد هزار نفر جان خود را از دست دادند.</p>
<p><strong>یادبود (مموریال)</strong></p>
<p>از اواخر دهه ٩٠ زندانیان سابق و فعالان حقوق بشر شروع کردند به جستجوی مکانهای گولاگ و جمع آوری یادگاریها، نامه ها، عکسها، اسناد، نامها و هر آنچه که ردپائی از ساکنین آنها بدست می دهد. آنها جامعه یادبود (مموریال) روسیه را بنا نهادند. آندره ساخاروف، فیزیکدان ناراضی، از بنیانگذاران آن بود.</p>
<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/Golag4.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-2147" title="Golag4" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/Golag4-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>مموریال وظیفه خود را روشن ساختن و شفاف کردن تاریخ  تحریف و سانسور شده توسط حکومتهای گذشته شوروی با تمرکز اصلی روی دوره استالین، و مقابله با فرهنگ فراموشی قرار داده است. در این مدت بیست و چند سالی که از تاسیس این جامعه می گذرد، دست اندرکاران آن توانسته اند آرشیو نسبتا جامعی تهیه کنند و در معرض دید همگان قرار دهند. آنها شهادتهای شفاهی بازماندگان گولاگ، نام و زندگی نامه قربانیان را جمع‌آوری و متشر می کنند. نتایج کار مموریال تا کنون در چندین جلد کتاب منتشر شده است.</p>
<p>اقدام دیگر مموریال حفظ مکانهائی است که زمانی اردوگاه بیگاری بودند و بعدها بصورت خرابه و بی نام و نشان رها شده بودند. این مکانها حامل بخشی از تاریخ سیاه جامعه روسیه است و نباید فراموش شود. مموریال همچنین برای مقابله با فراموشی اقدام به ایجاد بناهای سمبلیک یادبود در گولاگها و زندانها کرده است. نخستین بنای یادبود در ٣٠ اکتبر ١٩٩٠، روز زندانیان سیاسی، جلوی زندان معروف و بدنام لوبیانکا در مسکو برپا گردید.</p>
<p>مموریال روی موضوعی انگشت گذاشته، که هنوز تابوی آن در جامعه نشکسته است. روسیه امروزی تمایلی به بازنگری تاریخ آن دوره ندارد. سیاستهای دولت پوتین، که می کوشد گذشته مسکوت بماند، فضای بی تفاوتی نسبت به گذشته را در جامعه تشدید می‌کند. مموریال فضای سکوت را می شکند و با برگزاری سخنرانیها و اکسیونها و ایجاد بحث و گفتگو مردم را به چالش با گذشته فرامی خواند.</p>
<p>بی تفاوتی نسبت به دوره استالین، ضمنا چشم پوشی بر نقض حقوق بشر در حال حاضر و  نادیده گرفتن جنایتهائی است که در چچن صورت می گیرد. مموریال کار خود را محدود به گذشته نکرده و در مسائل روز هم درگیر می شود. مموریال در افشای عملکرد ارتش روسیه در چچن‌ستان چون وجدان بیدار جامعه عمل کرده، موارد نقض حقوق بشر را ثبت و مورد تحقیق قرار می دهد.</p>
<p><strong>مموریال نوعی از کمیسیون حقیقت</strong></p>
<p>مموریال شکلی از کمیسیون حقیقت است. با این تفاوت که فعالیت آن، جستجوی &#8220;حقیقت تاریخی&#8221; است برای نگارش درست تاریخ و ادای دین به قربانیان. در حالیکه کمیسیون حقیقت در کنار وظایفی که برای درست نویسی تاریخ است، پیگیر دادخواهی هم است. کمیسیون حقیقت نه فقط صدای قربانیان را به گوش دیگران می رساند، بلکه همچنین شناساندن عاملان و آمران نقض حقوق بشر را هم جزو وظایف خود می داند و خواستار عدالت است.عدالت موضوع مموریال هم هست ولی او برقراری آن را در آگاهی تاریخی مردم می بیند.</p>
<p>بر خلاف کمیسیون حقیقت که فعالیتش به یک دوره زمانی از قبل تعیین شده‌ محدود است، مموریال یک سازمان یا &#8220;جامعه&#8221; دائمی است.</p>
<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/Golag1.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-2149" title="Golag1" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/Golag1-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<ul>
<li>نمایشگاه &#8220;گولاک&#8221;      در وایمار آلمان، ٢٠ آگوست تا ٢١ اکتبر ٢٠١٢</li>
</ul>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/activities/2143/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کاشت درخت آزادی در آخن</title>
		<link>http://shabakeh.de/news/2012/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/news/2012/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Mar 2012 10:39:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[مادران پارک لاله]]></category>
		<category><![CDATA[منیره برادران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2012/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/news/2012/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://www.rahaward.org/archives/images/Untitled-5.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="Untitled-5.jpg" title="" /></a>درخت آزادی درخت نماد زندگی نماد زایش و رویش است . درخت آزادی نماد همه جانباختگانی است که در راه تامین آزادی ودموکراسی، در راه تامین عدالت اجتماعی در ایران جان شیفته شان را از دست دادند. ما بخشی از ایرانیان مقیم آخن که در کانون ره آورد گرد آمده ایم با کمک مقامات شهر...<a href="http://shabakeh.de/news/2012/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir="rtl">
<div dir="rtl">
<h3></h3>
<div>
<p><strong>درخت آزادی</strong></p>
<p><em><strong>درخت نماد زندگی نماد زایش و رویش است .</strong></em></p>
<p>درخت آزادی نماد همه جانباختگانی است که در راه تامین آزادی ودموکراسی، در راه تامین عدالت اجتماعی در ایران جان شیفته شان را از دست دادند.</p>
<p>ما بخشی از ایرانیان مقیم آخن که در کانون ره آورد گرد آمده ایم با کمک مقامات شهر آخن درختی به یاد همه آن عزیزان ، به یاد نداها وسهرابها در پارک هانگه وایرخواهیم کاشت تا یاد رهروان راه آزادی همیشه سبزبماند.</p>
<p>ماهمه ایرانیان مقیم آخن و سایر شهرهارا که به مبارزه در راه آزادی ارج میگذارند وامکان شرکت در این مراسم را دارند،به حضور در مراسم کاشت این نهال<br />
دعوت میکنیم.<br />
این مراسم در تاریخ ۳۰ مارس ساعت ۱۴در محل پارک نامبرده برگزار می گردد.کانون ره اورد آخن</p>
<p>آدرس محل کاشت درخت<br />
Hangeweiher, ‎Hermann-Löns-Allee 3, , 52074 Aachen</p>
<p><img src="http://www.rahaward.org/archives/images/Untitled-5.jpg" border="0" alt="Untitled-5.jpg" width="512" height="737" /></p>
</div>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/news/2012/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تقدیر از منیره برادران و ایرج مصداقی در دانشگاه آکسفورد</title>
		<link>http://shabakeh.de/activities/1892/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/activities/1892/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Nov 2011 13:09:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[رويدادها]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>
		<category><![CDATA[منیره برادران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1892/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/activities/1892/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://jahanezan.files.wordpress.com/2011/11/jz-monire.jpg?w=150&amp;h=99" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>منیره برادران و ایرج مصداقی از زندانیان سیاسی پیشین به پاس کمک به تلاش‌ها برای گردآوری اسناد مربوط به کشتارهای دهۀ شصت در ایران از طرف بنیاد برومند جایزه و تقدیرنامه دریافت کردند، در سمپوزیومی که در دانشکاه آکسفورد به همت گروه پژوهش عدالت آکسفورد، بنیاد برومند و جفری رابرتسون وکیل دادگستری و با شرکت...<a href="http://shabakeh.de/activities/1892/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://jahanezan.files.wordpress.com/2011/11/jz-monire.jpg?w=150&amp;h=99" alt="" width="236" height="156" />منیره برادران و ایرج مصداقی از زندانیان سیاسی پیشین به پاس کمک به تلاش‌ها برای گردآوری اسناد مربوط به کشتارهای دهۀ شصت در ایران از طرف بنیاد برومند جایزه و تقدیرنامه دریافت کردند، در سمپوزیومی که در دانشکاه آکسفورد به همت گروه پژوهش عدالت آکسفورد، بنیاد برومند و جفری رابرتسون وکیل دادگستری و با شرکت عده‌ای از زندانیان سیاسی پیشین و کار‌شناسان بین المللی حقوق بشر برگزار شد از منیره برادران و ایرج مصداقی تقدیر شد، در این سمپوزیوم جفری رابرتسون حقوقدان برجستۀ انگلیسی بر این نکته تأکید کرد که: “کشتن زندانیان بی‌دفاع قرن‌هاست که جنایت جنگی محسوب می‌شود اما این جنایت در ایران هرگز مورد تحقیق قرار نگرفته و مسئولان آن تحت پیگرد قانونی نیز قرار نگرفتند.”</p>
<p>هم چنین لادن برومند از بنیاد عبدالرحمن برومند با اشاره به وضعیت نابسامان کنونی حقوق بشر در ایران از جمله بازداشت روزنامه نگاران و مدافعان حقوق بشر یا گرفتن اعتراف تحت فشار و تجاوز به زندانیان از اهمیت رسیدگی به کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ سخن به میان آورد، منیره برادران از زندانیان سیاسی دهۀ شصت نیز با اشاره به کتاب‌ها و جزوات عرضه شده در این سمپوزیوم اظهار داشت: “همۀ اینها برای آن است که بگوئیم آنچه در سال ۶۷ اتفاق افتاد نباید روی می‌داد.” ایرج مصداقی به خبرنگار صدای آمریکا گفت: “ما می‌بینیم بعد از ۲۳ سال آقای موسوی اردبیلی که رئیس دیوان عالی کشور در آن دوران بودند و همینطور آقای میرحسین موسوی که در سمت نخست وزیری بودند می‌گویند که ما مخالف این کشتار بودیم و این بر خلاف تمامی اسنادی است که موجود است و این در حالی است که آنها فرصتی ۲۳ ساله برای مطرح کردند این موضوعات داشتند.” پس از کشتارهای وسیع پس از انقلاب بهمن ۵۷ عموماً و دهۀ شصت خصوصاً در تابستان سال ۱۳۶۷ تعداد بسیاری از زندانیان سیاسی در زندان‌های جمهوری اسلامی به دستور رهبری این نظام کشته شدند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/activities/1892/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از جنازه‌های در باغچه تا خاوران مجازی</title>
		<link>http://shabakeh.de/interview/638/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/interview/638/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Aug 2010 12:45:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[گفت‌وگو و چهره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>
		<category><![CDATA[منیره برادران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/638/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/interview/638/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://www.etehadefedaian.org/images/news/67.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>گفت‌وگو شکوفه منتظری با منیره برادران، زندانی سیاسی دهه‌ی شصت و فعال حقوق بشر بسیاری از سال‌های دهه‌ی شصت به‌عنوان سال‌های سیاه و خونین حکومت جمهوری اسلامی، سال‌های کشتار بی‌پایان مخالفان سیاسی و عقیدتی در ایران، یاد می‌کنند. شاید بتوان نقطه‌ی اوج این کشتارها را تابستان ۱۳۶۷ نامید. بنا بر آمار منتشر شده توسط سازمان...<a href="http://shabakeh.de/interview/638/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<table border="0" cellspacing="0" cellpadding="10" width="100%" align="left">
<tbody>
<tr>
<td><img src="http://www.etehadefedaian.org/images/news/67.jpg" border="0" alt="" width="150" height="200" align="left" /><span style="color: #0000cc;"><br />
</span></p>
<p><strong><span>گفت‌وگو شکوفه منتظری با منیره برادران، زندانی سیاسی دهه‌ی شصت و فعال حقوق بشر<br />
</span></strong></p>
<div dir="rtl"><span>بسیاری از سال‌های دهه‌ی شصت به‌عنوان سال‌های سیاه و خونین حکومت جمهوری اسلامی، سال‌های کشتار بی‌پایان مخالفان سیاسی و عقیدتی در ایران، یاد می‌کنند.</p>
<p></span></div>
</td>
</tr>
</tbody>
</table>
<p><strong><br />
</strong></p>
<div dir="rtl"><span></p>
<p>شاید بتوان نقطه‌ی اوج این کشتارها را تابستان ۱۳۶۷ نامید. بنا بر آمار منتشر شده توسط سازمان عفو بین‌الملل، در این تابستان بیش از سه هزار زندانی سیاسی‌ـ عقیدتی طی دو ماه، بدون دادگاه، به چوبه‌های دار سپرده شدند.</p>
<p>«گلزار خاوران»، آنچنان که خانواده‌ها آن را می‌نامند، یکی از گورستان‌های دسته‌جمعی در جنوب شرقی تهران است که محل دفن این زندانیان می‌باشد. گلزار خاوران به شکلی تبدیل به میعادگاه خانواده‌های جان‌باختگان دهه‌ی شصت شده بود؛ میعادگاهی که البته در سال‌های اخیر با ممانعت‌های پی‌درپی جمهوری اسلامی در سکوتی سرشار از ناگفته‌ها فرو رفته است.</p>
<p>منیره برادران از زندانیان سیاسی دهه‌ی شصت، که برادرش را در کشتارهای همین دهه از دست داده است، یکی از مسئولان سایت اینترنتی «بیداران» است. به تازگی صفحه‌ای در این سایت انتشار پیدا کرده با نام «خاوران مجازی». او انگیزه‌ی ایجاد خاوران مجازی در سایت بیداران را این گونه توضیح می‌دهد:</p>
<p>«ما خبردار شدیم، جمهوری اسلامی با بولدوزربه خاوران حمله و آن‌جا را با خاک یکسان کرده‌است. آن‌ها تمام علامت‌هایی را که خانواده‌ها گذاشته بودند، از بین بردند و حتی استخوان‌ها را هم نمی‌دانیم چه کار کردند. نمی‌دانیم از آنجا برده‌اند یا چه.</p>
<p>به‌هرحال این‌ها گورستانی را خراب کردند و خب می‌دانید که چقدربرای خوانواده‌ها سخت است. آن‌ها با این خاک واین گورستان ارتباطی عاطفی داشتند و دارند. تخریب این گورستان برای آن‌ها یک فاجعه‌ی روحی است و برای تاریخ کشور ما هم. چرا که خاوران در حقیقت شاهد یک جنایت است،جنایات دهه‌ی ۶۰ و مخصوصن تابستان ۶۷. تخریب خاوران در حقیقت به این معناست که می‌خواهند این جنایت را پاک کنند و از بین ببرند. ما در مقابل این تخریب مسئولیم. ما در سایت بیداران تصمیم گرفتیم، برای آن که خاوران از بین نرود و بدانیم که وجود داشته است، آن‌جا را به طور مجازی و الکترونیکی بازسازی کنیم.»</p>
<p>اما خاوران مجازی چیست و چه‌گونه ساخته شده است؟</p>
<p>منیره برادران در این زمینه توضیح می‌دهد:</p>
<p>«برای این کار ما باید خانواده‌ی کسانی که آنجا دفن شده‌اند را پیدا می‌کردیم. پس شروع کردیم به تماس‌گیری با ‌آنها و خب بخشی از بیداران به همت خانواده‌های جان‌باختگان تشکیل شده است. به همین دلیل ما کانال‌های ارتباط با خانواده‌ها را از پیش داشتیم.</p>
<p>هم‌چنین با زندانیانی تماس گرفتیم که می‌دانستیم اطلاعات مفید و مستندی دارند. ما در صفحه‌ی خاوران مجازی یک‌سری اسامی را همراه با عکس‌های‌شان جمع‌آوری کردیم. زمینه‌‌ی صفحه، عکسی از خاوران است که ما عکس جان‌باختگان را روی آن قرار داده‌ایم. وقتی مراجعه کنید، می‌بینید بر زمین خاوران، برخاک خاوران، برای هر فردی سنگ قبری هست، با عکس و مشخصاتی که معمولاً روی سنگ قبر نوشته می‌شود. عکس بعضی‌ها را نداشتیم که به‌جای آن یک گل شقایق گذاشتیم تا این مدارک تکمیل شود و آن عکس‌ها را جایگزین کنیم.»</p>
<p>نماد یک جنایت</p>
<p>جمهوری اسلامی ایران در تمام این سال‌ها علاوه بر سکوت، از دادن هر اطلاعاتی در زمینه‌ی اعدام‌های دهه‌ی شصت و مخصوصاً تابستان ۶۷، حتی به خانواده‌های جانباختگان، خودداری کرده است.در این صورت اطلاعات و اسامی جمع‌آوری شده توسط سایت بیداران تا چه اندازه می‌تواند درست و دقیق باشد؟</p>
