<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شبکه سراسری همکاری زنان ایرانی &#187; گفت‌وگو و چهره‌ها</title>
	<atom:link href="http://shabakeh.de/category/interview/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://shabakeh.de</link>
	<description>تریبون زنان و نوشته های زنان</description>
	<lastBuildDate>Thu, 10 Nov 2022 12:37:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>مصاحبه شادی امین پیرامون همجنسگرایی و ترنس سکسوالیتی</title>
		<link>http://shabakeh.de/sex/2295/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/sex/2295/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 Nov 2013 15:03:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[جنسيت و سکس]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌وگو و چهره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[شادی امین]]></category>
		<category><![CDATA[همجنسگرایی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2295/</guid>
		<description><![CDATA[مصاحبه با شادی امین با رادیو پیام کانادا را در لینک زیر میتوانید بشنوید: http://www.youtube.com/watch?v=pY8fYOxBhVs]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه با شادی امین با رادیو پیام کانادا را در لینک زیر میتوانید بشنوید:<br />
<a href="http://www.youtube.com/watch?v=pY8fYOxBhVs">http://www.youtube.com/watch?v=pY8fYOxBhVs</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/sex/2295/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفت‌وگو با شادی امین: لزبوفوبی و فمینیسم</title>
		<link>http://shabakeh.de/homo/2055/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/homo/2055/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 May 2012 16:18:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[هم‌جنس من]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌وگو و چهره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[شادی امین]]></category>
		<category><![CDATA[همجنسگرایی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2055/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/homo/2055/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://6rang.org/wp-content/themes/widezine/thumb.php?src=http://6rang.org/wp-content/uploads/2012/05/shadi-a.jpg&amp;w=700&amp;h=290&amp;zc=1&amp;q=80&amp;bid=1" class="alignright wp-post-image tfe" alt="گفت‌وگو با شادی امین: لزبوفوبی و فمینیسم" title="" /></a>پنجشنبه, ۰۲/۲۸/۱۳۹۱ سوده راد – هفدهم ماه مه روز جهانی مبارزه با هموفوبیاست. در این روز در بسیاری از کشورهای جهان لزبین‌ها، گی‌ها، بایسکسوال‌ها و ترانس سکسوال‌ها دور هم جمع می‌شوند تابه هموفوبی و همجنسگراهراسی اعتراض کنند. هموفوبی تنها محدود به احساس هراس نمی‌شود، بلکه شامل احساس خشم و نفرت نسبت به فردی که مایل به برقراری...<a href="http://shabakeh.de/homo/2055/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1></h1>
<div id="post-340">
<div>
<div><a title="گفت‌وگو با شادی امین: لزبوفوبی و فمینیسم" rel="lightbox" href="http://6rang.org/wp-content/uploads/2012/05/shadi-a.jpg"><img src="http://6rang.org/wp-content/themes/widezine/thumb.php?src=http://6rang.org/wp-content/uploads/2012/05/shadi-a.jpg&amp;w=700&amp;h=290&amp;zc=1&amp;q=80&amp;bid=1" alt="گفت‌وگو با شادی امین: لزبوفوبی و فمینیسم" /></a></div>