<p>خانم برادران در پاسخ به این پرسش گفت:</p>
<p>«این موضوعی را که می‌گویید در مورد سال ۶۷ ومخصوصاً اعدام‌شدگان چپ در آن تابستان صدق می کند، اما خود خانواده‌ها سعی در کسب اطلاعات داشتند. مثلاً از طریق کندن خاک، یا کسانی که شاهد بودند جنازه‌ها را چگونه شبانه به خاوران آورده‌اند و دفن‌ کرده‌اند. آنها یعنی حکومتی‌ها به دلیل کمبود وقت یا هر چیز دیگری، جنازه‌ها را عمیق دفن نکرده بودند. لباس‌های‌ برخی‌شان بیرون از خاک مانده بود و خانواده‌ها شاهد تمام این ماجراها بودند. این‌گونه بود که خانواده‌ها پی بردند سال ۶۷ کسانی را آنجا دفن کرده‌اند. آنها را در کا‌نال‌هایی دسته‌جمعی دفن‌ کرده بودند. در حقیقت نمی‌دانیم هر فردی کجا قرار دارد. یک گور دسته‌جمعی است، اما جمهوری اسلامی هرگز این جنایت را به طور رسمی تأیید نکرده و نگفته است که کجا و در چه تاریخی آنها اعدام شده‌اند و کجا دفن هستند.</p>
<p>حتی ما مطمئن نیستیم آیا کسانی که در گوهردشت اعدام شدند، در خاوران هستند یا نه. خانواده‌ها حدس می‌زنند که آنها را این‌‌همه راه از گوهردشت تا خاوران، یعنی از آن‌ور تهران تا این‌ور تهران نبرده باشند و شاید در گورستان متروکه‌ای به اسم بی‌بی سکینه در نزدیکی‌های گوهردشت، مخفیانه و بی‌نام و نشان دفن کرده باشند. ولی به‌هرحال این موضوع بازهم مبهم است. بنابراین خانواده‌ها خودشان و با توافق خودشان تصمیم گرفتند که گلزار خاوران را نماد این جنایت بدانند.»</p>
<p>تاریخ خاوران از سال‌های آغازین دهه‌ی شصت می‌آید. بسیاری از زندانیان سیاسی اعدام‌شده در این دهه، در این گورستان مدفون هستند.</p>
<p>بر پایه‌ی گفته‌های منیره برادران، از تابستان شصت خاوران تبدیل به گورستانی برای زندانیان اعدام‎شده‌ی چپ می‌شود:</p>
<p>«می‌دانیم که آنجا گورستان بهایی‌ها است و بعد از انقلاب بهایی‌ها همیشه اعضای خانواده‌‌های‌ خود را در آنجا دفن می‌کردند. برای چپ‌ها اما از تابستان شصت شروع می‌شود. قبل از سال ۶۷ کسانی خبر داشتند و به دفتر بهشت زهرا مراجعه می‌کردند.</p>
<p>درآنجا به بعضی‌ها علامت‌هایی می دادند تا مکان دفن عزیزان‌شان در خاوران را بیابند. منتهی همان‌طور که می‌دانید، خاوران گورستانی مثل بهشت زهرا، یعنی یک گورستان رسمی با ستون‌بندی و ردیف‌بندی نیست. در دهه‌ی ۶۰ دفتر بهشت‌زهرا علامت‌هایی را به خانواده‌ها می‌دادند تا بر اساس آن و با حدسیات خودشان محل را پیدا کنند. مثلا می‌گفتند هشت قدم پس از آن دیوار، یا چند قدم بعد از این دیوار و &#8230; به‌هرحال خودشان محاسبه می‌کنند یا از روی تاریخ اعدام‌ها و مسائلی از این دست حدس‌هایی می‌زنند.</p>
<p>این حدسیات ممکن است درست باشد یا نباشد، اما به‌هر حال خانواده‌ها آنجا را علامت‌گذاری کرده بودند. بعضی‌ها حتی سنگ گذاشته بودند. گرچه ممنوع بود، ولی این کار را کرده بودند. یا مثلاً سنگ‌چین کرده بودند و عکسی گذاشته بودند. در واقع می‌خواهم بگویم که جای بعضی از اعدام‌شدگان قبل از سال ۶۷ مشخص بود.»</p>
<p>جنازه‌ها در باغچه</p>
<p>خاوران یا «لعنت‌آباد» در حقیقت محل دفن کسانی بوده است که در ادبیات حکومت اسلامی «نجس» نامیده می‌شدند. از همین رو شاید می‌توان ادعا کرد که گورستان دسته‌جمعی خاوران محل دفن فعالان سیاسی چپ مخالف جمهوری اسلامی بوده است. اما بیان کلی این موضوع همچنان با هاله‌ای از شک و ابهام روبه‌روست:</p>
<p>«همان‌طور که می‌دانید، در ایدئولوژی جمهوری اسلامی آدم‌ها یا پاکند یا نجس‌. نجس را هم در گیومه می‌گویم چون کلمه‌ی خیلی زشتی است و من نمی‌خواهم این کلمه را برای این آدم‌های شریف به‌کار ببرم. از زبان آنها می‌گویم. مثلاً از دیدگاه آنها بهایی‌ها و چپ‌ها به‌عنوان کافر، نجس هستند. اینها این رفتار و نگرش غیر انسانی را حتی در مورد مردگان هم پیاده می‌کنند.</p>
<p>در گورستان خاوران بهایی‌ها‌ و چپ‌ها دفن هستند. اینها در گورستان بهشت زهرا که به آن گورستان مسلمین می‌گویند، جایی ندارند. در شهرستان‌ها که وضع خیلی وحشتناک‌تر بود و گورستان‌های شهر گاهی اوقات از دفن اعدام‌شدگان خودداری می‌کردند. در آنجا حتی جایی مانند خاوران هم نبود. بسیاری جنازه‌ها روی دست خانواده‌ها مانده بود. موارد زیادی را می‌شناسیم که خانواده‌ها مجبور شدند، جنازه‌ها را در باغچه‌ی خانه‌ی‌ خودشان یا در باغ آشنایی دفن کنند.</p>
<p>این مسائل عمدتاً در مورد چپ‌ها بود. من می‌گویم عمدتاً، به خاطر این که خبر داریم در خاوران از مجاهدین هم هستند. برخی از خانواده‌ها می‌گویند ما دیدیم و شاهد بودیم که خانواده‌های چند مجاهد هم به آنجا آمده‌اند. به احتمال زیاد آنها از مجاهدین هستند که در درگیری‌ها کشته شده‌اند، ولی ما اینها را فعلاً در فهرست خاوران مجازی نگنجانده‌ایم، به خاطر این که می‌خواهیم مطمئن باشیم. یعنی با اسم ومشخصات ببینیم که مثلاً چه کسان دیگری هم غیر از چپ‌ها آنجا هستند.»</p>
<p>از منیره برادران می‌پرسم، با توجه به محدودیت دسترسی به اینترنت در ایران، ارتباط خانواده‌ها با خاوران مجازی چگونه بوده و به طور کلی بازتاب آن در بین خانواده‌های جان‌باختگان دهه‌ی ۶۰ چگونه بوده است؟ او پاسخ می‌دهد:</p>
<p>«ما امکان تماس زیادی با خانواده‌ها نداریم. چون هم عده‌ی زیادی در خاوران هستند، هم خانواده‌ها پراکنده‌اند‌. در تماس‌هایی که داشتیم، به آنها می‌گفتیم و توضیح می‌دادیم که این کار برای چیست. هرچند برای مادران پیر، اینترنت ابزار شناخته شده‌ای نیست، اما ما بنا را بر این می‌گذاریم که فرزندان جان‌باختگان و جوان‌ترها، این امکان را دارند که به خاوران مجازی دسترسی داشته باشند.</p>
<p>چون بر اساس پاسخ‌هایی که گرفته‌ایم، می‌دانیم که آنها خاوران مجازی را دیده‌اند. در خارج از کشورهم که امکان دسترسی به سادگی فراهم است. مثلاً خانمی که همسرش سال ۶۷ اعدام شده و هیچ‌وقت خاوران را ندیده است، می‌گفت: وقتی من این صفحه را باز کردم، همین‌طور فقط یک‌ساعت آن را تماشا می‌کردم، مثل این بود که رفتم آنجا، انگار که آنجا هستم. یعنی گاهی اوقات وقتی آدم از آنجا دور است یا نمی‌تواند آنجا باشد، حتی درهای بسته‌ی آنجا را هم ببیند، حس می‌کند یک‌جور رابطه‌ای با خاوران برقرار کرده است.»</p>
<p>خاوران، سند دادخواهی خانواده‌ها</p>
<p>خاوران برای بازماندگان کشتارها و خانواده‌های جان‌باختگان دهه‌ی ۶۰، تنها یاد و نشانه‌ای از عزیزان‌شان نیست. خانواده‌ها سال‌ها تمام تلاش خود را برای حفظ خاوران کرده‌اند. آنها به دادخواهی باور دارند و خاوران و خاوران‌ها در حقیقت یکی از اسناد دادخواهی آنان است. هدف سایت بیداران، حفظ این سند، از گزند تخریب بوده است؛ اما آیا خاوران مجازی، یا به‌عبارتی بازسازی خاوران در جهان مجازی، قابلیت استناد حقوقی هم دارد؟</p>
<p>منیره برادران می‌گوید:</p>
<p>«با قاطعیت می‌گویم که دارد. چرا؟ به خاطر این که منبع ما در اینجا خانواده‌ها هستند و آشنایان خانوادگی. یعنی نام زندانی‌ اعدام شده تنها به صرف این که چپ بوده است در این فهرست نیست. چون می‌دانیم در دوره‌هایی بعضی از زندانیان چپ هم بودند که در بهشت زهرا دفن می‌شدند. به عنوان نمونه برادر من در بهشت زهرا دفن است. برای همین هم ما در حقیقت باید به طور مشخص می‌دانستیم، فرد مورد نظر کجا دفن است و بعد نامش را در فهرست می‌گذاشتیم. بنابراین خاوران مجازی اعتبار حقوقی دارد و قابل استناد است.»</p>
<p>گلزار خاوران تنها یکی از گورستان‌های دسته‌جمعی در ایران است. منیره برادران خاوران مجازی را نقطه‌ی آغاز حرکتی می‌بیند که می‌خواهد با ثبت آثار کشتار، هر روز به حافظه‌ی تاریخی مردم تلنگر بزند، تا از یاد نبریم آنچه را که تاریخ کشور ما به چشم دیده است.</p>
<p>او و دوستانش در سایت بیداران قصد دارند تا در برابر سکوت تاریخ سربلند کنند:</p>
<p>«ما خودمان را به ثبت خاوران محدود نمی‌کنیم. من امیدوارم در ادامه‌ی کارمان بتوانیم گورستان‌های دیگر را هم ثبت کنیم. چه در شهرستان‌ها و چه در سایر نقاط تهران. ما می‌دانیم که در شهرستان‌ها دارند این گورستان‌ها را تخریب می‌کنند.</p>
<p>به عنوان نمونه شنیدیم در شهر رشت، قطعات مربوط به اعدامی‌ها را می‌فروشند. این است که سعی می‌کنیم آنها را هم ثبت کنیم و همین‌طور کسانی را که در بهشت‌ زهرا دفن هستند. در بهشت زهرا قطعاتی وجود دارد که مخصوص اعدام‌شدگان است و جایی نوشته یا ثبت نشده است. حکومتی‌ها مدام به این‌ قطعات حمله می‌کنند و سنگ‌ها را می‌شکنند.</p>
<p>ما به دنبال ثبت آن قطعات هم هستیم و این‌که بفهمیم گورهای دسته‌جمعی در بهشت‌زهرا کجا هستند و پیدای‌شان کنیم. چون مجاهدین را به احتمال خیلی زیاد یک‌جایی در بهشت‌زهرا در گورهای دسته‌جمعی دفن کرده‌اند. البته دقیق نمی‌دانیم و تنها حدس می‌زنیم. یعنی این کار ادامه دارد. فکر می‌کنم تا زمانی که جمهوری اسلامی سر کار است و مانع هرگونه ارتباطات و خبررسانی می‌شود، خب ما خیلی با محدودیت مواجه هستیم. ولی باید این تلاش را کرد تا حداقل آغازی باشد برای کارهای گسترده‌تر بعدی.</p>
<p>من اجازه می‌خواهم همین‌جا این موضوع را هم مطرح کنم و از شنوندگان عزیز رادیو زمانه بخواهم که در این مورد با ما همکاری کنند و اگر کسانی را می‌شناسند که نام‌شان در این فهرست نیست، یا عکسی از آنها نیست و مشخصات‌شان ناقص است، مدارک‌شان را به سایت بیداران بفرستند تا ما اطلاعات این صفحه را تکمیل کنیم.»<br />
بسیاری از سال‌های دهه‌ی شصت به‌عنوان سال‌های سیاه و خونین حکومت جمهوری اسلامی، سال‌های کشتار بی‌پایان مخالفان سیاسی و عقیدتی در ایران، یاد می‌کنند.</p>
<p>شاید بتوان نقطه‌ی اوج این کشتارها را تابستان ۱۳۶۷ نامید. بنا بر آمار منتشر شده توسط سازمان عفو بین‌الملل، در این تابستان بیش از سه هزار زندانی سیاسی‌ـ عقیدتی طی دو ماه، بدون دادگاه، به چوبه‌های دار سپرده شدند.</p>
<p>«گلزار خاوران»، آنچنان که خانواده‌ها آن را می‌نامند، یکی از گورستان‌های دسته‌جمعی در جنوب شرقی تهران است که محل دفن این زندانیان می‌باشد. گلزار خاوران به شکلی تبدیل به میعادگاه خانواده‌های جان‌باختگان دهه‌ی شصت شده بود؛ میعادگاهی که البته در سال‌های اخیر با ممانعت‌های پی‌درپی جمهوری اسلامی در سکوتی سرشار از ناگفته‌ها فرو رفته است.</p>
<p>منیره برادران از زندانیان سیاسی دهه‌ی شصت، که بردارش را در کشتارهای همین دهه از دست داده است، یکی از مسئولان سایت اینترنتی «بیداران» است. به تازگی صفحه‌ای در این سایت انتشار پیدا کرده با نام «خاوران مجازی». او انگیزه‌ی ایجاد خاوران مجازی در سایت بیداران را این گونه توضیح می‌دهد:</p>
<p>«ما خبردار شدیم، جمهوری اسلامی با بولدوزربه خاوران حمله و آن‌جا را با خاک یکسان کرده‌است. آن‌ها تمام علامت‌هایی را که خانواده‌ها گذاشته بودند، از بین بردند و حتی استخوان‌ها را هم نمی‌دانیم چه کار کردند. نمی‌دانیم از آنجا برده‌اند یا چه.</p>
<p>به‌هرحال این‌ها گورستانی را خراب کردند و خب می‌دانید که چقدربرای خوانواده‌ها سخت است. آن‌ها با این خاک واین گورستان ارتباطی عاطفی داشتند و دارند. تخریب این گورستان برای آن‌ها یک فاجعه‌ی روحی است و برای تاریخ کشور ما هم. چرا که خاوران در حقیقت شاهد یک جنایت است،جنایات دهه‌ی ۶۰ و مخصوصن تابستان ۶۷. تخریب خاوران در حقیقت به این معناست که می‌خواهند این جنایت را پاک کنند و از بین ببرند. ما در مقابل این تخریب مسئولیم. ما در سایت بیداران تصمیم گرفتیم، برای آن که خاوران از بین نرود و بدانیم که وجود داشته است، آن‌جا را به طور مجازی و الکترونیکی بازسازی کنیم.»</p>
<p>اما خاوران مجازی چیست و چه‌گونه ساخته شده است؟</p>
<p>منیره برادران در این زمینه توضیح می‌دهد:</p>
<p>«برای این کار ما باید خانواده‌ی کسانی که آنجا دفن شده‌اند را پیدا می‌کردیم. پس شروع کردیم به تماس‌گیری با ‌آنها و خب بخشی از بیداران به همت خانواده‌های جان‌باختگان تشکیل شده است. به همین دلیل ما کانال‌های ارتباط با خانواده‌ها را از پیش داشتیم.</p>
<p>هم‌چنین با زندانیانی تماس گرفتیم که می‌دانستیم اطلاعات مفید و مستندی دارند. ما در صفحه‌ی خاوران مجازی یک‌سری اسامی را همراه با عکس‌های‌شان جمع‌آوری کردیم. زمینه‌‌ی صفحه، عکسی از خاوران است که ما عکس جان‌باختگان را روی آن قرار داده‌ایم. وقتی مراجعه کنید، می‌بینید بر زمین خاوران، برخاک خاوران، برای هر فردی سنگ قبری هست، با عکس و مشخصاتی که معمولاً روی سنگ قبر نوشته می‌شود. عکس بعضی‌ها را نداشتیم که به‌جای آن یک گل شقایق گذاشتیم تا این مدارک تکمیل شود و آن عکس‌ها را جایگزین کنیم.»</p>
<p>نماد یک جنایت</p>
<p>جمهوری اسلامی ایران در تمام این سال‌ها علاوه بر سکوت، از دادن هر اطلاعاتی در زمینه‌ی اعدام‌های دهه‌ی شصت و مخصوصاً تابستان ۶۷، حتی به خانواده‌های جانباختگان، خودداری کرده است.در این صورت اطلاعات و اسامی جمع‌آوری شده توسط سایت بیداران تا چه اندازه می‌تواند درست و دقیق باشد؟</p>
<p>خانم برادران در پاسخ به این پرسش گفت:</p>
<p>«این موضوعی را که می‌گویید در مورد سال ۶۷ ومخصوصاً اعدام‌شدگان چپ در آن تابستان صدق می کند، اما خود خانواده‌ها سعی در کسب اطلاعات داشتند. مثلاً از طریق کندن خاک، یا کسانی که شاهد بودند جنازه‌ها را چگونه شبانه به خاوران آورده‌اند و دفن‌ کرده‌اند. آنها یعنی حکومتی‌ها به دلیل کمبود وقت یا هر چیز دیگری، جنازه‌ها را عمیق دفن نکرده بودند. لباس‌های‌ برخی‌شان بیرون از خاک مانده بود و خانواده‌ها شاهد تمام این ماجراها بودند. این‌گونه بود که خانواده‌ها پی بردند سال ۶۷ کسانی را آنجا دفن کرده‌اند. آنها را در کا‌نال‌هایی دسته‌جمعی دفن‌ کرده بودند. در حقیقت نمی‌دانیم هر فردی کجا قرار دارد. یک گور دسته‌جمعی است، اما جمهوری اسلامی هرگز این جنایت را به طور رسمی تأیید نکرده و نگفته است که کجا و در چه تاریخی آنها اعدام شده‌اند و کجا دفن هستند.</p>
<p>حتی ما مطمئن نیستیم آیا کسانی که در گوهردشت اعدام شدند، در خاوران هستند یا نه. خانواده‌ها حدس می‌زنند که آنها را این‌‌همه راه از گوهردشت تا خاوران، یعنی از آن‌ور تهران تا این‌ور تهران نبرده باشند و شاید در گورستان متروکه‌ای به اسم بی‌بی سکینه در نزدیکی‌های گوهردشت، مخفیانه و بی‌نام و نشان دفن کرده باشند. ولی به‌هرحال این موضوع بازهم مبهم است. بنابراین خانواده‌ها خودشان و با توافق خودشان تصمیم گرفتند که گلزار خاوران را نماد این جنایت بدانند.»</p>
<p>تاریخ خاوران از سال‌های آغازین دهه‌ی شصت می‌آید. بسیاری از زندانیان سیاسی اعدام‌شده در این دهه، در این گورستان مدفون هستند.</p>
<p>بر پایه‌ی گفته‌های منیره برادران، از تابستان شصت خاوران تبدیل به گورستانی برای زندانیان اعدام‎شده‌ی چپ می‌شود:</p>
<p>«می‌دانیم که آنجا گورستان بهایی‌ها است و بعد از انقلاب بهایی‌ها همیشه اعضای خانواده‌‌های‌ خود را در آنجا دفن می‌کردند. برای چپ‌ها اما از تابستان شصت شروع می‌شود. قبل از سال ۶۷ کسانی خبر داشتند و به دفتر بهشت زهرا مراجعه می‌کردند.</p>
<p>درآنجا به بعضی‌ها علامت‌هایی می دادند تا مکان دفن عزیزان‌شان در خاوران را بیابند. منتهی همان‌طور که می‌دانید، خاوران گورستانی مثل بهشت زهرا، یعنی یک گورستان رسمی با ستون‌بندی و ردیف‌بندی نیست. در دهه‌ی ۶۰ دفتر بهشت‌زهرا علامت‌هایی را به خانواده‌ها می‌دادند تا بر اساس آن و با حدسیات خودشان محل را پیدا کنند. مثلا می‌گفتند هشت قدم پس از آن دیوار، یا چند قدم بعد از این دیوار و &#8230; به‌هرحال خودشان محاسبه می‌کنند یا از روی تاریخ اعدام‌ها و مسائلی از این دست حدس‌هایی می‌زنند.</p>