</div>
<div>
<div id="node-14422">
<div>
<div>
<div>
<div>پنجشنبه, ۰۲/۲۸/۱۳۹۱</div>
<div>
<div>
<div>
<div>
<div><img src="http://radiozamaneh.com/sites/default/files/statement.jpg?1337267748" alt="" width="250" height="159" /></div>
</div>
</div>
<p>سوده راد – هفدهم ماه مه روز جهانی مبارزه با هموفوبیاست. در این روز در بسیاری از کشورهای جهان لزبین‌ها، گی‌ها، بایسکسوال‌ها و ترانس سکسوال‌ها دور هم جمع می‌شوند تابه هموفوبی و همجنسگراهراسی اعتراض کنند.</p>
<p><em> </em></p>
<div>هموفوبی تنها محدود به احساس هراس نمی‌شود، بلکه شامل احساس خشم و نفرت نسبت به فردی که مایل به برقراری ارتباط عاطفی و جنسی با همجنس خود باشد نیز هست. بنابراین هموفوبی، هم لزبوفوبی یعنی هراس از زنان همجنسگرا، هم گی‌فوبی یعنی هراس از مردان همجنسگرا و هم هراس از زنان و مردان دوجنسگرا را در بر می‌گیرد. با این حال وقتی به هموسکسوالیته یا همجنسگرایی و هموفوبی فکر می‌کنیم، کمتر پیش می‌آید تصویر زنی همجنسگرا در ذهن نقش ببندد. به نظر می‌رسد در میان انسان‌هایی که به نادرستی اقلیت‌های جنسی و جنسیتی خوانده می‌شوند، زنان بازهم دچار تبعیض‌های بیشتری هستند و ـ ناخودآگاه ـ نادیده گرفته می‌شوند. در زبان فارسی بسیاری کلمه دگرباش را جایگزین LGBT می‌دانند که البته این امر مخالفان بسیاری هم دارد.</div>
<div>در میان خشونت‌های روانی  و فیزیکی که براثر هموفوبی رو اداشته می‌شود، پدیده لزبوفوبی و نتایج آن توجه کنشگران برابری جنسیتی و پژوهشگران را به خود جلب کرده است. چراکه لزبین‌ها در جوامع مردسالار امروزی هم به خاطر زن بودن و هم به خاطر همجنسگرایی به حاشیه رانده می‌شوند.<em> </em></div>
<div>به همین بهانه با شادی امین، لزبین فمینیست و کنشگر برابری جنسیتی و حقوق LGT که مبتکر و برگزار کننده اولین نشست زنان لزبین ایرانی است که به شکل گیری پلاتفرم شش رنگ  منجر شده، گفت‌وگو کرده‌ایم:</div>
<div><strong>شما چرا با جایگزینی ترکیب کلمات</strong><strong>LGBT</strong><strong>، با دگرباش موافق نیستید؟</strong></div>
<div><strong>شادی امین</strong>- LGBT خود مخفف واژه‌های لزبین، گی، بایسکسوال و ترانس‌سکسوال است، یعنی همه این موارد را در بر می‌گیرد. واژه دگرباش مشخص نیست از چه حرف می‌زند. در حقیقت این واژه ظرفی‌ است که ما قادر نیستیم داخل آن را ببینیم و تمام گرایش‌های مختلف با یک واژه و یک محتوا در آن ارائه و درنتیجه باعث خلط مبحث گسترده‌ای می‌شود.</div>
<blockquote>
<div><img src="http://radiozamaneh2.vps.redbee.nl/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/shadi-amin.jpg" border="10" alt="" hspace="10" vspace="10" width="200" height="128" align="right" /></div>
<div>شادی امین: بسیاری از همجنسگرایان، درست مثل سایر اقشار موجود، در حوزه سیاست فعال نیستند یا نمی‌دانند کدام مطالبات را چگونه مطرح کنند. به همین ترتیب زنان دگرجنسگرا هم در رابطه با بسیاری از حقوق خودشان هنوز به ضرورت سازماندهی و تشکل‌یابی خود پی نبرده‌اند</div>
</blockquote>
<div>ما هنوز در آغاز راه بسیاری از این مباحث هستیم و موظفیم خیلی دقیق صحبت کنیم تا معلوم باشد که از همجنسگرایان حرف می‌زنیم که در جامعه ایران حکم اعدام برایشان وجود دارد، یا از ترانس‌سکسوال‌ها حرف می‌زنیم که در قوانین جاری ایران، بدون اینکه پروسه اصولی را طی کرده‌ باشند، به زیر تیغ جراحی کشیده می‌شوند. این- به قول آنها – شامل تمام همجنس‌گرایان هم می‌شود. یا در مورد بایسکسوال‌ها حرف می‌زنیم که “معمولاً” طبق نرم‌های اجتماعی زندگی می‌کنند ولی تنوع جنسی دارند و گاه با همجنس خود هم روابط جنسی ایجاد می‌کنند. این است که حقوق و فشارهایی که در جامعه ما به این گروه‌های مختلف وارد می‌شود، کاملاً متفاوت است و به همین دلیل هم واژه دگرباش علاوه بر نقدهای بسیاری که به لحاظ ترکیب واژه‌ای ضعیف و ادبیات فارسی به آن شده است، به لحاظ محتوای سیاسی و فمینیستی هم درست نیست. من از این کلمه استفاده نمی‌کنم و ترجیح می‌دهم همجنسگرایان را همجنسگرا و در جای خودش لزبین‌ها و گی‌ها را تفکیک شده استفاده کنم و ترانس‌سکسوال‌ها را هم به همین ترتیب.</div>
<div><strong>در مورد کلمه همجنسگرا چطور؟ ما اگر از کلمه همجنسگرا استفاده کنیم، می‌توانیم شرایط زندگی لزبین‌ها و گی‌ها را بررسی کنیم؟ لزبوفوبی و گی‌فوبی چطور؟</strong></div>
<div>من معتقدم در جامعه‌ای که مردسالاری – به معنای سالاری و ارجح بودن یک جنس و در اینجا مرد – وجود دارد، نمی‌تواند خود را در روابط همجنسگرایانه هم تحمیل کند، به این معنی که خواسته‌ها و آن شناختی که جامعه همجنسگرای مردان به خارج از جامعه خود می‌دهد، عیناً و قالبی به زنان لزبین هم تعمیم داده شود و ما تعریف‌مان را از تعریف همجنسگرایان مرد بگیریم و وظایف و حقوقمان را هم از آنها تقلید بکنیم.</div>
<div>واقعیت این است که در نیازها، گرایش‌ها و رفتارهای جنسی انسان‌ها تفاوت‌هایی وجود دارد و زنان لزبین نوع معینی از زندگی را انتخاب می‌کنند و واردش می‌شوند که اساساً یکی از محورهایش مبارزه با جامعه مردسالار و دگرجنسگرای اجباری است. تفاوت‌هایی هست در مورد اینکه چرا اصلاً یک فرد همجنسگرا است و این دلایل در مورد زنان و مردان متفاوت است. بنابراین به رسمیت شناختن این تفاوت‌ها هیچ ایرادی ندارد و اتفاقاً به ما کمک می‌کند در مورد هر گروه اجتماعی خواسته‌های مشخصی را طرح کنیم و روی همان گروه اجتماعی تمرکز کنیم.</div>
<blockquote>
<div>در جامعه ایرانی، زنان لزبین به عنوان زیرمجموعه مردان گی قلمداد می‌شوند یا از آنها کمتر حرفی زده می‌شود، زنان لزبین باید خودشان را مرئی کنند و خواسته‌هاشان را به طور مشخص در پیوند با جنبش فمینیستی بیان کنند</div>
</blockquote>
<div>متأسفانه در جامعه ایرانی، سال‌هاست که زنان لزبین به عنوان زیرمجموعه مردان گی قلمداد می‌شوند یا از آنها کمتر حرفی زده می‌شود. به همین دلیل هم من تأکید دارم که زنان لزبین باید خودشان را مرئی کنند و خواسته‌هاشان را به طور مشخص در پیوند با جنبش فمینیستی بیان کنند. این به معنای نادیده گرفتن نقاط اشتراک طرح مطالبات همجنسگرایان مرد و لزبین‌ها نیست، بلکه باید با تأکید بر این نقاط اشتراک و حفظ وحدت برای تغییر قوانین جاری، به پیشبرد اهداف متمایز هرکدام از این گروه‌ها پرداخت.</div>
<div><strong>با توجه به همین قوانین جاری، به هرحال همجنسگرایان، چه لزبین و چه گی، امکان زندگی آشکار در ایران را ندارند. آیا ما آماری از شمار لزبین‌ها و گی‌ها در ایران داریم؟ آیا از شرایط زندگی آنها خبر داریم و آیا شما این ذهنیت عمومی را که لزبین‌ها می‌توانند به راحتی در ایران زندگی کنند، تأیید می‌کنید؟</strong></div>