<p>این حدسیات ممکن است درست باشد یا نباشد، اما به‌هر حال خانواده‌ها آنجا را علامت‌گذاری کرده بودند. بعضی‌ها حتی سنگ گذاشته بودند. گرچه ممنوع بود، ولی این کار را کرده بودند. یا مثلاً سنگ‌چین کرده بودند و عکسی گذاشته بودند. در واقع می‌خواهم بگویم که جای بعضی از اعدام‌شدگان قبل از سال ۶۷ مشخص بود.»</p>
<p>جنازه‌ها در باغچه</p>
<p>خاوران یا «لعنت‌آباد» در حقیقت محل دفن کسانی بوده است که در ادبیات حکومت اسلامی «نجس» نامیده می‌شدند. از همین رو شاید می‌توان ادعا کرد که گورستان دسته‌جمعی خاوران محل دفن فعالان سیاسی چپ مخالف جمهوری اسلامی بوده است. اما بیان کلی این موضوع همچنان با هاله‌ای از شک و ابهام روبه‌روست:</p>
<p>«همان‌طور که می‌دانید، در ایدئولوژی جمهوری اسلامی آدم‌ها یا پاکند یا نجس‌. نجس را هم در گیومه می‌گویم چون کلمه‌ی خیلی زشتی است و من نمی‌خواهم این کلمه را برای این آدم‌های شریف به‌کار ببرم. از زبان آنها می‌گویم. مثلاً از دیدگاه آنها بهایی‌ها و چپ‌ها به‌عنوان کافر، نجس هستند. اینها این رفتار و نگرش غیر انسانی را حتی در مورد مردگان هم پیاده می‌کنند.</p>
<p>در گورستان خاوران بهایی‌ها‌ و چپ‌ها دفن هستند. اینها در گورستان بهشت زهرا که به آن گورستان مسلمین می‌گویند، جایی ندارند. در شهرستان‌ها که وضع خیلی وحشتناک‌تر بود و گورستان‌های شهر گاهی اوقات از دفن اعدام‌شدگان خودداری می‌کردند. در آنجا حتی جایی مانند خاوران هم نبود. بسیاری جنازه‌ها روی دست خانواده‌ها مانده بود. موارد زیادی را می‌شناسیم که خانواده‌ها مجبور شدند، جنازه‌ها را در باغچه‌ی خانه‌ی‌ خودشان یا در باغ آشنایی دفن کنند.</p>
<p>این مسائل عمدتاً در مورد چپ‌ها بود. من می‌گویم عمدتاً، به خاطر این که خبر داریم در خاوران از مجاهدین هم هستند. برخی از خانواده‌ها می‌گویند ما دیدیم و شاهد بودیم که خانواده‌های چند مجاهد هم به آنجا آمده‌اند. به احتمال زیاد آنها از مجاهدین هستند که در درگیری‌ها کشته شده‌اند، ولی ما اینها را فعلاً در فهرست خاوران مجازی نگنجانده‌ایم، به خاطر این که می‌خواهیم مطمئن باشیم. یعنی با اسم ومشخصات ببینیم که مثلاً چه کسان دیگری هم غیر از چپ‌ها آنجا هستند.»</p>
<p>از منیره برادران می‌پرسم، با توجه به محدودیت دسترسی به اینترنت در ایران، ارتباط خانواده‌ها با خاوران مجازی چگونه بوده و به طور کلی بازتاب آن در بین خانواده‌های جان‌باختگان دهه‌ی ۶۰ چگونه بوده است؟ او پاسخ می‌دهد:</p>
<p>«ما امکان تماس زیادی با خانواده‌ها نداریم. چون هم عده‌ی زیادی در خاوران هستند، هم خانواده‌ها پراکنده‌اند‌. در تماس‌هایی که داشتیم، به آنها می‌گفتیم و توضیح می‌دادیم که این کار برای چیست. هرچند برای مادران پیر، اینترنت ابزار شناخته شده‌ای نیست، اما ما بنا را بر این می‌گذاریم که فرزندان جان‌باختگان و جوان‌ترها، این امکان را دارند که به خاوران مجازی دسترسی داشته باشند.</p>
<p>چون بر اساس پاسخ‌هایی که گرفته‌ایم، می‌دانیم که آنها خاوران مجازی را دیده‌اند. در خارج از کشورهم که امکان دسترسی به سادگی فراهم است. مثلاً خانمی که همسرش سال ۶۷ اعدام شده و هیچ‌وقت خاوران را ندیده است، می‌گفت: وقتی من این صفحه را باز کردم، همین‌طور فقط یک‌ساعت آن را تماشا می‌کردم، مثل این بود که رفتم آنجا، انگار که آنجا هستم. یعنی گاهی اوقات وقتی آدم از آنجا دور است یا نمی‌تواند آنجا باشد، حتی درهای بسته‌ی آنجا را هم ببیند، حس می‌کند یک‌جور رابطه‌ای با خاوران برقرار کرده است.»</p>
<p>خاوران، سند دادخواهی خانواده‌ها</p>
<p>خاوران برای بازماندگان کشتارها و خانواده‌های جان‌باختگان دهه‌ی ۶۰، تنها یاد و نشانه‌ای از عزیزان‌شان نیست. خانواده‌ها سال‌ها تمام تلاش خود را برای حفظ خاوران کرده‌اند. آنها به دادخواهی باور دارند و خاوران و خاوران‌ها در حقیقت یکی از اسناد دادخواهی آنان است. هدف سایت بیداران، حفظ این سند، از گزند تخریب بوده است؛ اما آیا خاوران مجازی، یا به‌عبارتی بازسازی خاوران در جهان مجازی، قابلیت استناد حقوقی هم دارد؟</p>
<p>منیره برادران می‌گوید:</p>
<p>«با قاطعیت می‌گویم که دارد. چرا؟ به خاطر این که منبع ما در اینجا خانواده‌ها هستند و آشنایان خانوادگی. یعنی نام زندانی‌ اعدام شده تنها به صرف این که چپ بوده است در این فهرست نیست. چون می‌دانیم در دوره‌هایی بعضی از زندانیان چپ هم بودند که در بهشت زهرا دفن می‌شدند. به عنوان نمونه برادر من در بهشت زهرا دفن است. برای همین هم ما در حقیقت باید به طور مشخص می‌دانستیم، فرد مورد نظر کجا دفن است و بعد نامش را در فهرست می‌گذاشتیم. بنابراین خاوران مجازی اعتبار حقوقی دارد و قابل استناد است.»</p>
<p>گلزار خاوران تنها یکی از گورستان‌های دسته‌جمعی در ایران است. منیره برادران خاوران مجازی را نقطه‌ی آغاز حرکتی می‌بیند که می‌خواهد با ثبت آثار کشتار، هر روز به حافظه‌ی تاریخی مردم تلنگر بزند، تا از یاد نبریم آنچه را که تاریخ کشور ما به چشم دیده است.</p>
<p>او و دوستانش در سایت بیداران قصد دارند تا در برابر سکوت تاریخ سربلند کنند:</p>
<p>«ما خودمان را به ثبت خاوران محدود نمی‌کنیم. من امیدوارم در ادامه‌ی کارمان بتوانیم گورستان‌های دیگر را هم ثبت کنیم. چه در شهرستان‌ها و چه در سایر نقاط تهران. ما می‌دانیم که در شهرستان‌ها دارند این گورستان‌ها را تخریب می‌کنند.</p>
<p>به عنوان نمونه شنیدیم در شهر رشت، قطعات مربوط به اعدامی‌ها را می‌فروشند. این است که سعی می‌کنیم آنها را هم ثبت کنیم و همین‌طور کسانی را که در بهشت‌ زهرا دفن هستند. در بهشت زهرا قطعاتی وجود دارد که مخصوص اعدام‌شدگان است و جایی نوشته یا ثبت نشده است. حکومتی‌ها مدام به این‌ قطعات حمله می‌کنند و سنگ‌ها را می‌شکنند.</p>
<p>ما به دنبال ثبت آن قطعات هم هستیم و این‌که بفهمیم گورهای دسته‌جمعی در بهشت‌زهرا کجا هستند و پیدای‌شان کنیم. چون مجاهدین را به احتمال خیلی زیاد یک‌جایی در بهشت‌زهرا در گورهای دسته‌جمعی دفن کرده‌اند. البته دقیق نمی‌دانیم و تنها حدس می‌زنیم. یعنی این کار ادامه دارد. فکر می‌کنم تا زمانی که جمهوری اسلامی سر کار است و مانع هرگونه ارتباطات و خبررسانی می‌شود، خب ما خیلی با محدودیت مواجه هستیم. ولی باید این تلاش را کرد تا حداقل آغازی باشد برای کارهای گسترده‌تر بعدی.</p>
<p>من اجازه می‌خواهم همین‌جا این موضوع را هم مطرح کنم و از شنوندگان عزیز رادیو زمانه بخواهم که در این مورد با ما همکاری کنند و اگر کسانی را می‌شناسند که نام‌شان در این فهرست نیست، یا عکسی از آنها نیست و مشخصات‌شان ناقص است، مدارک‌شان را به سایت بیداران بفرستند تا ما اطلاعات این صفحه را تکمیل کنیم.»</p>
<p></span></div>
<div><span><br />
</span></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/interview/638/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اینجا بند نسوان است / منیره برادران</title>
		<link>http://shabakeh.de/prison/610/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/prison/610/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Aug 2010 01:14:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[زنان و زندان]]></category>
		<category><![CDATA[زنان زندانی]]></category>
		<category><![CDATA[منیره برادران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/610/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/prison/610/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://www.iran-women-solidarity.net/local/cache-vignettes/L79xH100/arton1701-b9f73.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>با گسترش فعالیت های مدنی، و در راس آنها مبارزات برابری خواهانه زنان و نیز وب لاگ نویسی، در سایه حکومتی که تاب تحمل هیچ حرکت مستقل و انتقادی را ندارد، نسل جدیدی از زندانی سیاسی در ایران پدید آمده است. جا دارد که این چهره جدید زندان سیاسی جائی مورد توجه و بررسی قرار...<a href="http://shabakeh.de/prison/610/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><!-- debut_surligneconditionnel --> <img src="http://www.iran-women-solidarity.net/local/cache-vignettes/L79xH100/arton1701-b9f73.jpg" alt="" width="79" height="100" /> <!-- finde_surligneconditionnel--></div>
<p><!-- debut_surligneconditionnel --></p>
<div>
<p>با گسترش فعالیت های مدنی، و در راس آنها مبارزات  برابری خواهانه زنان و نیز وب لاگ نویسی، در سایه حکومتی که تاب تحمل هیچ  حرکت مستقل و انتقادی را ندارد، نسل جدیدی از زندانی سیاسی در ایران پدید  آمده است. جا دارد که این چهره جدید زندان سیاسی جائی مورد توجه و بررسی  قرار گیرد.</p>
<p>توجه به خاطره نویسی زندان در میان این نسل از زندانیان سیاسی که عمدتا  از بین زنان و جوانان هستند، چشمگیر است. با نوشته های آنها فصل جدیدی در  ادبیات زندان گشوده شده که ممکن است مربوط به چند هفته یا چند ماه حبس  باشد. این نوشته ها با کم شدن دامنه مسائل توانسته اند بر روی یک یا چند  موضوع تمرکز و تعمق کنند. به مانند ادبیات زندان دهه ۶٠، این بار هم زنان  هستند که بیشترین سهم را در نوشتن از زندان دارند.</p>
<p>یکی از ویژگی این نوشته ها تر و تازه بودن آنها است. راوی آنها را چند  روز یا چند هفته بعد از آزادی و گاه حتی در زمان حبس نوشته که بلافاصله از  طریق رسانه های اینترنتی در دسترس خوانندگان قرار گرفته اند. رسانه های  اینترنتی این حسن را دارند که نوشته ای را در زمانی کوتاه در سراسر دنیا  انتشار دهند، اما با حذف از حافظه اینترنتی، دسترسی به آنها مشکل آفرین می  شود. این یکی از مشکلات دنیای رسانه ای امروزی است که به ما گوشزد می کند  برای ضبط و ثبت این نوشته ها که غیر از جنبه ادبی آنها در زمره اسناد و  مدارک قرار دارند، تدابیری بیندیشم. مثلا از طریق ایجاد یک سایت آرشیو ویژه  یا چاپ آنها.</p>
<p>در این بررسی، حدود ۵٠ خاطره، نامه و مصاحبه، مورد بررسی قرار گرفته اند  از: زهره تنکابنی، جلوه جواهری، مریم حسین خواه، محبوبه حسین زاده، فرشته  قاضی، محبوبه عباسقلی، شهناز غلامی، سلماز شریف، شادی صدر، سعیده کردی  نژاد، محبوبه کرمی، ناهید کشاورز، نیلوفر گلکار، شبنم مددزاده، بهاره  مقامی، عاطفه نبوی، سیلوا هارطونیان، نگین شیخ الاسلامی و دلارام علی</p>
<p>چه بسا نوشته هائی هم بوده باشند که من دسترسی به آنها نیافته ام. غیر  از نوشته شهناز غلامی که از زندان زنان تبریز گزارش می دهد، بقیه نوشته ها  مربوط به زندانهای تهران هستند. تفاوت آشکاری در نوشته های پیش از ٢٢خرداد  ١٣٨٨و بعد از آن وجود دارد که گویای تغییر شرایط زندان است. در این بررسی  این دو دوره را از هم جدا می کنم.</p>
<p>دوره اول مربوط به زمانی است که کارزار زنان با شکل گیری «جنبش یک  میلیون امضا» و «کمپین علیه سنگسار» بیشتر جنبه بیرونی به خود گرفت و  بازداشت گسترده کنشگران حقوق زن را در پی داشت. آنها در اوین و بازداشتگاه  های دیگر با زنانی که قربانی بی عدالتی های جامعه هستند، همبند شدند. در  گفتگو با آنها کنشگران به چشم می بینند که بی حقوقی، قوانین تبعیض آمیز و  خشونتی که به دلیل زن بودن بر آنها اعمال می شود و نیز فقر و محرومیت مسبب  درد و بی پناهی این زنان است و زندان تداوم خشن همه این ناملایمات. برای  آنها که عمدتا جوان و زیر ٣٠ سال هستند، آشنائی با این زنان، که هرگز فرصتی  برای آگاهی به حقوق شان به آنها داده نشده، اثبات بیشتر حقانیت باورهاشان  است و همچنین فضائی برای تداوم کارزار</p>
<p>روشنگرانه شان و البته دفاع از حقوق مدنی خود در برابر دستگاه امنیتی زندان.(١)</p>
<p>مریم حسین خواه می نویسد:</p>
<p>«آنها من را فرستاده بودند آنجا تا تنبیه شوم، من اما آنجا بودم تا  آدمهایی را ببنیم و بشناسم که هیچ جای دیگر و هیچ وقت دیگر نمی شد که  بشناسمشان. آدمهایی که نیمه پنهان جامعه ما هستند که مثل یک زخم چرکین آنها  را از همه پنهان می کنیم و حتی بودنشان را به روی خودمان نمی آوریم.»</p>
<p>جلوه جواهری زندگی‌های از هم پاشیدهء ساکنان اوین را گواه روشنی بر ناعادلانه بودن قوانینی می داند که برای تغییرش مبارزه می کند.</p>
<p>« این‌جا بند نسوان اوین است، با بیش از هزار و یک قصه، قصه‌هایی تو در  تو که در هزار توی هر بند و سلول در هم می‌آمیزند و دوباره تکرار می‌شوند.  قصه‌های واقعی از زندگی زنانی که وقتی می‌فهمند برای نوشتن و گفتن از حقوق  زنان، بازداشت شده‌ ای، همهء وجودشان همدردی می‌شود. این‌جا در بند نسوان  زندان اوین برای گفتن از خواسته‌هایمان نیازی به مثال آوردن نیست.»</p>
<p>شاید برای طلب خواسته هائی که بدیهی می نمایند، بیازی به مثال نباشد،  ولی برای ما که سرگذشتهای تلخ این زنان را اغلب از طریق صفحه حوادث روزنامه  ها و در سطح می شناسیم، این مثالها لازم است که نگاهی هم به فراسوی ظاهر  این زندگیها داشته باشیم. زنان کنشگر در تصویر همبندانشان به رابطه علت و  معلولی ناشی از قوانین زن ستیز و فرهنگ مردسالار انگشت می گذارند. در اینجا  به چند مورد که تقریبا وجه اشتراک همه این نوشته هاست، اشاره می کنم.</p>
<p><strong>«شوهرکشی»</strong></p>
<p>«شوهرانمان در گورهای سربسته هستند و ما هم در گورهای سر باز، ما همان  روزی که شوهرانمان را کشتیم، خودمان هم مردیم ». محبوبه حسین زاده این  جملات را از زنی نقل می کند که در تخت سه طبقه ی روبروی او با کابوس های  مرگ شوهرش شب را به صبح می رساند، شوهری را که با ضربات چاقو به قتل رسانده  است.</p>
<p>قتل همسر، از سالها پیش یکی از جرائم متداول در بین زنان زندانی شده است. شهناز غلامی در مورد زندان تبریز می نویسد:</p>
<p>«در دهه های گذشته تعداد قاتلین زن در زندان بسیار معدود بود، ( به  عنوان مثال ٨ نفر در سال ١٣۶٨) ولی امروزه چهل درصد زندانیان زن در بند  مذکور را در شهر تبریز،  زنان قاتل تشکیل می دهند. وجود چنین آماری آن هم  فقط مربوط به یک بند از زندان بزرگ تبریز یعنی&#8221; بند ٨ نسوان جرائم&#8221; تامل  برانگیز است و بیانگر وجود نابهنجاریهای عمیق اجتماعی حاکی از مدیریت  ناصحیح جامعه می باشد.  می توان گفت بیش از نیمی از این قاتلان به جرم همسر  کشی به زندان آورده شده‌اند. این مساله گویای این واقعیت بغایت تلخ است که  زنان جامعه ما در نتیجه اعمال فشار از سوی فرهنگ مرد سالارانه حاکم به  اشکال مختلف مثل اجرا و تصویب قوانین تبعیض‌آمیز علیه زنان، بی‌ تناسب با  شرایط فعلی جامعه، نگرش جنسیتی تعصب آمیز و حاکمیت عرفی یک طرفه مردانه  ناچار در خانواده هایی زندگی کنند که بسیار نابسامان و شکننده بوده و واکنش  همسرکشی بازتاب شرایطی است که آسیب شناسی دقیق آن در این مجال نمی گنجد.»</p>
<p>تقریبا در تمام نوشته های مورد نظر ما پدیده شوهرکشی که با عدم امکان حق  طلاق گره خورده است، حضور اندوهباری دارد. جلوه جواهری می نویسد:</p>
<p>« بسیاری از زنان به زندان افتاده‌اند فقط و فقط برای این که حق طلاق  نداشتند. آری، مقصر بسیاری از موارد همسرکشی در میان ساکنان بند نسوان،  نداشتن حق طلاق است و بن‌بست‌هایی که جامعه و گاه قوانین برایشان ایجاد  کرده‌اند.»</p>
<p>محبوبه حسین زاده درددلهای این زنان را بازگو می کند.</p>