<div>ما داده‌های کمی در مورد زندگی همجنسگرایان در ایران داریم و متأسفانه به دلیل فضای سرکوب و جرم‌انگاری برای همجنسگرایی حتی خاطره‌نویسی هم کم داریم و از وضعیت زندگی آنها کمتر اطلاع داریم، ولی این به این معنی نیست که بی‌اطلاع باشیم. گروه‌های اجتماعی مشخص در هر جامعه  اعضای دیگر آن گروه را پیدا می‌کنند و سعی می‌کنند شبکه‌های اجتماعی خود را بسازند و در ایران هم این شبکه‌های اجتماعی گی‌ها و لزبین‌ها موجود است. البته در سال‌های اخیر میزان دیدارها و تماس‌ها به دلیل افزایش سرکوب کاهش پیدا کرده، اما واقعیت این است که زندگی همجنسگرایانه در ایران به معنی یک سبک و روش زندگی که فقط رابطه جنسی را در بر نمی‌گیرد، ممنوع است. این به معنای رابطه همجنسگرایانه در خفا و در نهایت قدم زدن با هم خارج از حریم خصوصی و انکار این رابطه در فضای عمومی است.</div>
<div>در مورد زنان لزبین این مشکلات حادتر است. مردان در برخی زمینه‌ها توانسته‌اند به دلیل فضای آزادتری که جامعه در مجموع برای مردان فراهم آورده است، بر شماری از مشکلات فائق آیند. مردان می‌توانند جمعی زندگی کنند، می‌توانند یک خانه مشترک داشته باشند، کمتر به چشم می‌آیند و متأسفانه زنان از همین امکانات اجتماعی هم به واسطه زن بودنشان محروم هستند. ما آمار دقیقی نداریم که چند درصد زنان از لزبین و چند درصد از مردان گی می‌توانند زندگی مستقلی داشته باشند، ولی می‌توان از سلسله مراتب اجتماعی و اقتصادی جنسیت‌ها، نتیجه گرفت که مردان در مجموع در شرایط بهتری هستند. فراموش نکنیم که حکم اعدام یک لزبین بعد از چهارمرتبه جاری شدن حد و شلاق لازم‌الاجرا می‌شود و به هر شکل باید مبارزه جدی را برای لغو این قوانین علیه همجنسگرایان پیش ببریم.</div>
<div><strong>آیا شبکه‌های اجتماعی برای پیشبرد مطالبات تشکیل شده است؛ مثلاً شبکه اجتماعی لزبین‌های ایران یا شبکه اجتماعی گی‌های ایران  یا حتی همجنسگرایان ایران؟‌ آیا آنها توانسته‌اند برای پیشبرد مطالبات‌شان خود را سازماندهی کنند؟</strong></div>
<div>بله، مسئله‌ای که ما داریم این است این گروه اجتماعی آگاهانه بسیاری از قوانین و قواعد موجود و عرف اجتماعی را زیر سئوال نمی‌برد و ما با قشری روبه‌رو نیستیم که آگاهانه مقابل جامعه ایستاده باشد، مطالباتی را تعیین کند و برای رسیدن به آنها سازماندهی لازم را انجام دهد.</div>
<blockquote>
<div><img src="http://radiozamaneh2.vps.redbee.nl/sites/default/files/%25b%25f/userfiles/%25u/heofob.jpg" border="10" alt="" hspace="10" vspace="10" width="200" height="128" align="right" /></div>
<div>مردان همجنسگرا در برخی زمینه‌ها توانسته‌اند به دلیل فضای آزادتری که جامعه برای مردان فراهم آورده است، بر شماری از مشکلات فائق آیند. مردان می‌توانند  یک خانه مشترک داشته باشند، کمتر به چشم می‌آیند و متأسفانه زنان لزبین از همین امکانات اجتماعی هم به واسطه زن بودنشان محروم هستند</div>
</blockquote>
<div>متأسفانه بسیاری از همجنسگرایان، درست مثل سایر اقشار موجود و دگرجنسگرایان، در حوزه سیاست فعال نیستند یا نمی‌دانند کدام مطالبات را چگونه مطرح کنند. به همین ترتیب شما می‌بینید که زنان دگرجنسگرا هم در رابطه با بسیاری از حقوق خودشان هنوز به ضرورت سازماندهی و تشکل‌یابی خود پی نبرده‌اند. این امر در مورد زنان و مردان همجنسگرا هم کاملاً صدق می‌کند و ما با کمبود آگاهی و عدم دخالت در امور سیاسی روبه‌رو هستیم. این شبکه‌های اجتماعی موجود است ولی خودش را کمتر در سیاست دخالت می‌دهند. در بسیاری از موارد این افراد در میهمانی‌ها یا دیدارها دستگیر شده‌اند ولی ما کمتر صدایی از خود آنها شنیده‌ایم که مواردی را به شکل یک مطالبه در مقابل سیستم موجود مطرح کرده باشند.</div>
<div>در این گروه اجتماعی ما با کمبود آگاهی و تشکل‌یابی روبه‌رو هستیم و حتی در مورد عمل‌های تغییر جنسیت که در ایران انجام می‌شود متأسفانه آگاهی بسیار کم است و خود کسانی که به این مسئله تن می‌دهند به امکانات کمی برای انتخاب آلترناتیوهای دیگر دسترسی دارند. به هر شکل ما با پدیده‌ای روبه‌رو هستیم که نو نیست، اما به خودش جرئت داده است که بیشتر خود را نشان بدهد و بیشتر خواست زنده بودن و حق حیات و اینگونه زندگی کردن را برای خودش به رسمیت بشناسد، اما همچنان این با یک شبکه اجتماعی فعال که مطالباتی را فرموله کرده باشد فاصله دارد. من امیدوارم به این مرحله برسیم و در حال حاضر راه طولانی داریم.</div>
<div><strong> </strong></div>
<div><strong>به عنوان آخرین پرسش شما فکر می‌کنید بدن زن و سکسوالیته زن در جنبش فمینیستی ایران که به هر حال هدفش رفع هرگونه تبعیض علیه زنان بوده و هست، چه جایگاهی داشته است؟ آیا به مبحث مطالبات لزبین‌ها به عنوان زنان همجنسگرای ایرانی به اندازه کافی پرداخته شده است؟ آیا مطالبات لزبین‌ها به عنوان شاید یکی از مطالبات پنهان جنبش فمینیستی ایران مد نظر قرار گرفته است؟</strong></div>
<div>در مجموع من فکر می‌کنم جنبش فمینیستی ایران به یکسری بحث‌های مهمی چون بدن زن، رهایی و آزادی جنسی نپرداخته است. به عقیده من جنبش فمینیستی باید وقتی شجاعت این را بیابد که خودش را از تعاریف مردسالارانه‌ای که بستر این موضوع‌ها شده است، خلاص کند. در واقع ترس و نگرانی جنبش فمینیستی این است که هربار خواسته از این چارچوب خارج شود، به او انگ ضد مردی و مردستیزی زده شده است. تا وقتی این جنبش نتواند شجاعت فاصله گیری از این تعریف‌ها را بیابد و تعریف جدیدی از بدن زن ارائه بدهد و رابطه عاطفی و عشقی زنان را محدود به رابطه با مرد دیگری نداند، نمی‌تواند بر این مسئله فائق آید. البته برخی پژوهشگران روی این مباحث کار کرده‌اند، اما هیچکدام تبدیل به گفتمان اجتماعی جنبش فمینیستی نشده است. هر زنی باید این حق را به خود بدهد که در هر جایی که مردان قدرت را در انحصار خود درآورده‌اند بپاخیزد، بدون نگرانی علیه این قدرت قد علم کند و از خواسته‌ها و تمایلاتش دفاع کند.</div>
<div>در حقیقت ما باد بند ناف‌مان را از جامعه مردسالار ببریم و از این نیاز تأیید مردان در هر حرکت اجتماعی رهایی یابیم و صرف نظر کنیم و بپذیریم که حق و حقوق معینی را باید به‌دست بیاوریم و کسی هم این‌ها را به ما تقدیم نمی‌کند. واقعیت این است که در رابطه با زنان لزبین و زنان بی‌سکسوال و همینطور زنان دیگر، نقاط اشتراک بسیاری در یک جامعه تحت ستم مردسالاری وجود دارد. آنها همه متحمل فشارهای اجتماعی مشابهی هستند، اما من فکر می‌کنم با وجود این نکات اشتراک، هرکدام از این گروه‌های اجتماعی باید خواسته‌ها و مطالبات خودش را روی پرچم خودش بنویسد و دست خودش بگیرد و حمل بکند.</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/homo/2055/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گپی با هایده ترابی در مورد حجاب / اکرم موسوی</title>