<p>«یکی می گوید: چرا هیچ کس به دردها و بدبختی های ما گوش نکرد. کجا بود  قاضی وقتی شوهرم را برای تأمین خرج اعتیادش شبی از خانه ام بیرونم کرد؟ چه  باید می کردم؟ با کدام قانون حمایت گر، نجات می یافتم؟ چرا قاضی به حرف  هایم گوش نداد؟ دیگر خسته شده بودم. قانون هیچ حمایتی از من نکرد. خودم از  حقم دفاع کردم. آره: کشتمش. آن دیگری: پدرم می گوید آبرویمان می رود. گریه کردم که مگر خودتان ١٣ سالگی  به زور شوهرم ندادید؟ حالا هم طلاق می خواهم. قبول نکردند. اما آن شب که  با آن زن در خانه و رختخواب خودم دیدمش دیگر نتوانستم تحمل کنم&#8230; قربانیان  تنها همبندهای من نیستند که تمام زنان این سرزمین اند.»</p>
<p>جلوه از زنی گزارش می دهد که همسر چهارم شوهرش بوده است. شوهری که او را  همیشه زیر مشت و لگد، می‌گرفته است.  «از آن وضع دیگر خسته شده بودم و درخواست طلاق دادم»، اما شوهر در پاسخ به  این درخواست، با قساوت بیش‌تری زن را زیر حملات مشت و لگد می‌گیرد و زن  تنها از خود دفاع می‌کند، دفاعی که به مرگ شوهر می‌انجامد.</p>
<p>زهرا زن دیگری است در گزارش جلوه که به همراه دختران و پسرش، همسر خود  را کشته است و همراه آن‌ها راهی زندان شده است. آنها زندان را آسایشگاه  بهتری از خانه می‌دانند که در جهنم خانه، به سرنوشتی نامعلوم گرفتار شده  بودند. زهرا حالا می‌تواند لحظه‌ای آرام باشد و حتی به زندگی خود و  فرزندانش ذره‌ای امیدوار. می‌گوید:</p>
<p>«حتی اگر از پیش او فرار هم می‌کردیم به دنبال ما می‌آمد و تک تک ما را  می‌کشت.» همه راه‌ها را امتحان کرده بودند و درمانده در کنار قوانینی که  هیچ راه‌حلی برای آنان نداشت و آن‌ها در اوج ناامیدی به تنها چاره یعنی مرگ  او رسیده بودند. تنها مرگ او می‌توانست نجات‌بخش آنان باشد.</p>
<p>جلوه همچنین از پروین گزارش می دهد که اسیر مرد معتادی بوده که در  بگومگوهای خانه هر بار او را به زیر مشت و لگد می‌گرفته و هر شب پی زنی  دیگر می‌رفته است. پسرش به رابطهء پدرش با زنان دیگر پی می‌برد و به مادر  نهیب می‌زند. به محکمه می‌رود تا شاید بتواند با گواهی پزشکی قانونی، طلاق  بگیرد، قاضی به او می‌گوید:«باید سه بار کتک خورده باشی و هر بار با گواهی  پزشکی قانونی شکایت کرده باشی، آن وقت است که می‌توانی طلاق بگیری». پروین  می‌گوید: «شوهرم معتاد است»، جواب می‌شنود:«اگر سه بار شوهرت را بستری کردی  و دوباره به اعتیاد روی آورد، آن وقت است که می‌توانی طلاق  بگیری».می‌گوید:«با هم تفاهم نداریم» می‌گویند:«اگر هفت ماه گذشت و&#8230;»  پروین در میان اماها و اگرها غرق می‌شود تا سرانجامش به دست مرد دیگری  سپرده می‌شود که می‌خواهد او را خوشبخت کند و همو، شوهر پروین را با وجود  میل او می‌کشد و سرانجام‌اش در هزار توی قصه‌های بند نسوان اوین است.</p>
<p>مریم حسین خواه:</p>
<p>« از زندان متنفرم به خاطر سمیرایی که وقتی به زندان آمد یک دختر ١٨  ساله چشم و گوش بسته بود و وقتی من دیدمش یکی از گنده لاتهای اوین که جرات  نمی کردم به او سلام کنم. پدرش را کشته بود. پدری که سالها به او تجاوز می  کرد. که باردارش کرده بود. زهر به پدر اثر کرد و سمیرا زنده ماند. می خواست  هردوشان بمیرند. نشد. آمد زندان. نابود شد.»</p>
<p>و ناهید کشاورز می نویسد:</p>
<p>«ما در این چند روز قصه های زیادی شنیدیم، داستان های واقعی؛ از نزدیک  پای درد دل های زنانی نشستیم که به دلیل قوانین تبعیض آمیز و عرف سرکوبگر  به بن بست رسیده اند. متهمان به قتلی را دیدیم که برای خارج شدن از چرخه ی  خشونت سعی فراوان کرده اند؛ با تلاشی توانفرسا به هر دری زده اند وبه هر  راهی پا نهاده اند. بسیاری از این زنان پیش از ارتکاب به قتل کوچک ترین  خلافی نکرده اند. آنان مادران و همسران مهربانی بوده اند. سال ها با اعتیاد  شوهر، اخلاق بد و خیانت او کنار آمده اند، خون دل خورده اند و تحمل کرده  اند. تمامی راه های گریز از چرخه ی خشونتی را که در آن گرفتار بوده اند  آزموده اند و هر بار به بن بست رسیده اند و در آخر، انتخابی کرده اند که  هرگز انتخاب نبوده است. کشاورز از «ژ» دختر جوانی می نویسد که به جرم  معاونت در قتل شوهرش در زندان به سر می برد.</p>
<p>«او تحصیلاتش را در دوره راهنمایی ناتمام نهاده است. ژیان سبزواری است.  او در ۱۶ سالگی با شوهرش ازدواج کرده است. شوهری که به گفته او بسیار خشن  بوده است . در آخر با همکاری مرد جوانی در ۱۸ سالگی شوهرش را می کشد. هم  جرمش اعدام شده است.خودش می گوید: زندگی فعلی من در زندان خیلی بهتر از  زندگیم با شوهرم است.»</p>
<p>و در جائی دیگر از «ب» زنی ۳۹ ساله می نویسد که به همراه هم جرم و پسرش  به دلیل کشتن شوهرش در زندان به سر می برد. هم جرم او پسر جوانی است که او  با پیشنهاد دادن پول از او خواسته است، شوهرش را بکشد.</p>
<p>شهناز غلامی از زنانی در زندان تبریز گزارش می دهد که سرگذشتهائی نسبتا  مشابه دارند. او از زبان خدیجه خانم که به جرم قتل شوهرش در زندان است، می  نویسد: «ما در شرایط بسیار سخت اقتصادی به سر می بردیم من با بچه هایم در  یک کارخانه آجرپزی در تبریز کار می کردم ولی شوهرم مرا به شدت کتک میزد و  مورد آزار و اذیت قرار می داد. او بدون اجازه من همسر دیگری اختیار کرده  بود و ما هرچه پس انداز می کردیم او همه را خرج خود وهمسر دومش می کرد تا  اینکه یک روز در دعوای هرروزه بیل را برداشتم و او را مصدوم کردم.»</p>
<p>خدیجه خانم بعد از این ماجرا دچار اختلال حواس شدید گردیده و فکر می کند  شوهرش زنده است و فقط سرش کمی خون ریزی کرده است. دچار تشنجات شدید عصبی  می شود و می گوید: «این بار دیگر از شوهرش طلاق خواهد گرفت.»  «او نمونه یک زن رنج دیده و زحمتکش کُرد بود که وجود سلطه مردسالارانه و از  جمله قوانین زن ستیز انه ای چون دادن اجازه تعدد زوجات به مردان او را  آنچنان به خشم و نفرت وسرکشی واداشته بود که مجبورش ساخته بود تا به جرم  همسر کُشی در زندان بسر برد.»</p>
<p>در زندان تبریز با صفانه آشنا می شویم. «با خواهرش از روستای اطراف  بستان آباد آمده بود او با خواهرش که جاری هم هستند و با دو برادر ازدواج  کرده اند ودر حال حاضر به جرم کشتن مادر شوهر شان چندین سال است که در  زندان بسر می برند آنها میگویند: مادر شوهر ما خیلی بهانه گیر بود و همیشه  با ما دعوا داشت و باعث ایجاد ناراحتی و دخالت در خانواده هر دوی ما بود تا  اینکه یک روز با یک روسری او را خفه کردیم و بعدا برای آنکه اثری از جای  انگشتان ما باقی نماند در حیاط خانه اش بنزین به رویش ریختیم و آتشش زدیم.  او به قدری با حوصله و خونسردی این ماجرای فجیع و دلخراش را وصف می کند که  انگار اتفاق قتل یک انسان آنقدرها هم که به نظر میرسد حادثه مهمی نیست برای  همین هم امید وار است که به نزد خانه اش نزد فرزندان و شوهرش که شکایتش را  در رابطه با او و خواهرش پس گرفته است برگردد و به زندگی سابق خود ادامه  بدهد.» &#8220;عدی&#8221; زن کرمانشاهی است که به اتهام قتل همسر معتادش در زندان تبریز بسر می  برد و بنا به گفته ها شوهرش او را به تن فروشی وادار می کرده است.</p>
<p>در گزارش ناهید کشاورز و شهناز غلامی دقت و نگاه جامعه شناسانه مشهود  است. این دو به مسائل مختلف در زندان توجه دارند: از مسائل زیستی و بهداشتی  گرفته تا غمها و شادیهای زندانیها؛ از دسته بندی جرائم و ارائه آمار تا  بیگاری از زنان زندانی؛ از روابط زندانیها با همدیگر تا خاستگاه اجتماعی و  رفتار نگهبانان. شهناز غلامی گزارش خود را بعد از بازداشت ٢٣ روزه در  تابستان ١٣٨٨ نوشته است ولی در اصل این گزارش مربوط است به تجربه چهار سال  زندان وی در فاصله سالهای ١٣۶٨ تا ١٣٧٢ و مقایسه بند زنان تبریز در این دو  دوره.  تبعیضات دیگر همانقدر که بی مهری قوانین، نظام سیاسی و فرهنگ زن ستیز در زندان خشن تر و  عریان تر است، جامعه و خانواده هم نسبت به زن «مجرم» بیرحم تر می شوند.  جلوه جواهری می نویسد:</p>
<p>«در هر گوشه اغلب زنانی را می‌بینیم که زیر ضرب و شتم شوهران‌شان دست به  جنایت زده‌اند، در حالی که نمی‌توانستند از حصار تنگی که دورشان را گرفته،  رهایی یابند اما همین زنان را می‌بینی که به محض زندانی شدن، فراموش‌شدگان  خانوادهء همان شوهران و پدرانی هستند که آن‌ها را به این‌جا کشانده‌اند.»</p>
<p>مریم حسین خواه: «بندی که ما بودیم بند محکومان مالی بود و بیشترشان یا  به خاطر شریک شدن در معاملات مالی شوهرهایشان به زندان افتاده بودند. یا  آقای شوهر از چک و امضای آنها استفاده کرده بود. قسمت دردناک ماجرا هم آنجا  بود که جناب شوهر خودش با وثیقه رفته بود بیرون و زن بیچاره داشت آب خنک  می خورد و یا بدتر از آن زنش را طلاق داده بود. یکی شان معلمی بود که چکش را برای دانشگاه بچه ها امضا کرده بود و گذاشته  بود خانه و جناب شوهر نه تنها چک را با یک مبلغ کلان خرج می کند و زنش به  زندان می افتد بلکه بخاطر زندانی بودن زن، طلاقش هم می دهد.»</p>
<p>زنان متهم به جرائم مربوط به مواد مخدر و فحشا هم که از رایج ترین جرائم  در زندانهاست، در اغلب موارد از طرف مردان خانواده وادار به این کار شده  اند. با اینهمه عمدتا آنها هستند که باید بار مجازات را بر دوش کشند. همین  تبعیض در مورد «جرائم» مربوط به رابطه نامشروع هم عمل می کند. مریم حسین  خواه به نقل از دختر جوانی می نویسد: &#8220;خانه دوست پسرم بودم که ریختند و ما  را گرفتند. فکر کنم همسایه ها خبر داده بودند. دوستم بعد یک هفته سند گذاشت  و آزاد شد، ولی من هفت ماهه که اینجایم.&#8221;</p>
<p>مریم اضافه می کند: «موضوع دخترک استثنا نیست، خیلی از زنانی که به جرم  رابطه نامشروع دستگیر شده اند، حالا ماه ها است که در زندانند و مردهایی که  با آنها رابطه داشته اند، همان یکی دو هفته اول با قید وثیقه آزاد شده  اند.»</p>
<p><strong>تاثیر زندان بر فعالیت کنشگران</strong></p>
<p>مریم حسین خواه از آن چند هفته زندان، آنقدر خاطره و درد دارد که رد آنها در یادداشت هایش در وب لاگ، هنوز هم پیداست:</p>
<p>«اما وقتی مرا بازداشت کردند نمی‌دانستند مرا به کجا می‌فرستند،  نمی‌دانستند بودن کنار این زنان برای همهء عمر خواب آرام را از من خواهد  گرفت. نمی‌دانستند با دیدن قربانیان برخی که می‌خواهم سرنوشت‌شان تغییر کند  دیگر هیچ‌گاه نخواهم توانست شانه از زیر بار مسوولیت سنگین خود، خالی کنم.  نمی‌دانستند با دیدن زنان اوین برای هر یک از خواسته‌هایم ده‌ها مثال زنده  خواهم داشت.»</p>
<p>حسین خواه در زندان تصمیم می گیرد که کتابخانه ای برای بند زنان اوین  راه اندازی کند و این کار را بعد از آزادی با یاری جمعی از فعالان حوزه  زنان و اعضای کتابخانه صدیقه دولت آبادی پیش می برد.</p>
<p>و زندانی شدن جلوه جواهری به ابتکاری از طرف او و دوستانش می انجامد.  نمایشگاهی از آثار جلوه جواهری در دی ماه ١٣٨۶، زمانی که او هنوز دربند  است، برپا می شود. هدف نمایشگاه کمک به زنان زندانی از طریق عواید حاصل از  فروش این آثار است.</p>
<p><strong>زنان قربانی ناآگاهی به حقوق خود</strong></p>
<p>مسئله ناآگاهی به حقوق و قوانین در میان زندانیان بنا به قول مریم حسین خواه « آنقدر پررنگ است که نمی توانی بغضت را فروبخوری.»</p>
<p>او می نویسد: «به غیر از برخی زندانیان مالی ، کمتر کسی در بند زنان بود  که وکیل داشته باشد. پولی برای گرفتن وکیل ندارند و نمی دانند که بدیهی  ترین حق شان به عنوان زندانی داشتن وکیل تسخیری است. اگر بدانند هم تفاوت  چندانی نمی کند، وکیل تسخیری کم است و فقط قتلی ها و جرائم سنگین می توانند  تقاضای وکیل کنند، آنهم بعد از ماه ها ماندن در نوبت. برای برخی جرائم  سبک، شاید یک مشاوره حقوقی نیز راهگشا باشد. بند زنان اوین اما مشاور حقوقی  ندارد و به گفته مدیر بند زنان فقط مددکار اجتماعی به مشکلات زندانی ها  رسیدگی می کند.»</p>
<p>در همه نوشته های کنشگران زنان، که بنا به حوزه کارزارشان با مسائل  حقوقی آشنا هستند، به این مسئله توجه شده است. شهناز غلامی از زنی مثال می  آورد که به عنوان یک زن خانه دار تمام وقتش را صرف انجام امور خانواده کرده  و اما یکشبه بدون داشتن کوچکترین پس اندازی به همراه فرزندانش از خانه  رانده می شود.</p>
<p>«او مثالی است از زنی که کوچکترین شناخت و آگاهی در مورد قوانین حقوقی  مربوط خودش را ندارد و همین امر باعث شده تا این چنین دچار مشکلات سخت  اقتصادی و عاطفی شود. طرح این موضوع هشداری است برای همه زنانی که تمامی  وقت، نیرو و توانایی خود را صرف کار خانگی و سرپرستی می کنند و کمترین فرصت  مطالعه را از خود دریغ می دارند زنان در جامعه ما باید حداقل با مسائل  حقوقی خود آشنا باشند تا اجازه ندهند دیگر مورد سوء استفاده مردانی چنین  خود شیفته، نفس پرست و هوس باز و ریا کار قرار گیرند.»</p>
<p>ناهید کشاورز عقیده دیگری دارد:</p>
<p>«همه این زنان خواهان قوانین بهتر و تغییر مناسبات اجتماعی هستند و به  نوعی شاهد شکلی از آگاهی جنسیتی در آنان هستیم، گرچه هنوز این آگاهی را  برای درگیر شدن در مبارزه اجتماعی برای انجام تغییرات ندارند اما وقتی تو  توضیح می دهی که برای چه چیزهایی مبارزه می کنی و چرا به این جا آمده ای،  با تو همدلی می کنند و به نوعی در تلاش های تو امید به تغییر زندگیشان را  می بینند.»</p>
<p>محبوبه حسین زاده هم ناآگاهی را مطلق نمی بیند:</p>
<p>«زن زندانی که هم اکنون او نیز مشغول ثبت خاطراتش در دفتر کوچکی است مرا  به گوشه ای می کشاند و می گوید آیا من می توانم به شما برای جمع آوری امضا  کمک کنم و می خواهد هرطور شده برگه ای را به او برسانیم تا زنانی که خود  در بن بست اوین گرفتار مانده اند برای دیگران روزنه ای بازکنند، با تک تک  امضاهایشان»</p>
<p>توجه به مسائل حقوقی در برخورد خود این کنشگران با زندانبانان هم مشهود  است. آنها از حقوق خود دفاع می کنند و به موارد نقض قانون اعتراض می کنند.  نیلوفر گلکار در مصاحبه ای می گوید: «وارد اوین که شدیم به ما چشم بند زدند  و گفتند باید چشم بند بزنیم. ابتدا چند نفر اعتراض کردند که این کار  قانونی نیست ولی مسئولین اوین ما را مجبور به زدن چشم بندها کردند.» مریم حسین خواه در «توصیه هائی برای وقتی که به زندان می روید» تاکید می  کند که «قانون را بخوانید تا با حقوق تان آشنا شوید.»</p>
<p>این موضوع خاطره ای از زندان سال ۶٠ در ذهنم تداعی کرد. در یکی از غروب  های زمستان آن سال، خانمی را به اتاق ما در بند ٢۴٠ اوین آوردند. سر و ضع  مرتب او با موهای شرابی رنگی اش در مقایسه با سر و وضع ژولیده ما هیچ  تناسبی نداشت. تحصیل کرده آمریکا بود و خود را سوسیالیست و وابسته به گروهی  معرفی کرد که دربست از جمهوری اسلامی دفاع می کرد. اما بی تناسبتر این بود  که گفت دستگیری اش غیرقانونی است و این را به بازجو گفته و بزودی آزاد می  شود. طبیعی بود که از ما بهتران بخوانیمش و به حرفش بخندیم. واقعا هم چند  روزی بیشتر نزد ما نماند.(٢)</p>
<p>گذشت زمان و بسیاری عوامل دیگر باعث ایجاد فضاهائی شد که توصیه مریم  دیگر بی تناسب و باعث خنده نبود. اما همین فضاهای باریک هم بعد از ٢٢ خرداد  ٨٨ بسته شدند و وضعیت زندان همانی نیست که پیش از آن بود. تجاوز، شکنجه،  اعترافات اجباری، قتل و اعدام های سیاسی وضعیت تداعی سالهای دهه ۶٠ است.  «الان مثل دهه شصته یک طرفش محاربه هست که جرمش اعدامه وطرف دیگه اش هم  توبه واظهارپشیمانیه»  این حرف بازجو است که سعیده کردی نژاد در نوشته اش  آورده است.</p>
<p>این را هم فراموش نکنیم که در همان زمان هم بودند زندانیانی با اتهامات  دیگر و بازجوئی هائی از نوع دیگر. آنها شکنجه می شدند و به اعدام یا حبس  سنگین محکوم می شدند. بعنوان از نوشته جلوه جواهری در باره شیرین علم هولی،  که بعد از اعدام او نوشته، متوجه می شویم که شیرین را برای اعتراف شکنجه  می کردند.</p>
<p>«این دژخیمان، خود را به گور سپرده اند، گوری خاموش که هیچ زندگی در آن  نیست، همان ها که تو را ۲۲ روز زیر چکمه های سنگین شان لگدمال کردند.</p>
<p>گفته بودی که در این ۲۲ روز چه بر تو گذشت و من اعصاب تیرکشیده ام باور  نداشت تاب تو را در آن لحظه های پر از تنهایی، که تو تنها نبودی با ایمان  راسخت بودی به گشودن دنیایی بهتر. گفتی که چگونه یکی از شکنجه گرانی که بر  بالای سرت آورده بودند با زبان کردی با تو حرف می زد. می خواستند این گونه  تو را بشکنند و بگویند ببین اگر در سرزمین تو چنان کردیم مردمانی از تو  هستند که به ما بپیوندند. گفتی که با زبان ترکی حرف می زدی وقتی که به کردی  می پرسیدند. گفتی که چطور یکی دیگر از شکنجه گرانت وقتی تو را به تخت می  بستند تا به شلاقت ببندند می گفت همین جا فرزاد را بستیم تو را هم مثل او  شکنجه می کنیم.»</p>
<p><strong>زندان بعد از ٢٢ خرداد</strong></p>
<p>به رغم دستگیری های وسیع بعد از ٢٢ خرداد، هنوز نوشته های زیادی از  زندان این دوره در دست نیست. سایه زندان در بیرون از زندان هم حی و حاضر  است و بی انتها. زندان مخوف و مخوفترتر شده است. گاه انسان قادر نیست درد و  سوزش زخمی را که هنوز باز و ترمیم نیافته است، توصیف کند. شاید زمان لازم  است تا کسانی که این دوره سیاه را از سرگذرانده اند و کسانی که هنوز در  زندان هستند با احکام حبس های طولانی، بتوانند از تجربه های پردردشان  بنویسند.</p>
<p>تجاوز و آزار جنسی از مشخصه های زندان بعد از ٢٢ خرداد است. چند زن و  مرد از تجاوزهائی که بر آنها رفته، سخن گفته اند. مریم صبری در یک مصاحبه  راه دور با تلویزیون صدای آمریکا می گوید که در زندان از طرف بازجوهای  مختلفی به او تجاوز شده است. بهاره مقامی می نویسد که از طرف حسین طائب  فرمانده ی وقت بسیج مورد تجاوز قرار گرفت. او همچنین از تجاوز به دختر جوان  دیگری به نام مهسا گزارش می دهد.</p>
<p>شکنجه، تهدید و آزارهای جنسی کریه ترین شیوه ها برای وادار ساختن  زندانی به اعتراف، به مانند سالهای ۶٠ و ۶١ در دستور کار قرار گرفته است.  در مورد زنان، اعتراف مورد دلخواه بازجویان اعتراف با همخوابگی با مردان  همکار یا همفکر است. محبوبه عباسقلی زاده، فرشته قاضی و سعیده کردی نژاد  این سیاستهای کثیف را افشا می کنند. نوشته های آنها جزو آن اندک نوشته هاست  از زندان تابستان ٨٨ و ادعانامه ای است بر جنایتی که در تابستان ١٣٨٨ در  زندانها رخ داد. تداومش را دیگران خواهند نوشت. فراموش نکرده ایم آن نمایش  اعترافات و آن کیفرخواست جمعی را، که از تلویزیون به نمایش درآمد. ما فقط  آن نمایش را دیدیم که تراژدی تمام عیاری بود که با بی شرمی تمام عیاری  سازمان داده شده بود، پشت صحنه را باید خود می خواندیم. در گزارش آنها پرده  ها کنار می روند و ما پشت صحنه نمایش و بازی را می بینیم.</p>
<p>آن اعترافات البته فقط برای ارعاب جامعه و شکستن روح و روان زندانیها  نبود، بهانه ای هم بود برای اعدام. محمدرضا علی زمانی و آرش رحمانی پور  شاید هرگز فکر نمی کردند که با آن نمایشهای ساختگی اعدام خواهند شد.</p>
<p>سعیده کردی نژاد می نویسد:</p>
<p>«فریبا گریه می کرد و می گفت به من گفته اند اعدام می شوی باید اقرار  کنی و بگی که با خبرنگارهای خارجی رابطه نامشروع داشتی وعلاوه براین واسه  شون جاسوسی هم می کردی مثل اینکه فریبا وقتی خبرنگارهای خارجی می آمدند  ایران با مجوز وزارت ارشاد به عنوان راهنما همراهیشون می کرده شوهر فریبا  یک آدم بسیارمذهبی بود و مسئول بسیج دانشگاه سوره و فیلمساز فیلمهای دفاع  مقدس بوده و حالابعد از این جریانات که خبرنگارهای خارجی اخراج شدند رفته  بودند سراغ خبرنگارهای داخلی که با اونها کارمی کردند و هرگونه تهمتی را  واسه انتقام بهشون می چسبوندن»</p>
<p>نوشتن در باره این موضوعات وقتی قربانی نه دیگری، نه یک بی نام، بلکه تو  هستی خود تو با نام ونشانت، جسارت بیشتری می طلبد. شهامت نوشته فرشته قاضی  و محبوبه عباسقلی زاده در ادبیات زندان ما جزو اندکها است.</p>
<p>فرشته قاضی می نویسد: « صدای مردی را از پشت سرم می شنوم که می گوید: در  افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی میکردی؟</p>
<p>از شوک اول خارج نشده، مجددا شوک دیگری وارد می شود. می گویم: من  خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده ام و&#8230; هنوز حرفم  تمام نشده فریاد می کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من  ناباورانه می شنوم؛ امابه آنچه می شنوم باور ندارم. تکرار می کند و من  اعتراض می کنم اما با لحن مشمئز کننده ای می گوید: یا جاسوسی یا روابط  نامشروع. انتخاب با خودته!</p>
<p>«چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این  کشور سفر کرده ام و امروز با گذشت سالها با چنین اتهامی مواجه می شوم یعنی  مرا خاطرسفر به افغانستان بازداشت کرده اند؟ اما چرا چند سال دیرتر؟</p>
<p>هر چه سعی می کنم بر خود مسلط باشم، نمی شود. بارها توضیح می دهم  که نه  جاسوسی در کار بوده و نه رابطه نامشروعی و&#8230; اما فایده ای ندارد. بازجویی  که او را نمی بینم شروع به تعریف جزئیاتی می کند که گویا در فیلم های  پورنو دیده است؛ و  با لحنی مشمئز کننده.  یقین پیدا می کنم که مریض جنسی است و لذت می برد از  تعریف آنچه که بر زبان  می آورد. احساس بی پناهی آزارم می دهد و شنیدن آنچه که در هر جلسه بازجویی  ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان می شود.</p>
<p>با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آنها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟&#8230;..  پس جاسوسی نکرده ای رفته بودی برای ارضا شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره&#8230; می کردی و&#8230;. ناخود آگاه یاد فیلم بازجویی زن سعید امامی می افتم. از ترس بر خود می لرزم. می نویسم برای جاسوسی به افغانستان رفته بودم</p>
<p>و از همان موقع برای امریکا جاسوسی می کنم و پول خیلی خوبی هم می گیرم و&#8230; رفتار بازجو بهتر می شود و به یکباره از سالها پیش می آید به همین سالهای نزدیک تر و به سایت امروز که از کی در این سایت کار می کنم.</p>
<p>اما یک روز بعد دوباره مسائل عوض می شود و دیگر از امروز نمی پرسد، بلکه  از روابط و آشنایی ام با چهره های سیاسی و همکاران مطبوعاتی ام می پرسد.  توضیح می دهم که یک روزنامه نگارم و به عنوان خبرنگار سیاسی با همه چهره  های سیاسی از اصلاح طلب و راست رابطه دارم؛ اما رابطه ای که بازجو می خواهد  از من بشنود با رابطه خبری که من با این چهره ها داشتم متفاوت است. یکی  یکی اسامی چهره های سیاسی را می آورد و باز رابطه نا مشروع را عنوان می کند  و می گوید: آنچه راکه می گویم بنویس!</p>
<p>و شروع می کند به تعریف یک فیلم سکسی با جزئیات یک رابطه جنسی و از من  می خواهد بنویسم. جزئیاتی که بیان می کند به شدت تهوع آور است.حالم به هم  میخورد. واقعا بالا می آورم. چشم بندم را بالا می کشم و بلند می شوم، اما  هنوز کامل نایستاده ام که ضربه ای از پشت وارد می شود و با شدت به میز  صندلی ام می خورم و خون از دماغم سرازیر می شود. می افتم و چند ضربه با پا  به پهلو ها و پشتم می زند و زنان زندانبان را صدا می کند. مرا با آن حال به  سلولم می اندازند. تمام لباس و تنم خونی است، اما اجازه حمام کردن نمی دهند. لباسی هم ندارم  که عوض کنم. از درد به خودم می پیچم. دوباره سراغم می آیند. همین که وارد  اتاق بازجویی می شوم، می گویم: چرا از من نمی پرسید چه کرده ام و چه نوشته  ام؟ با تمسخر می گوید: مهم نیست چه کرده ای. آنچه را که من می خواهم باید  بنویسی در غیر این صورت می اندازمت توی سلولی که تا حد مرگ بهت تجاوز کنند.</p>
<p>قلبم به شدت می  زند شاید متوجه می شود رنگم به یکباره می پرد که می  گوید: ما مردان زیادی اینجا داریم که سالهاست زنی را ندیده و تشنه زن هستند  و&#8230;.»</p>
<p>و محبوبه عباسقلی زاده:</p>
<p>«روزهای  اول بازداشت دو گزینه در پیش روی من بود: یا اعتراف در مورد  اینکه مزدور خارجی هستم و از بعضی از رهبران اصلاح طلب دستور می گیرم، یا  بگویم که بی حجابم، شرب خمر می کنم و روابطی با این و آن دارم و برایش  جزییات آن را باز کنم. . . روز بعد بازجو آخرین برگ برنده اش را برای شکستن  دیوانگی های من رو می کند، مواجهه با جوان له شده ای که پس از روزها  مقاومت باید در برابر همه می گفت با من رابطه داشته است، همه یعنی بازجو،  زن زندانبان، زندانی دیگری از همان جوانان که نفهیمدم بودنش در آنجا برای  شکنجه او بود یا نه و دوربین. بعدها فهمیدم بازجو بارها با آن جوان له شده  بازی کرده بود، بارها او را به پشت در اطاق بازجویی من آورده بود، شکنجه اش  داده بود و به او گفته بود: &#8220;باید این زن را بشکنی، فهمیدی باید این زن  ج&#8230; را بشکنی،  خرد کنی&#8221;.</p>
<p>ویژگی گزارش عباسقلی زاده در این است که «من» راوی در آن حضوری پررنگ  دارد. از این «من» می نویسد، از چالشهایش و به گونه ای که گویا آن را از  بیرون می نگرد.</p>
<p>«هرگز گمان نمی کردم برای منی که تلاش کرده بودم &#8220;زنا&#8221;، &#8221; اقرار به  رابطه&#8221;، و.. را به سخره بگیرم این مواجهه مسخره تا این حد گران باشد. رفتار  غریزی ام  آنچنان از عقلانیتی که در این چند هفته مرا در برابر شکستن حفظ  می کرد سبقت گرفته بود که خود نفهمیدم چه می کنم. خشمی که نمی دانم  از کجا  سر باز کرده بود، به فریادهای هیستیریک مکرر تبدیل شده بود و در تمام  زندان می پیچید. نیرویی چند برابر پیدا کرده بودم که از دستانم، گلویم و  چشمان از حدقه در آمده ام بیرون می پاشید. این همه وحشی شدن را در خود سراغ  نداشتم وقتی  خطاب به آن جوان فریاد می زدم که &#8220;قسم می خورم تو را خواهم  کشت. تو را در هرجا که باشی پیدا می کنم و می کشمت.&#8221;</p>
<p>محبوبه در نوشته خود نه تنها تصویری از شیوه های بازجوئی است، بلکه او  یک بحث روانشاسانه اجتماعی را مطرح می کند و از نگاه فمینیستی به موضوع می  نگرد و سعی می کند موضوع را از زاویه دیگری بنگرد. به ارزشهای خود مراجعه  می کند و به چالش با خود و این ارزشها می پردازد.</p>
<p>«ناگاه  کشف کردم به میزانی که اثبات ناپاک بودنم برای بازجو مهم است،  عفیف بودن برای من جنبه حیاتی  پیدا کرده است. آن مواجهه لعنتی تمام آموزه  های  تاریخی ام را بر انگیخته بود. سایه هایی که سال ها بود از سیطره شان  می گریختم اکنون تمام ذهنم را تصرف کرده بود. در دام عورت انگاری بیماری  افتاده بودم که زن هایش درطیفی از عفاف و هرزگی سرگردان بودند. در همان  دامی که برای برائت از هرزگی باید خود را عفیف تر نشان دهی. او داشت ارزش  های مرا تصرف می کرد، همان ارزش هایی که روزهای  نخست به سخره گرفته بودم و  مرا از سلطه او خارج نگه می داشت اکنون بتدریج  بر من غالب می شد. حتی   کلماتم و ادبیات نوشتاری ام از آن او شده بود. به دست نوشته هایم  نگاه می  کردم:  همان گزارش های روز اول بود که شبیه مقاله های روزنامه کیهان شده  بود. در بطن خود هیچ اطلاعات مهمی نداشت اما بیانش طور دیگر بود. دنیای  خارج فرسنگ ها دور بود، مثل خوابی بود از زندگی قبلی ام. می باید برای بقای  خودم، از چشم بازجو به جهان نگاه می کردم. او قادر بود به من آزادی را  هدیه بدهد، بگذارد که به خانواده تلفن بزنم و به زن زندانبان امر کند که شب  ها یک نخ سیگار به من بدهند. او تنها منجی من بود.»</p>
<p>«صبح گاه یکی از آخرین روزهای بازداشت وقتی که بازجو دو گزینه اقرار به  رابطه و اعتراف به فریب سیاسی را در برابرم گذاشت، انتخاب خودم را کردم:  حیثیت دیگران مهمتر بود. شعف حفظ دیگران آنچنان رضایت خاطری در من ایجاد  کرده بود که صدای شکستن نازک غرورم را ناشنیده گرفتم. از لابلای  اقرار  نامه ای که از زیر دستم کشیده می شد بازجو را می دیدم که غبغبش مثل خروس  خواب آلوده ای باد می کند و چشمانش از خشم به سمت رضایت دو دو می زند.  داستان بازاری عاشقانه ای را که هم آغوشی لطیفی به دنبال داشته است را با  ظرافت از روی پاورقی های مجلات زرد کپی برداری کرده بودم تا غنیمتی را که  دستگاه عریض و طویل دادستانی درانتظار بود به آنها تقدیم کنم. شخصیت های  داستان من بودم و آن جوان له شده، &#8220;من&#8221; ی که در توافقی عقلانی با خودم می  بایست نجات بخش تعهدات انسانی ام می شد.»</p>
<p>محبوبه عباسقلی زاده مى‌کوشد «من» را در بستر حادثه به ما بنمایاند. از  خودش فاصله مى‌گیرد تا ابتدا بتواند خود را ببیند و بدین طریق می تواند‏  خود را به معرض‏ دید و داورى ما خواننده قرار دهد. براى خواننده زمانى  رویدادها ملموس‏ مى‌شوند که بداند راوى چگونه آنها را زیسته است. آن وقت  است که خواننده قادر مى‌تواند خود را جاى راوى بنشاند خود را با او مقایسه  کند و به تامل بنشیند، داورى کند یا تنها شاهد بماند. با چالشی که عباسقلی  زاده با تابوها درگیر است ما هم درگیر می شویم. همه این تابوها را می  شناسیم اما نمی دانیم ما اگر در موقعیت راوی قرار می گرفتیم، واکنش ما چه  می بود. موقعیت هائی هستند که شخص نمی تواند از پیش عکس العمل خود را در  برابر آنها تعیین کند. مهم پرسش و تامل است.</p>
<p>و در پایان این چالش عباسقلی زاده با تکیه به ارزشهای بدیل خود که از  فمینیسم آموخته است، می کوشد خود را بازسازی کند و با بین آن، این چالشها  را از خودش فراتر برده و آن را موضوعی اجتماعی می کند.</p>
<p>«بیان این تجربه ها و تحلیل جنسیتی آن باعث می شود که گفتار جنسیتی جنبش  سبز نیز همچون ادبیات، موسیقی و فرهنگ مردمی اش به موازات رشد جنبش شکل  بگیرد و برای  عمق بخشیدن به مبارزه ای که نظام بنیادگرای مسلط را به چالش   می کشد، مهمترین عنصر هویت بخش آن یعنی عورت انگاری زن و نگاه بیمارگونه  اش را به  مقوله سکوآلیته  واکاوی کند.»</p>
<p>«عورت انگاری در رابطه مرد و زن، بخشی از روش های کنترل، ارعاب، تحقیر و  شکستن زندانیان سیاسی بود و من باید این ارزش را پس می زدم . بازجو نفهمید  که رهایی از کنترل سکس به روش بینادگرایاها، غنیمتی بود که من از دست او  ربوده بودم، غنیمت دیگر راحتی وجدانم بود.</p>
<p>همه اینها به من کمک می کرد تا بسرعت بتوانم &#8220;من&#8221; زخمی ام  را درمان کنم  و کودکی ام به بلوغی رها شده از قیدهای گذشته تبدیل شود: من با شکستن همه  باورها و ارزش های چند هفته پیشم از دام عورت انگاری بازجو رها شده بودم.</p>
<p>هر چقدر که جامعه در رفتارهای اجتماعی اش به  هنجارهای &#8220;عورت انگارانه&#8221;  مشروعیت دهد، بازتولید سرکوب گرایانه آن را در خشونت های کوچه و بازار و  زندان بیشتر خواهد دید. چنین هنجارهایی در نهایت به تقویت قدرت سرکوبگری که  جهان بینی جنسی شده اش ازمقوله زنانگی و عورت انگاری جنسیتی  تغذیه می  کند، خواهد انجامید. این ها را از تجربه خود در زندان آموختم و گفتم شاید  بازتعریف آن کمک کند به اینکه نوع دیگری ببنیم.»</p>