		<link>http://shabakeh.de/opinion/1805/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/opinion/1805/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Aug 2011 15:40:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ديدگاه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌وگو و چهره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[جنبش زنان]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1805/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/opinion/1805/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://www.iran-women-solidarity.net/local/cache-vignettes/L134xH200/arton2158-8e0e0.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>برخی به استناد به آزادی پوشش معتقدند که حجاب فقط نوعی پوشش است، شما چه فکر می‌کنید؟ پاسخ من این است که حجاب یک پدیدۀ تاریخی است و هنگامی که به دامنه و عملکرد اجتماعی‌اش فکر می‌کنیم، یک &#8220;تفسیر&#8221; دلبخواهی شخصی از آن، جواب نمی‌دهد. حجاب فقط نوعی از پوشش نیست، در واقع هیچ گونه...<a href="http://shabakeh.de/opinion/1805/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.iran-women-solidarity.net/local/cache-vignettes/L134xH200/arton2158-8e0e0.jpg" alt="" width="134" height="200" /></p>
<p><strong>برخی به استناد به آزادی پوشش معتقدند که حجاب فقط نوعی پوشش است، شما چه فکر می‌کنید؟</strong></p>
<p>پاسخ من این است که حجاب یک پدیدۀ تاریخی است و هنگامی که به دامنه و عملکرد اجتماعی‌اش فکر می‌کنیم، یک &#8220;تفسیر&#8221; دلبخواهی شخصی از آن، جواب نمی‌دهد. حجاب فقط نوعی از پوشش نیست، در واقع هیچ گونه پوششی که در انظار استفاده می‌شود، فقط &#8220;پوشش&#8221; نیست. شاید تنها انسانهای نئاندرتال به &#8220;پوشش&#8221; خود تنها به عنوان &#8220;تن‌پوش&#8221; می‌نگریستند. در جوامع انسانی پوششها نشانه‌های فرهنگی – اجتماعی &#8211; سیاسی هم هستند و خواهی نخواهی، جزئی از جایگاه و رفتار اجتماعی انسانها تلقی می‌شوند. هرکسی که خود را با نوع پوشش‌اش از دیگران متمایز می‌کند یا با نوع پوشش‌اش بر اساس گرایشهائی/الگوهائی/دستورهائی/فشارهائی/قوانینی از گروهی منفک می‌شود و به گروهی می‌پیوندد، زاویه‌ای از هویت اجتماعی‌اش را، آزاد یا محصور ، در انظار عمومی معرفی می‌کند. هویت فردی در این فرایند چه می‌شود؟ گاه برجسته می‌شود، اغلب کمرنگ و گم می‌شود، و چه بسا که کاملا محو و نابود شود. &#8220;پوشش&#8221; مانند هر نیاز دیگر انسانی و اجتماعی زیر نفوذ سیاست، مذهب و بازار قرار داشته و بُعد جنسیتی – طبقاتی‌اش مظاهر آشکاری دارد. حالا پرسشی که در ربط با حجاب مطرح می‌شود این است که فردیت زن تا چه حد در این رفتار اجتماعی براستی آزادانه میدان تصمیم و عمل می‌یابد؟ تا چه حد دیکته شده است؟ تا چه حد تربیتی است؟ تا چه حد زیر نفوذ امواج فرهنگی و تبلیغاتی مردسالارانۀ مسلط بر جامعه است؟ تا چه حد زیر نظارت و فشار قوانین دولتی و ساختارهای اقتصادی و الگوهای جنسیتی قرار دارد؟ آیا این قوانین و الگوها چتر حمایتی و حفاظتی برای حقوق و آزادیها و شکوفائی &#8220;فردی&#8221; زنان در مشارکت اجتماعی هستند یا برای سلب آن وضع شده‌اند؟ تا چه حد اهرمهای پنهان و غیرمستقیم جامعه برای &#8220;سلیقه&#8221; و &#8220;انتخاب آزاد&#8221; ما زنان، در پوشش، تعیین تکلیف می‌کنند؟</p>
<p><strong>شما عملکرد تاریخی و اجتماعی حجاب اسلامی را چگونه می‌بینید؟</strong></p>