<p>نامه های زندان « اینجا زمانی غمگین، مبهوتی که سهیلا قدیری در اوج ناباوری اعدام. می شود و  صبح روز اعدام همه آرام و بیصدا، با موهای ژولیده و چشمهای ورمکرده و هر  از گاهی سیاه از ریملها و خط چشمهای ریخته شده و سیگارهای پیاپی، بیخنده و  شوخی و دعوا میایستند تا شمرده شوند و سرمای صبح پائیز استخوان سوز میشود.  زمانی که ترس را در چشمان زیر حکمیهایی میبینی که در روزمرگی زندان آنچه را  که انتظارشان را میکشید فراموش کرده بودند. و زمانی شادمانه میخندی که  زنان و دختران شاد و لوده در جشن دهمین روز تولد کودکی که مادرش مظنون به  قتل است میرقصند و ترانههای کوچه بازاری میخوانند! و یا قصاصی از بند  رستهای که به هیات مردگان با رضایت شاکی از پای چوبهدار و گویی از سرزمین  مرگ بازگشته و با سلام و صلوات و در میان اشکها و آغوشها به بند باز  میگردانند!»</p>
<p>بخشی از نامه عاطفه نبوی از اوین، پاییز ١٣٨٨</p>
<p>شبنم مدد زاده در نامه از زندان ماجرای دادگاه رفتن خود و برادرش را  توضیح می دهد.  «دادگاه با حضور نماینده دادستان ، و بازجوهای اطلاعات برگزار می شود .  کیفرخواست خوانده می شود . اتهامات محاربه و تبلیغ علیه نظام &#8230; در مقابل  این اتهامات اجازه دفاع از ما سلب میشود .در مقابل دفاعیات فرزاد که من در  مراحل بازجویی شکنجه شدم ، مرا مورد ضرب وشتم قرار دادند ، قاضی آثار شکنجه  را می خواهد ! و این در حالی است که یک سال از بازداشت ما می گذرد. در طول  یک سال هر زخمی التیام می یابد الا زخم روح ! اما کیست که آن را بشنود یا  ببیند؟! در مقابل اعتراض ما قاضی جواب داد مشت و لگد که شکنجه محسوب  نمیشود. دروغ می گویید!شما منافقها همه اینطوری هستید! این چنین بود که  قاضی، قضاوت نکرده رای صادر می کرد و این به یقینت می رساند که در وجدان  قاضی تنها تصویری از دغدغه عدالت کشیده شده است . بازجو ها هم درعین نمایش  قدرت نه تنها از جانب خود بلکه از جانب تمامی همکارانشان ادعا کردند که  هیچگونه شکنجه و هیچ ضرب وشتمی در بازداشتگاه صورت نمی گیرد &#8230; داگاه تمام  می شود و قاضی اعلام می کند که تا هفته آینده حکم صادر می شود . می دانیم  همه چیز از پیش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه ی معلوم فرو خواهد  افتاد . تنها چیزی که راضیمان می کند اینست که بلاخره بعد از یک سال دادگاه  تشکیل شد!»</p>
<p>شبنم مدد زاده از اسفند ١٣٨٧ در زندان است. در بهمن ماه سال جاری، او و  برادرش فرزاد مددزاده، هریک به پنج سال حبس تعزیری و تبعید به زندان رجایی  شهر محکوم شدند.</p>
<p>و عاطفه نبوی از ٢۵ خرداد ١٣٨٨، که به چهار سال حبس تعزیری محکوم شده است.</p>
<p><strong>نامه های شیرین علم هولی</strong></p>
<p>شش روز بعد از اعدام شیرین علم هولی دو نامه از وی منتشر شد. نامه اول  شیرین علم هولی شرح شکنجه و  فشارها است و نامه دوم دادخواستی است علیه بی  عدالتی هائی که بر او رفته است. این نامه ها سندی است مهم بر جنایتهای  جمهوری اسلامی و نیز نشان مقاومت.</p>
<p>«من در اردیبهشت ١٣۶٧ در تهران توسط ماموران تعدادی از ماموران نظامی و  لباس شخصی دستگیر شدم و مستقیما به مقر سپاه منتقل شدم. به محض ورود و پیش  از هر گونه سوال و جوابی، شروع به کتک زدن من کردند. من در مجموع ٢۵ روز در  سپاه ماندم. ٢٢ روز آن را در اعتصاب غذا به سر بردم و تمام آن مدت متحمل  انواع شکنجه های جسمی و روحی شدم. بازجوها مرد بودند و من با دستبند به تخت  بسته شده بودم. آنها با باتوم برقی، کابل، مشت و لگد به سر و صورت و اعضای  بدنم و کف پاهایم می کوبیدند. من حتا در آن زمان به راحتی نمی توانستم  فارسی را بفهمم و صحبت کنم. زمانی که سوال های شان بی جواب می ماند، باز  مرا به باد کتک می گرفتند تا از هوش می رفتم. صدای اذان که می آمد برای  نماز می رفتند و به من تا زمان بازگشت شان فرصت می دادند تا به قول خودشان  فکرهایم را بکنم و زمانی که باز می گشتند، دوباره کتک، بی هوشی، آب یخ و  &#8230;</p>
<p>زمانی که دیدند من برای ادامه اعتصاب غذا مصرم، به واسطه سرم و شلنگ  هایی که از بینی به درون معده ام می فرستادند، به زور قصد شکستن اعتصابم را  داشتند. من مقاومت می کردم و شلنگ ها را بیرون می کشیدم که منجر به  خونریزی و درد زیادی می شد و اثر آن حالا بعد از دو سال هم چنان باقی مانده  و آزارم می دهد.</p>
<p>یک روز در هنگام بازجویی، چنان لگد محکمی به شکمم زدند که بلافاصله دچار  خونریزی شدیدی شدم. یک روز یکی از بازجویان به سراغم آمد، تنها بازجویی  بود که او را دیدم. در سایر مواقع چشم بند داشتم. او سوال های بی ربطی از  من پرسید. وقتی جوابی نشنید، سیلی ای به صورتم زد و اسلحه ای از روی کمر  خود باز کرد و بر سرم گذاشت و گفت: «به سوال هایی که از تو می کنم جواب  بده. من که می دانم تو عضو پژاک هستی، تروریستی، ببین دختر تو حرف بزنی یا  نه فرقی نمی کند ما خوشحالیم که یک عضو پژاک در دستانمان اسیر است.»</p>
<p>در یکی از دفعاتی که دکتر برای درمان زخم هایم و رسیدگی به وضعیتم  مراجعه کرده بود، من در اثر کتک ها در عالم خواب و بیداری بودم. دکتر از  بازجو خواست که مرا به بیمارستان منتقل کنند. بازجو پرسید: «چرا باید به  بیمارستان معالجه شود، مگر در اینجا معالجه نمی شود؟» دکتر گفت:  «برایمعالجه نمی گویم، من در بیمارستان برای تان کاری می کنم که دختره مثل  بلبل شروع به حرف زدن بکند» فردای آن روز مرا با چشم بند و دستبند به  بیمارستان بردند. دکتر مرا روی تخت خواباند و آمپولی به من تزریق کردند. من  گویی از خود بی خود شده بودم و به هر آنچه را که می پرسیدند، پاسخ می دادم  و جواب هایی که آنها می خواستند را همانگونه که می خواستند به آنها می  دادم و آنها هم از این جریان فیلم می گرفتند. وقتی به خودم آمدم از آنها  پرسیدم که من کجا هستم و فهمیدم که هنوز روی تخت بیمارستانم و بعد از آن  دوباره مرا به سلولم منتقل کردند.</p>
<p>ولی انگار برای بازجوها کافی نبود و می خواستند من بیشتر رنج بکشم. با  پای زخمی سرپا نگه می داشتند تا پاهایم کاملا ورم می کرد و بعد برایم یخ می  آوردند. شب ها تا صبح صدای جیغ و داد و ناله و گریه می آمد و من از شنیدن  این صداها عصبی می شدم که بعدها فهمیدم این صدا ضبط است و به خاطر آن است  که من رنج های زیادی بکشم. یا ساعت ها در اتاق بازجویی فقط قطره قطره آب  سرد روی سرم می چکید و شب مرا به سلول باز می گرداندند.</p>
<p>یک روز با چشمان بسته روی صندلی نشسته بودم و بازجویی می شدم. بازجو  سیگارش را روی دستم خاموش کرد و یا یک روز آنقدر پاهایم را با کفش های اش  فشار داد که ناخن هایم سیاه شد و افتاد یا اینکه تمام روز مرا در اتاق  بازجویی سرپا نگه می داشت و بدون هیچ سوالی، فقط بازجویان می نشستند و جدول  حل می کردند. خلاصه آنکه هر آنچه که از دستشان برمی آمد را انجام دادند.</p>
<p>بعد از آن که از بیمارستان بازگشتم تصمیم گرفتند که مرا به ٢٠٩ منتقل  کنند. ولی به دلیل وضعیت جسمی ام و اینکه حتا نمی توانستم راه بروم، بند  ٢٠٩حاضر به پذیرش من نشد و یک روز تمام با همان وضعیت، مرا دم در ٢٠٩ نگاه  داشتند تا سرانجام مرا به بهداری منتقل کردند.</p>
<p>دیگر، تفاوت شب و روز را درک نمی کردم. نمی دانم چند روز در بهداری  عمومی اوین ماندم تا زخمهایم کمی بهتر شد و بعد به ٢٠٩منتقل شدم و بازجویی  ها در آنجا آغاز شد. بازجوهای ٢٠٩ نیز تکنیک ها و روش های خاص خود را  داشتند و به قول خودشان با سیاست سرد و گرم پیش می رفتند. ابتدا بازجویی  خشن می آمد و مرا تحت فشار و شکنجه و تهدید قرار می داد و می گفت که هیچ  قانونی برای اش مهم نیست و هر کاری بخواهد با من می کنند و &#8230; بعد بازجوی  مهربان وارد می شد و از او خواهش می کرد که دست از این کارها بردارد. به من  سیگاری تعارف می کرد و بعد سوالات را تکرار می کرد و دوباره این دور باطل  شروع می شد.</p>
<p>درمدتی که در ٢٠٩ بودم، به خصوص اوایل که بازجویی داشتم، وقتی که حالم  خوب نبود یا بینی ام خونریزی می کرد، فقط در داخل سلول مسکنی به من تزریق  می کردند. کل روز خواب بودم. مرا از سلول خارج نمی کردند یا به بهداری  منتقل نمی کردند&#8230;</p>
<p>شیرین علم هولی، بند نسوان اوین، ٢٨/١٠/١٣٨٨</p>
<p>نامه دوم به تاریخ ١٣ اردیبهشت ١٣٨٩ نوشته شده است یعنی پنج روز قبل از اعدام.</p>
<p>«دوران زندانیم وارد سه سالگی خود شده است، یعنی سه سال زندگی زجر آور  پشت میله های زندان اوین، که دو سال از آن دوران زندان را بلاتکلیف بدون  وکیل و بدون وجود داشتن حکمی مبنی بر قرار بازداشتم را گذراندم. در مدت  بلاتکلیفیم روزهای تلخی را در دست سپاه به سر بردم و بعد از آن هم دوران  بازجویهای بند ۲۰۹ شروع شد. بعد از دوران ۲۰۹ بقیه مدت را در بند عمومی  گذراندم . به در خواستهای مکرر من برای تعین تکلیفم پاسخ نمی داند. در  نهایت حکم ناعادلانه اعدام را برایم صادر کردند.</p>
<p>من بابت چه چیزی حبس کشیده ام، یا باید اعدام شوم؟ آیا جواب به خاطر کرد  بودنم است؟ پس می گویم: من کرد به دنیا آمده ام و به دلیل کرد بودنم زحمت  محرومیت کشیده ام.</p>
<p>زبانم کردی است، که از طریق زبانم با خانواده و دوستان و آشنایانم رابطه  بر قرار کرده ام و با آن بزرگ شده ام و زبانم پل پیوندمان است. اما اجاز  ندارم با زبانم صحبت کنم و آن را بخوانم و تحصیل بکنم و در نهایت هم اجاز  نمیدهند با زبان خودم بنویسم.</p>
<p>به من می گویند بیا و کرد بودنت را انکار کن، پس می گویم: اگر چنین کنم خودم را انکار کرده ام.</p>
<p>جناب قاضی محترم، آقای بازجو!!</p>
<p>در آن زمان که من را بازجویی میکردید حتی نمی توانستم به زبان شما صحبت  کنم و من در طی دو سال اخیر در زندان زنان زبان فارسی را از دوستانم  آموختم، اما شما با زبان خود بازجوییم کردیت و محکمه ام کردید و حکم را  برایم صادر کردید. این در حالی بوده که من درست نمیفهمیدم در اطرافم چه  میگذرد و من نمیتوانستم از خود دفاع کنم.</p>
<p>شکنجه هایی که بر عیله من به کار گرفته اید، کابوس شبهایم شده، درد و  رنجهای روزانه ام در اثر شکنجه های که شده بودم با من روزی را سپری میکنند.  ضربهای که در دوران شکنجه به سرم وارد شده، باعث آسیب دیدگی در سرم شده  است. بعضی از روزها دردها ی شدید هجوم میاورند. سر دردهایم آنقدر شدید  میشود، که دیگر نمیدانم در اطرافم چه میگذرد، ساعاتها از خود بیخود میشوم و  در نهایت از شدت درد، بینییم شروع به خونریزی میکند و بعد کم کم به حالت  طبیعی برمیگردم و هوشیار میشوم.</p>
<p>هدیه دیگر آنها برای من ضعف بینایی چشمانم است که دائم تشدید میشود و  هنوز هم به درخواستم برای عینک پاسخ نداده شده. وقتی وارد زندان شدم موهایم  یک دست سیاه بود، حال که سومین سال را می گذرانم، هر روز شاهد سفید شدن  بخشی از آنها هستم.</p>
<p>می دانم که شما نه تنها این کار را با من و خانواده ام نکرده اید، بلکه  این شکنجه ها را برعلیه تمام فرزندان کرد و از جمله با کسانی مانند زینب  جلالیان و روناک صفارزاده و &#8230;.. به کار برده اید. چشم مادران کرد هر روز  در انتظار دیدن فرزندانشان اشک باران است، دائم نگرانند از اینکه چه اتفاقی  در پیش است، با هر زنگ تلفنی وحشت شنیدن خبر اعدام فرزندانشان را دارند.</p>
<p>امروز ١٢ اردیبهشت ٨٩ است  و دوباره بعد از مدتها مرا برای بازجویی به  بند ٢٠٩ زندان اوین بردنند و دوباره اتهامات بی اساسشان را تکرار کردند. از  من خواستنند، که با آنها همکاری کنم تا حکم اعدام شکسته شود. من نمی دانم  این همکاری چه معنی دارد، وقتی من چیزی بیشتر از آنچه که گفته ام برای گفتن  ندارم. در نتیجه آنها از من خواستند تا آنچه را که می گویند تکرار کنم و  من چنین نکردم. بازجو گفت: ما پارسال می خواستیم آزادت کنیم اما چون  خانواده ات با ما همکاری نکردند به اینجا کشید. خود بازجو اعتراف کرد که من  فقط گروگانی هستم در دست آنها و تا به هدفهای خود نرسند مرا نگاه خواهند  داشت، یا در نتیجه اعدام خواهم شد، اما آزادی هرگز. شیرین علم هولی»</p>
<p>یادنامه های بعد از آزادی</p>
<p>زندان حتی بعد از آزادی هم در نوشته های بسیاری از آزادشدگان خود را  نمایانگر می کند. دوست و همبندی که آن طرف دیوار مانده، فراموش نمی شود.  شادی صدر دو روز پس از آزادی می نویسد:</p>
<p>«الان درست دو روز است که بیرون آن دیوارهای بلند لایه‌لایه‌ام. دو روز  پیش این موقع در راهروی دراز طبقه پایین ۲۰۹، با چادر زندان و چشم بند،  نشسته بودم، منتظر که کسی بیاید و مرا از در بیرون ببرد و بعد از ١٢ روز  بگوید: چشم بندتونو بردارید! . . . اما عذاب وجدان‌های مادرانه گاهی تسکین  می‌یابند وقتی با پروانه در آن سلول عمومی روبه رو می‌شوی که بعد از ١۵سال  مصیبت و خشونت، با دندانها و بینی شکسته، از شوهر/پسرخاله‌اش طلاق گرفته و  دو دختر ٩ و ١٣ ساله‌اش را گذاشته پیش پدری که هم پول دارد و هم خانه و هم  شغل، و خودش، بی‌شغل و بی‌تحصیلات، به خانه پدری برگشته، جایی که ۶ نفر در  آن با هم زندگی می‌کنند. پروانه را در خیابان دستگیر کرده بودند و اتهام او  هم مثل اتهام من اقدام علیه امنیت ملی از طریق تحریک به اغتشاش و تمرد از  دستور پلیس بود.»</p>
<p>زهره تنکابنی چند روز بعد از آزادی می نویسد:</p>
<p>«چهل و پنج روز بهای ناچیزی بود که برای در کنار مردم بودن پرداختم. ولی  دلم گرفته نه از بابت خودم و نه از بابت ۴۵ روزی که به عبث گذشت . برای  نظام جمهوری اسلامی که دوست و دشمن ، پیر و جوان و نخبه و عامی را به یک  چوب می راند. خشونت فقط باتوم ، زنجیر و نهایتا کشتن نیست، بلکه به بند  کشیدن و اتلاف عمر انسانها بویژه جوانان هم در مقوله خشونت می گنجد.. . .  دلم گرفته اصلا خجالت می کشم که مرا با این سنم آزاد کردند اما جوانانی پر  شور و نخبه و وطن پرست را در بند نگه داشته اند &#8230;. نفیسه دختری ٢٣ ساله،  نفر پنجم کارشناسی ارشد مهندسی شیمی شریف و شاگرد برتر المپیاد سراسری که  با گرایش نفت و گاز یعنی مهمترین گنجینه این کشور، دارد روزهای بدی را که  بیش از پنجاه روز است به بطالت در بند می گذراند. &#8230;.دلم سخت آرزوی دیدارش  در آزادی را دارد. پریسا دختری سخت با فرهنگ و صبور و صادق است که تمام هم  و غمش مراقبت از اجرای حقوق بشر بود. هر دوی آنها صادقانه در پی احضار  تلفنی بازداشت شدند. نفیسه نماز ظهر عاشورا را به همراه بسیجیان دانشگاه  تهران برگزار کرد.»</p>
<p>در پایان این نوشته بودم که خبر اعدام شیرین علم هولی و چهار نفر دیگر  در ماتم مان برد. هم سلولی های شیرین- آخر او از دو سال پیش در زندان بود-  خاطراتی را از او نقل کرده و در رثای او نوشته اند. با نقل بخشهائی از این  خاطره ها این نوشته را به پایان می برم.</p>
<p>سیلوا هارطونیان (هم سلولی و هم بند شیرین علم هولی) شیرین را فرشته نگهبان می نامد:</p>
<p>«امروز دلم همان قدر طوفانی است که ۱۱ سال پیش، وقتی سر بی جان پدرم را  در آغوش کشیدم و بر گونه های ‏سرد کبودش بوسه زدم. اما امروز عزیزم در جایی  است که نمی توانم گردن شکسته اش را در آغوش بگیرم و بر ‏آن چشمهای پر  ازامیدش بوسه بزنم. ‏</p>
<p>عزیزم رفت و با رفتنش من یک بار دیگر از عدالت الهی ناامید شدم.‏ انسانی  که پر از مهر و محبت بود، پر از زندگی و باور فردا بود با اجازه چه کسی  الان خاموش است&#8230;‏</p>
<p>من امروز داغدارم، فرشته ی نگهبان من در تمامی این دوران رنج و سکوت،  پرگشود، چون زمین و دل تنگ آدم ‏هایی سیاه جایی برای این فرشته نداشتند.  انسان های زمینی منتظر خشم خدای فرشتگان نگهبان باشند.»</p>
<p>خدیجه مقدم:</p>
<p>«دلم می خواهد همه مردم بدانند که شیرین علم هولی را که دیروز ١٩  اردیبهشت ٨٨ اعدام کردند، بی گناه بود . هرچند اعدام فرزاد کمانگر و دیگر  فرزندان ملت هم، دردی جانکاه، دردی وصف نشدنی در وجودم باقی گذاشته، آن هم  معلمی چون فرزاد که صمد بهرنگی زمانه خود بوده و در هفته معلم اعدامش کردند   .ولی شیرین را از نزدیک شناخته بودمش. با هم همسفره شدیم و هر روز در  حیاط زندان همراه هم قدم زدیم، درد دل کردیم، بحث کردیم، با هم آواز  خواندیم، خندیدم، گریه کردیم و به هم امید دادیم که دنیا اینجور نمی ماند،  دنیا تغییر خواهد کرد زندگی ما هم تغییر خواهد کرد.</p>
<p>«. . . شیرین آزارش به کسی نرسیده بود، به کسی ظلم نکرده بود، حق کسی را  پایمال نکرده بود، کسی را نکشته بود او به صورت غیر قانونی از مرز خارج  شده بود که باید طبق قانون هزینه اش را می پرداخت. برخی از دختران کرد برای  فرار از زندگی رقت بارشان و به اصطلاح برای تغییر زندگی شان به تهران فرار  نمی کنند تا به جمع دختران خیابانی به پیوندند، آنان به کردستان عراق فرار  می کنند تا کنار کسانی که می خواهند شرایط زندگی کردها را تغییر دهند  مبارزه کنند. چه راه آنان را قبول داشته باشیم و چه نداشته باشیم اینان  فرزندان ما هستند. ما در برابر آنان مسئولیم که نگذاریم به مبارزات خشونت  آمیز کشانده شوند  شیرین در خانواده ای روستایی و فقیر با ١٣ فرزند زندگی و  به عنوان دختر بزرگ خانواده از برادران و خواهران کوچکتر خود نگهداری می  کرده و به جای مدرسه رفتن و درس خواندن و بازی کردن، در جوانی، پیر و خسته  شده بود و در آستانه یک ازدواج اجباری قبیله ای، با دختر همسایه به کردستان  عراق فرار می کند. او جز خانه خودشان در روستا و جمع همشهری هایش در  کردستان عراق و زندان جایی دیگر را ندیده بود و هیچ تجربه ای از یک زندگی  ساده و سالم نداشت. او در شرایط سخت زندان کلاس های آموزشی و هنری مرکز  فرهنگی بند نسوان را سریع پشت سر گذاشته و هنرمندی خلاق شده بود. او زندگی  را دوست داشت و می خواست زندگی کند.»</p>
<p>جلوه جواهری از خاطراتی که با شیرین داشته می نویسد:</p>
<p>«. . . راستی چقدر زندگی در تو جریان داشت. مرگ تو زیباترین زندگی و  زندگی ما وحشت هر روز ماندگی در سرزمینی است که پاسخ حقانیت تو و فرزاد  نازنین را که جز عشق نکاشتید و برداشت تان مهری بود که بر دل ما کاشته شد،  با طناب دار دادند. و بار دیگر دستان ما چه عاجز و ناتوانند و مغزهایمان  خسته و اعصابمان تیرکشیده که این دیگر چه جنایتی است. و بار دیگر، اوین است  که به ما دهن کجی می کند. بار دیگر دیدیم این زمینی که به آن مهر ورزیدید،  به نسل کشی مردمانتان آمد همان گونه که می گفتی و بار دیگر ما نیز با  سکوتمان در این مسلخ سهیم شدیم.</p>
<p>بار آخر که تماس گرفتی، با صدایی خشمگین گفتی که چطور از تو خواسته اند  در مقابل تلویزیون بیایی و به کارهای نکرده ات اعتراف کنی خواسته بودند بر  علیه گروه های کردی حرف بزنی. گفتی در پاسخ بر سر بازجو فریاد زده ای و  گفته ای که اگر می توانید مرا اعدام کنید. به من گفتی که آخرش می خواهند  اعدام کنند دیگر بالاتر از این که نیست، برای چه علیه کردها حرف بزنم. گفتی  که چگونه مادر زینب را راهی تهران کرده اند تا سه ساعت با زینب حضوری صحبت  کند که حاضر شود بر علیه خود و همراهانش حرف بزند، اما نتوانسته بودند.  همان موقع بود که دلهره به دلم افتاد، همیشه به جسارت تو و مردمانت رشک می  بردم اما دلهره داشتم که این چه بازی است که دوباره راه انداخته اند. باز  می خواهند کردها را قربانی کنند؟ و چه خوب نوشتی که گروگان شان هستی و چه  خوب گفتی که هر چه بیرون اتفاق بیفتد شما رو به عنوان گروگان تیرباران می  کنند و تیربارانتان کردند!»</p>
<p>بلند شو شیرین!</p>
<p>دلارام علی (هم بند شیرین علم هولی)</p>
<p>«بلند شو شیرین! خواب بد دیده ای، مثل من که آن شب دم دمای صبح خواب بد  می دیدم و هی چیزی بیخ گلویم را می فشرد. بلند شو شیرین! دستت را بگذار روی  گلویت، نفس بکش و ببین زنده ای. بعد مثل من که آن شب دم دمای صبح سرم را  دوباره روی بالش گذاشتم سرت را روی بالش بگذار و بخواب. . .</p>
<p>بلند شو شیرین! آفتاب امروز بهاری است و جان می دهد برای ساعت ها نشستن  توی حیاط و هی قدم زدن در چهار وجبی حیاط که دنیای این روزهاست. بلند شو  شیرین! طناب را خواب دیده ای، دست و پایت در خواب بیخودی هی تکان می خورد و  تو هی بیدار نمی شوی. بلند شو شیرین! وقت برای خوابیدن همیشه هست.</p>
<p>یادت هست بی آنکه قبلا فرزاد را دیده باشی، حالش را پرسیدی و من گفتم که  حکمش شکسته است و تو بی اختیار چشم هایت پر از اشک شد. حالا فرزاد را هم  هی صدا می کنم و بیدار نمی شود.</p>
<p>این شب انگار تمامی ندارد، انگار تمام این یکشنبه لعنتی پر از خواب است و  کابوس. شیرین بلند شو! این یکشنبه لعنتی باید تمام شود و اگر تو بیدار نشوی همیشه  یکشنبه می ماند، همیشه خاطره طناب می ماند، کابوس می ماند. اگر تو بیدار  نشوی، همیشه جایی در حوالی ارس زمین تمام می شود و جهان از حرکت می ایستد.</p>
<p>و نگین شیخ الاسلامی:</p>
<p>« از تیر ماه، هنوز یک ماه از دستگیریم نگذشته بود که شیرین را به بند  من آوردند، فقط پوست و استخوان بود. از بس شکنجه شده بود نای حرف زدن هم  نداشت. ریه هاش خونریزی کرده بود، مرتب دوچار شوک می شد، خیلی کم حرف بود،  ظاهرا به کسی اعتماد نداشت، بهش کتاب دادم، قبول نکرد و گفت من بی سوادم،  تا این که بهار نیز به جمع ما اضافه شد؛ و ما ٣ نفر شدیم، روزی درباره زن و  جایگاه آن حرف می زدیم که شیرین شروع به سخن گفتن کرد بسیار جالب و زیبا  سخن گفت، آگاهی های بسیاری درباره تاریخ و جایگاه زن می دانست، من و بهار  با خنده گفتیم: ای ناقلا تو تا حالا که می گفتی بی سوادی، پس این همه چیز  را از کجا می دانی، زود باش زود باش، باید خودت لو بدی، کدوم دانشگاه بودی؟</p>
<p>با آرامی و زیبایی همیشگی اش خندید و گفت: &#8220;اون دانشگاه را شما نمی شناسید &#8230; &#8221;</p>
<p>تمام زندانیانی که با شیرین هم بند بودند، از خاطرات شیرین و خوبی هاش و  منحصر به فرد بودن او می گفتند، کسی نبود از نام او به پاکی و زیبایی یاد  نکند، در مرحله ی دیگر که او را به بند ۲۰۹ برگرداندند با این که نه من نه  سیلوا او را ندیدیم، اما حضورش را لمس کردیم، هر چند سیلوا از حاج خانم ها  تمنا کرد حتا برای ۱ ثانیه هم که شده اجازه ی دیدنش را بدند، اما ندادند. اما شیرین پیش از برگرداندنش به بند نسوان، درحیاط بند، در میان لباس های  شسته شده ی سیلوا بر روی طناب، صلیبی را که خود آن را درست کرده بود، به  یادگار برای سیلوا بر جای گذاشت. او به سیلوا نشان داد در کشوری که اقلیت  ها را نادیده می گیرند و در میان زندانی که زندانبانان آن سیلوا و مهوش و  فریبا را نجس می دانند و به عقایدشان بی حرمتی می کنند، او از میان سلول  های آهنی و دیوارهای خاکستری هدیه ی از صلیب برای او به یادگار می آورد.»</p>
<p>پانویسها:</p>
<p>١- در دهه ۶٠، بند و سلول زندانیان سیاسی از زندانیان «غیرسیاسی» جدا  بود. و اگر زندانیان سیاسی را به بندهای «غیرسیاسی» می فرستادند، اغلب با  اعتراض و اعتصاب غذای آنها مواجه می شدند. این مسئله نه بدلیل اکراه از  همزیستی با زندانیان مجرم، بلکه به این دلیل بود که مسئولین زندان هویت  آنها را به عنوان زندانی سیاسی به رسمیت بشناسند.  به نظر می رسد از  ٢٢ خرداد به بعد هم که بر تعداد زندانیان سیاسی افزوده  شد، حق بند جداگانه برای زندانیان سیاسی مطرح شده است. در اردیبهشت امسال  زنان زندانی سیاسی در اوین در یک تحصن دو روزه در مقابل دفتر رئیس بند  خواستار شدند که بند آنها را از بند مجرمین جدا کنند و در صورت عملی نشدن  این خواسته تهدید به اعتصاب غذا کردند. خواسته آنها تحقق یافت البته بطور  نیمه، یعنی مسئولین زندان پذیرفتند که اتاقی جداگانه به  آنها اختصاص دهند.  بند جداگانه هنوز حل نشده مانده است.</p>
<p>٢- بنا ندارم در این نوشته به مقایسه دوره های مختلف زندان بپردازم. اما  برای من با تجربه زندان دهه ۶٠، گاه موضوعات خارج از تصوراتم قرار می  گیرند. یکی دیگر از توصیه های مریم حسین خواه حفظ شماره تلفنهای دوستان  است: «اگر فکر می کنید کارتان به بند عمومی هم می کشد شماره دوستانتان را  هم حفظ کنید. در بند عمومی تلفن زدن راحت تر است و قت هم همینطوری کش می  آید و صحبت با دوستان هم به آدم روحیه می دهد و هم وقت کشی را آسان می  کند.» اگر قرار بود در سالهای دهه ۶٠ توصیه هائی برای دستگیری نوشته شود حتما یکی  اش هم این بود که هیچ شماره تلفنی را در خاطر تان حفظ نکنید. زمانی که  دستگیر شدم، چقدر با خودم کلنجار رفتم تا شماره تلفنهائی را که در خاطر  داشتم، از ذهنم پاک کنم. موفق شدم آنقدر که امروز هم  بعد از گذشت قریب ٣٠  سال دیگر قادر نیستم شماره تلفنی را در ذهنم نگهدارم.</p>
<p>آدرسها:</p>
<p>شادی <a href="http://meydaan.org/Showarticle.aspx?arid=883">http://meydaan.org/Showarticle.aspx?arid=883</a></p>
<p>محبوبه ع <a href="http://www.feministschool.com/spip.php?article3098">http://www.feministschool.com/spip.php?article3098</a></p>
<p>گزارش جلوه و مریم</p>
<p><a href="http://www.change4equality.net/spip.php?article1509">http://www.change4equality.net/spip.php?article1509</a></p>
<p>در مورد نمایشگاه  نقاشی های جلوه <a href="http://www.change4equality.net/spip.php?article1548">http://www.change4equality.net/spip.php?article1548</a></p>
<p>مریم صبری از تجاوز می گوید <a href="http://khabarazto.com/index.php?option=com_hwdvideoshare&amp;task=viewvideo&amp;Itemid=1&amp;video_id=95">http://khabarazto.com/index.php? option=com_hwdvideoshare&amp;task=viewvideo&amp;Itemid=1&amp;video_id=95</a></p>
<p>مریم حسین خواه <a href="http://www.maryam-blog.org/">http://www.maryam-blog.org/</a></p>
<p>مریم حسین  خواه <a href="http://zanestaan.blogspot.com/2007/11/blog-post_19.html">http://zanestaan.blogspot.com/2007/11/blog-post_19.html</a></p>
<p>زهره تنکابنی <a href="http://www.we-change.org/spip.php?article5455">http://www.we-change.org/spip.php?article5455</a></p>
<p>روایت زندان: محبوبه حسین زاده و ناهید کشاورز و جلوه نمایشگاه <a href="http://zanestaan.blogspot.com/search/label/">http://zanestaan.blogspot.com/search/label/</a></p>
<p>سعیده کردی  نژاد <a href="http://nedayeiranzamin.blogspot.com/2009/10/60_14.html">http://nedayeiranzamin.blogspot.com/2009/10/60_14.html</a></p>
<p>شهناز غلامی <a href="http://azarwomen.blogsky.com/1387/12/01/post-34/">http://azarwomen.blogsky.com/1387/12/01/post-34/</a></p>
<p>در دفاع از لبخند  تو برای شیرین  علم هولی <a href="http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=29269">http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=29269</a></p>
<p>خدیجه مقدم در باره شیرین علم هولی <a href="http://www.we-change.org/spip.php/IMG/ecrire/spip.php?article5868">http://www.we-change.org/spip.php/IMG/ecrire/spip.php?article5868 </a></p>
<p>نامه های شیرین علم هولی <a href="http://www.roshangari.net/as/sitedata/20100515081911/20100515081911.html">http://www.roshangari.net/as/sitedata/20100515081911/20100515081911.html</a></p>
<p>برگرفته از مجله آوای زن شماره ۶٩</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/prison/610/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چالش با گذشته، عرصه رویاروئی ها / منیره برادران</title>
		<link>http://shabakeh.de/opinion/499/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/opinion/499/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Jun 2010 09:04:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ديدگاه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[منیره برادران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/?p=499</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/opinion/499/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://www.akhbar-rooz.com/user/albums/a_0002/img_12412.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>مصطفی تاج زاده، معاون سیاسی وزارت کشور دولت محمد خاتمی و عضو جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی که در مرخصی زندان به سر می برد در نامه ای نوشته است که «سکوت تأیید‌آمیز درباره نحوه محاکمات دادگاه انقلاب خطای ما بود.» تاج‌زاده این نوشته را که با عنوان «پدر، مادر ما باز هم...<a href="http://shabakeh.de/opinion/499/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.akhbar-rooz.com/user/albums/a_0002/img_12412.jpg" alt="" align="left" /> مصطفی تاج زاده، معاون سیاسی وزارت کشور دولت محمد خاتمی و عضو جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی که در مرخصی زندان به سر می برد در نامه ای نوشته است که «سکوت تأیید‌آمیز درباره نحوه محاکمات دادگاه انقلاب خطای ما بود.» تاج‌زاده این نوشته را که با عنوان «پدر، مادر ما باز هم متهمیم» منتشر شده به ندا آقا سلطان تقدیم کرده است.<br />
من از جنبه های مختلف این نوشته می گذرم و فقط به بخشهائی می پردازم که به نقد گذشته نظر دارد. این نقد از چند نظر دارای اهمیت است. اول اینکه این نامه از سوی کسی نوشته شده که زندانی است.<br />
او اعتراف می کند، اما نه به آنچه که بازجوها با اعمال فشار از او انتظار دارند و نه در دادگاه های تفتیش عقیده، نظیر آنچه که در تابستان گذشته به نمایش درآمد. تاج زاده در آن «دادگاه» سکوت کرد. آن سکوت باارزش بود و حالا اعتراف خودخواسته نسبت به «خطاهای» گذشته خود و همراهانش از ارزش بیشتری برخوردار است.<br />
«&#8230; ما حتماً باید اعتراف کنیم اما نه در دادگاه‌های نمایشی و آن طور که بازجوها می‌خواهند و به اتهامات موهوم مرتکب نشده، بلکه در پیشگاه ملت و بر اساس حقیقت.»<br />
دوم اینکه تاج زاده برخلاف روش برخی از همراهان اصلاح طلب خود، در انتقاد از گذشته به سهم خود انگشت می گذارد و خود و همفکرانش را بری از خطا نمی داند. به این بهانه مرسوم که «ما نمی دانستیم» متوسل نمی شود. «خطای ما این بود که در مقابل برخی رفتارهای دادگاه های انقلاب موضع نگرفتیم&#8230;»<br />
و سوم اینکه او نوشته اش را به ندا آقاسلطان تقدیم می کند، به یک زن و نماد گرایش لائیک در جنبش اعتراضی.<br />
و آخر اینکه این نامه دعوتی است از همگان، تا در نقد گذشته شرکت کنند: «اکنون که به برکت جنبش سبز، شرایطی فراهم شده تا بسیاری از طرف‌های درگیر منازعات خونین دهه ۶۰ با بازخوانی انتقادی آن سال‌ها به این نتیجه برسند که آن همه خشونت و خون ریزی &#8220;ضرورت تاریخ&#8221; نبود و می‌شد از بروز آن رخدادهای تلخ و ناگوار اجتناب کرد، باید این فضای نقد را زنده نگه داشت.»</p>
<p>این سخنان در نقد و چالش با گذشته نقش مهمی دارند و آن را باید به فال نیک گرفت. مهم نیست که آقای تاج زاده با زبان من &#8211; عضوی از زندانیان دوره سیاه دهه ۶٠ و از خانواده ای داغدار آن دوره- سخن نمی گوید. من و ما آنقدر تجربه های دردناک از دهه ۶٠ داریم که می دانیم آنچه اتفاق افتاد، جنایت نام دارد. «خطا» نامیدن آن کاستن از بار جنایت و تحریف حقیقت است. همانطور که بنا به نوشته خود وی «&#8221;کهریزکی کردن&#8221; شهروندان معترض و نیز تیراندازی مستقیم به آنان ‌چنان پدیده‌ شومی است که واژه «خطا» به هیچ وجه نمی‌تواند توصیف خوبی برای آن باشد.»<br />
این نوشته اما، گام مهمی در شکستن سکوت اصلاح طلبان نسبت به گذشته است و جای خوشحالی دارد. دلم می خواست انگیزه آقای تاج زاده در نوشتن این نامه و نیز وقتی از «تجربه زندان به‌رغم همه تلخی‌های‌ خود» سخن می گوید، از حس دردی می بود که شکنجه شدگان در سلولها از خود بجا گذاشته اند، از یادداشت هائی که اعدامی ها بر دیوارها کندند، از شنیدن سرودهائی که خاموش شان کردند. آن علامت ها و یادداشت ها بر در و دیوارهای سلول ها و بندهای اوین بارها رنگ خورده اند تا فراموش شوند. ولی آنها را می توان حس کرد و هیچ ماده و رنگی قادر نیست آنها را محو کند.<br />
ولی نفطه حرکت تاج زاده جائی دیگری است: «تجربه زندان به‌رغم همه تلخی‌های‌ خود، نتوانست فرصت و امکان “گفت وگو” را از من دریغ دارد؛ امکان گفت‌وگو حتی در دشوارترین شرایط. با توجه به این که من و دوستانم نه به علت مبارزه با نظام، که به دلیل فعالیت در جهت پویایی و شکوفایی آن به زندان افتاده بودیم، با بازجویان درباره اصل نظام اختلاف نداشتیم و همین مسأله مشترک می‌توانست نقطه آغاز گفت‌وگوی ما ‌باشد.»<br />
دلم می خواست که او می پذیرفت که طرح اعلامیه ۱۰ ماده‌ای دادستانی انقلاب بود که راه سرکوب را گشود چرا که آن طرح را کسانی تعریف کردند که شلاق و چوبه دار در اختیارشان بود و آنها برای حفظ قدرت حاضر به هر عمل ننگینی بودند. نه اینکه عدم تحقق آن (طرح) مانع دموکراسی شد. «اما نتوانستیم (و نیز تروریسم سال ۶۰ و جنگ تحمیلی نگذاشت) که این راه را تا مرحله گسست کامل از شیوه‌های غیردموکراتیک پیگیری کنیم.»</p>
<p>و چه خوب می شد نامه شفافتر نوشته می شد و آقای تاج زاده از نقش خویش هم در «راه خط امام» هم سخن می گفت و از نگفته ها پرده برمی داشت.<br />
با اینهمه نوشته «پدر، مادر ما باز هم متهمیم» اهمیت دارد چرا که به چالش با گذشته می پردازد و به حوزه ای وارد می شود که دست های آلوده ورود به آن را ممنوع اعلام کرده اند. آنچه در عرصه چالش با گذشته اهمیت دارد درگیر شدن اقشار بیشتری از جامعه است و نه لزوما زبان و موضع مشترک. بدون درگیری نگاه ها و منافع گوناگون، بحث در باره گذشته به یک گفتمان اجتماعی تبدیل نمی شود. باید بپذیریم که تاج زاده حرفهای ما را نخواهد زد. بنا هم نباید بر این باشد. اهمیت نوشته تاج زاده آنجاست که او با زبانی دیگر، با زبان کسی که هنوز می‌تواند «به رغم خطاها و افراط‌کاری‌ها همچنان از انقلاب اسلامی دفاع کند.» به این بحث وارد می شود. حرفهای او می تواند بر کسانی تاثیرگذار باشد که هنوز در حقیقتی که از زبان ما بیرون می آید، به دیده تردید می نگرند.<br />
و باید پذیرفت که هر آنکس که در عرصه چالش با گذشته شرکت می کند، لزوما زخمهای داغدیدگان را حس نکرده است. حس همدردی زمانی پدید می آید که داغدیدگان فرصت سخن گفتن بیابند. زمانی که حقیقت به تمامی روشن شود.<br />
و چالش با گذشته، یعنی زنده شدن دردها از یک طرف و جنایتها از طرف دیگر. روشن شدن حقیقت دو سویه دارد. در کنار شناساندن ناحقی ها و آنچه بر قربانیان رفته، باید کسانی هم که آمر و عامل این ناحقی ها بوده اند، به جامعه شناسانده شوند. روشن شدن حقیقت بخشی جدائی ناپذیر از روند دادخواهی در جامعه است. این مرحله قطعا بی دشواری و تلخی پیش نخواهد رفت ولی برای گذار به دموکراسی و جامعه ای مبتنی بر ارزش های حقوق بشر گریزی از آن نیست. چرا که بنا به گفته تاج زاده:<br />
«اصرار بر توجیه همه کارهایمان در گذشته، در نهایت به معنای معادل دانستن «واقعیت» با «حقیقت» است. ملتی که چنین بیندیشد و نتواند گذشته خود را نقد کند و نقاط مثبت و منفی آن را دریابد، تکیه‌گاه استواری برای پیشرفت همه‌جانبه نخواهد داشت.»<br />
و من امیدوارم آقای تاج زاده و دیگر اصلاح طلبانی که خواهان ورود به عرصه نقد گذشته هستند، تا پایان همراه این پروسه بمانند.</p>
<p>برای خواندن نوشته مصطفی تاج زاده مراجعه کنید به:<br />
<a href="http://www.rahesabz.net/story/۱۷٣۶۴/">www.rahesabz.net</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/opinion/499/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خنده حضار / منیره برادران</title>
		<link>http://shabakeh.de/activities/475/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/activities/475/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Jun 2010 20:09:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رويدادها]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[منیره برادران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/?p=475</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/activities/475/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2010/06/genf.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="genf" /></a>نشست بررسی «وضعیت حقوق بشر در ایران» در شورای حقوق بشر سازمان ملل روز پنجشنبه، ٢٠ خرداد، در ژنو برگزار می شود. بناست هیئت ایران، به توصیه‌هایی که در جلسه فوریه گذشته شورا از سوی نمایندگان دیگر کشورها دریافت کرده است، پاسخ دهد. تقریبا در تمام پاسخهایی که دولت جمهوری اسلامی ایران به پیشنهاد کشورها...<a href="http://shabakeh.de/activities/475/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2010/06/genf.jpg"><img src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2010/06/genf.jpg" alt="" title="genf" width="180" height="135" class="alignnone size-full wp-image-477" /></a><br />
نشست بررسی «وضعیت حقوق بشر در ایران» در شورای حقوق بشر سازمان  ملل روز پنجشنبه، ٢٠ خرداد، در ژنو برگزار می شود. بناست هیئت ایران، به توصیه‌هایی که در جلسه فوریه گذشته شورا از سوی نمایندگان دیگر کشورها دریافت کرده است، پاسخ دهد.</p>
<p>تقریبا در تمام پاسخهایی که دولت جمهوری اسلامی ایران به پیشنهاد کشورها در نشست ادواری شورای حقوق بشر سازمان ملل در فوریه گذشته ارائه داده است، رد دروغ و فریب دیده می شود. در این نوشته من فقط به موارد اعدام، شکنجه و شرایط غیرانسانی زندانها می پردازم.</p>
<p>موارد مندرج در بندهای ١٠۴ تا ١٢٣ در زمره موارد پیشنهادی است که هیئت جمهوری اسلامی ایران اعلام کرده که تا بحال اجرا شده یا در دست اجرا می باشند. این موارد مربوط می شود بر مسئولیت پذیری دولت ایران در قبال شکنجه و بدرفتاری در زندانها، پذیرش دادرسی عادلانه و همچنین تحقیق در مورد ناپدیدشدگان و کشته شدگان در حوادث یک سال گذشته.</p>
<p>هیئت ایرانی به شورای حقوق بشر گزارش می دهد که بررسی این موارد را در دست اجرا دارد ولی چرا مردم ایران هیچ پاسخی در این موارد نگرفته اند. شاید اشاره هیئت ایرانی در این ادعای واهی، بستن کهریزک باشد. کهریزک بازداشتگاه بدنامی بود که از ده سال پیش به رغم گزارشات وحشتناکی که از آنجا می رسید، هیچگاه مورد توجه حکومت ایران قرار نگرفت.</p>
<p>با تشدید سرکوبها بعد از تقلب انتخاباتی سال گذشته، این بازداشتگاه از مکانهای اصلی شکنجه و تجاوز شد. وقتی معلوم گردید که محسن روح الامینی، که پدرش مشاور انتخاباتی محسن رضایی، کاندیدای جناحی از محافظه کاران، در بازداشتگاه کهریزک بر اثر شکنجه به قتل رسیده است، خامنه ای دستور بستن این زندان را داد.<br />
در حالیکه تعداد بیشتری در اثر شکنجه در این بازداشتگاه جان باختند و به زنان و مردان در آنجا تجاوز شد. کهریزک سمبل جنایت جمهوری اسلامی درحوادث اخیر گردید. جالب است که بشنوید که هیئت ایرانی برای کمرنگ کردن این شکنجه گاه در گزارش خود در فوریه گذشته به شورای حقوق بشر، آن را نمونه ای دانست که در دیگر کشورها هم اتفاق می افتد.</p>
<p>گرچه کهریزک بسته شد و تعدادی از نمایندگان مجلس خواهان بررسی پرونده آن شدند، اما طی یک‌سال گذشته، از سوی مقام‌های جمهوری اسلامی، کسی به عنوان مسئول سرکوب شهروندان معترض معرفی نشده است. کهریزک تنها یکی از زندانهای بدنام است. اوین و رجائی شهر را فراموش نکنیم. اوین شکنجه گاهی است که تاریخچه ای دیرینه دارد. گزارشات زیادی از شکنجه در اوین وجود دارد نه تنها مربوط به سالهای اوائل انقلاب، بلکه از یک سال پیش و همچنین مربوط به امروز.</p>
<p>در فاصله نشست فوریه شورای حقوق بشر تا به امروز گزارشات زیادی از وجود شکنجه در اوین منتشر شده است. نوری زاد، زندانی سیاسی در اوین، این زندان را کهریزک دوم می نامد و نوید خانجانی از شکنجه خود و همسلولی هایش برای اعتراف گیری در مقابل دوربین گزارش می دهد. هیئت ایرانی با وقاحت به نمایندگان کشورها می گوید که پیشنهاد جمهوری چک  مبنی بر «ایجاد مکانیسمهای اجرائی برای قربانیان ناشی از شکنجه» را در دست اجرا دارد. این اظهارات ممکن است باعث خنده حضار شود ولی ما ایرانیان را که از نزدیک عملکرد جمهوری اسلامی را دنبال می کنیم، برمی آشوبد.</p>
<p>اینکه جمهوری اسلامی زندانیان را شکنجه می کند عجیب و تازه نیست. اسناد زیادی در این زمینه موجود است. جمهوری اسلامی کنواسیون منع شکنجه را امضا نکرده است. در قوانین مجازات اسلامی ایران، شکنجه با نامهای شرعی چون حد و تعزیر قانونی شده است. بی شرمی اما در اینجا است که هیئت ایرانی این همه را انکار می کند.</p>
<p>کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران در هفته گذشته گزارشی منتشر کرده که در آن نام ۱۵ مقام قضائی، نظامی و مطبوعاتی به عنوان «مسئول سرکوب وحشیانه معترضان و مخالفان» در یک سال گذشته دیده می‌شود. این مردان نه تنها مورد پیگرد قرار نگرفته اند بلکه همچنان در پستهای پیشین یا پستهای جدید به جنایت ادامه می دهند.  </p>
<p>مورد دیگری مربوط به پیشنهاداتی است که هیئت جمهوری اسلامی بنا است در چهاردمین جلسه شورای حقوق بشر به آنها پاسخ دهد. اینجا من به بندهای ٨ تا ١٨ می پردازم. در این بندها توقف اعدام نوجوانان و کاهش مجازات اعدام و سنگسار درخواست شده است. نمی دانیم پاسخ هیئت ایرانی به این پیشنهات که قول اجرای آن را داده اند، چیست. لابد محمد جواد لاریجانی دبیر «ستاد حقوق بشر ایران» باز تکرار خواهد کرد: «حذف کامل مجازات اعدام مورد تائید نیست.»، یا «غرب اجازه ندارد آن (حقوق بشر) را به کل جهان تعمیم دهد.» و یا «سنگسار با تفسیر ما شکنجه نیست.»</p>
<p>ولی نباید هم منتظر حرفهای این هیئت شد آنها در عمل پاسخهاشان را به مردم ایران داده اند.</p>
<p>در سال جاری اعدامها نه تنها کاهش نیافته بلکه سال به سال افزایش می یابد. در سال جاری، یعنی در طی پنج ماه بیش از ٢٣٠ نفر اعدام شده اند. و فاجعه اینجاست که جمهوری اسلامی بار دیگر اعدامهای سیاسی را شروع کرده است. تنها در فاصله جلسه ١۵ فوریه و این جلسه شورا جمهوری اسلامی ٨ تن را به دلایل سیاسی اعدام کرده است. دو نفر را در ماه فوریه، ۵ نفر را در ماه مه، که چهار نفرشان کرد بودند و یک نفر از اقلیت قومی بلوچ. و حالا ١٣ نفر دیگر که محکومیت اعدامشان صادر شده در انتظار اجرای حکم هستند.  این موارد شامل اعدامهای سیاسی بود.</p>
<p>و اما در مورد اعدام کودکان. هیچ مقامی در ایران نگفته است که اعدام نوجوانان متوقف شده است. اگر هم چنین ادعائی کنند، دروغی است مثل دیگر دروغ های هیئت جمهوری اسلامی. دلیل آن وجود نوجوانانی است در زندان در انتظار اجرای حکم اعدام، کسانی که هنگام ارتکاب جرم زیر ١٨ سال قرار داشتند. در سال گذشته دست کم ۵ کورک در ایران اعدام شدند.</p>
<p>افشای این احکام و مخالفت با این احکام در ایران مجازات زندان و حبس دارد. محمد اولیائی فرد، وکیل پایه یک دادگستری و مدافع حقوق بشر که دفاع از نوجوانان و نیز معلولین محکوم به اعدام را بصورت داوطلبانه انجام می داد توسط دادگاه انقلاب به اتهام «تبلیغ علیه نظام» مجرم شناخته شده و به یک سال زندان محکوم گردیده است. او از جمله وکیل بهنود شجاعی بوده است. نوجوانی که متاسفانه به رغم تلاشهای فراوان وی و نیز سازمان عفو بین الملل اعدام گردید.<br />
جالب اینکه در نشست روز ١۵ فوریه  در همین جا، هیات نمایندگی جمهوری اسلامی بارها و بارها در مقابل نمایندگان کشورهای جهان تاکید کرد که در ایران کسی به خاطر دفاع از حقوق بشر زندانی نمی شود! حتی آقای عباس زاده مشکینی تاکید کرد که &#8220;صراحتا می گویم که هیچکس به دلیل فعالیت حقوق بشری دستگیر نمی شود.&#8221;</p>
<p>بر پایه گزارشهای سازمان عفو بین المل، از سال ۱۹۹۰، ایران بالاترین آمار را در اعدام کودکان در جهان به خود اختصاص داده است. ولی سخنگوی قوه قضاییه ایران همچنان اصرار دارد که اعدام کودکان در ایران وجود ندارد. بلکه آنچه اجرا می شود قصاص است. «قصاص حق خصوصی فرد است و فقط با گذشت اولیای دم از آن صرفنظر می‌شود» (مصاحبه مربوط به سال ١٣٨٧)</p>
<p>بحث بر سر این است که چه نامی بر دار زدن انسانها بگذاریم. درست مثل شکنجه که جمهوری اسلامی همیشه ادعا می کند که در ایران شکنجه صورت نمی گیرد چیزی که اعمال می شود تعزیرات اسلامی است. برای کسی که زیر شلاق درد می کشد چه فرقی می کند چه نامی بر این کار بنهید؟</p>
<p>ایران کنوانسیون بین‌المللی حقوق کودک را امضا کرده است و بر اساس ماده ٣٧ این کنوانسیون حکم اعدام و حبس ابد، نباید برای جرایمی صادر شود که افراد زیر ۱۸ سال مرتکب شده‌اند.‏ و همچنین ماده ۶ اعلامیه جهانی حقوق بشر نیز تاکید دارد:‌ مجازات مرگ نباید برای ‏جرایمی صادر شود که افراد زیر ۱۸ سال مرتکب شده‌اند.</p>
<p>ولی حکومت ایران این حق را برای خود محفوظ نگه داشته که مفادی از این پیمان و نیز پیمان نامه های دیگر را که با قوانین اسلامی همخوان نیست رعایت نکند. از این مفاد یکی مربوط به آزادی بیان و انتخاب مذهب در بیانیه جهانی حقوق بشر و میثاق بین المللی حقوق سیاسی و مدنی است و دیگری به ممنوعیت اعدام کودکان زیر ۱۸ سال.</p>
<p>همینطور احکام سنگسار در ایران بر جای خود باقی است. سال گذشته یک نفر سنگسار شد و زنانی هستند که در زندانها در انتظار اجرای سنگسار بسر می برند.</p>
<p>من این آمار را فقط از جهت نشان دادن ابعاد جنایت در ایران در اینجا ذکر کردم. ولی آمار نباید باعث شود که زندگی های نابودشده پشت آن گم شوند. با هر اعدام، تنها یک نفر به قتل نمی رسد، خانواده ای متلاشی می شود، جامعه ای مورد تهدید و ارعاب قرار می گیرد، اخلاق از طرف حکومت کنندگان زیرپا گذاشته می شود و خشونت بازتولید می شود. حتی اگر یک نفر اعدام شود، آنهم در یک دادگاه بیگانه با موازین حقوق بین الملل، این یک فاجعه است.</p>
<p>قتل انسانها به نام قانون کریه است و اما قتل انسانها به نام دولت به جرم عقیده ای مخالف و عمل سیاسی یک جنایت است. اعدام قبیح است و ماده ٣ اعلامیه جهانی حقوق بشر و نیز ماده ۶ میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی از حق حیات دفاع می کند. و بعد پروتکل الحاقی به میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی لغو مجازات اعدام را خواستار شده است.</p>
<p>امروز، بیشتر دولتها مجازات اعدام را لغو یا متوقف کرده اند و یا فقط در موارد نادر بکار می گیرند. در ایران اما اعدام بیشتر و بیشتر و بدون رعایت حداقل های موازین حقوق شناخته شده بین المللی انجام می شود.</p>
<p>٢٠ خرداد ١٣٨٩</p>
<p>http://www.bidaran.net/</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/activities/475/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