<p>در پدیدۀ حجاب دینی و اسلامی اتفاقی که می‌افتد این است که با این نوع کنترل جنسی مردانه، هویت شخصی و فردی زن در بیرون از خانه کمرنگ‌سازی/گم‌سازی/پنهان‌سازی/محوسازی مطلق می‌شود و جدائی جنسیتی به اوج می‌رسد. در سنت حجاب دینی و اسلامی تقریبا سراسر بدن زن &#8220;عورت&#8221; وی به حساب می‌آید و باید پوشانده شود، در حالیکه &#8220;عورت&#8221; مرد، خط قرمز‌اش، در اصل محدود است به همان آلت جنسی وی و نواحی نزدیک به آن. &#8220;عورت پوشی مردانه&#8221; وی را از هیچگونه تحرکی، فعالیت فیزیکی و مشارکت اجتماعی باز نمی‌دارد. اما زن که تقریبا سراسر بدنش بمثابه آلت جنسی &#8220;تحریک آمیز&#8221; و &#8220;مستقبح الذکر&#8221; است، باید گونه‌ای &#8220;عورت‌پوشی&#8221; کند که سرشت طبیعی و انسانی وی منکوب شود، حضور و هویت فردی‌اش در بیرون از خانه به حداقل ممکن برسد و در مشارکت اجتماعی یا اصلا نباشد و یا در بسیاری از زمینه‌ها‌ محدود و گم شود. تاریخ صدر اسلام نشان می‌دهد که حجاب اسلامی، به هر شکل و اندازه‌ای که در آن زمان تعیین گشته بود، انتخاب زن عرب نبود، حتا نباید نماد هویت قومی آن زن در دورۀ &#8220;جاهلیت&#8221; هم بوده باشد، اگر نه بر محمد آیه‌ای &#8220;نازل&#8221; نمی‌شد که زنانش خود را بپوشانند یا خانه‌نشین شوند و یا از مردان نامحرم دوری جویند. نه حجاب دینی و نه خانه‌نشینی /پرده‌نشینی یک گزینش زنانه نبود. با تکیه بر آیه‌ای از قرآن و روایاتی که در مورد دلائل خانه نشینی و پوشاندن زنان محمد نقل شده، محمد این نوع پوشش را نخست تنها برای زنان خویش بدعت گذاشت. بر اساس روایاتی زنان وی با مردان دیگر محشور میشدند و وی با تشویق عمر بن خطاب لازم می‌بیند که آنها را محدود کند. آبشخور این بدعت نیز سنتهای طبقاتی-جنسیتی بود که در فرهنگ ادیان پدرسالار پیشین حاکم بود. بعدها آن &#8220;امتیاز&#8221; به پیروان محمد تسرﱢی یافت و این امر در اکثر جوامعی که بر آنها قوانین دینی و اسلامی حاکم شد، عمومی گردید.</p>
<p><strong>مثل حق تعدد زوجات؟</strong></p>
<p>بله درست مانند حق تعدد زوجات که نخست امتیازی برای &#8220;رسول خدا&#8221; بود و بعد سنت شد برای مردان مسلمان دیگری که از &#8220;پس‌اش&#8221; برمی‌آمدند. &#8220;چند‌همسری مردانه&#8221; پیش از محمد، برای اعراب و اقوام بین‌النهرین و مصر یک سنت نبود. مصرف جنسی از روسپیان و بردگان زن وجود داشت، اما چند‌همسری با زنان آزاد که مسئلۀ حقوق و ارث و&#8230; آنها را به میان می‌کشید، رایج نبود. باید گفت که در این زمینه اشراف و حاکمان یونانی و پارسی و ایرانی از پیشتازان و سنت‌گزاران پیش‌کسوت بودند، چنانکه حرمسراسازی شاهان ایرانی نیز الگوئی برای خلفای عرب شد.</p>
<p><strong>آیا حجاب می‌تواند تنها یک سنت بومی باشد؟</strong></p>
<p>من الان از آن پوششی نمی‌گویم که بنا بر ویژگیهائی جغرافیائی و آب و هوائی بوجود آمد و سپس به پوششی سنتی و بومی تبدیل گشت، آن پوشش، &#8220;حجاب&#8221; مورد نظر من نیست. جنبۀ صرفا طبقاتی و آئینی &#8220;پوشش&#8221; هم را هم فعلا می‌گذارم کنار، زیرا از این زوایا می توان از &#8220;حجاب&#8221; مردان هم گفت، گرچه به سختی می‌توان جنبۀ بومی و طبقاتی را از جنبۀ جنسیتی پدیده‌های اجتماعی جدا کرد. اما بهر رو، حجابی که زنان مسلمان و یا خواهران و مادران مقدس مسیحی دارند و یا زنان یهودی و یا حتا زنان زرتشتی ملزم به رعایتش بودند یا &#8220;پرهیزگاران&#8221; و بنیادگرایانشان باید هنوز هم شکلی از آن را رعایت کنند، ، با صرف پوشش بومی زنان و مردان تفاوت دارد.</p>
<p><strong>مرز این گونه پوششها را با حجاب در کجا می بینید؟</strong></p>
<p>مرز جائی است که از دریچۀ چشم مرد ناموس‌پرست یا متجاوز، حدود و ثغور&#8221;عورت زن&#8221; تعیین می‌شود. ما می‌دانیم که قوانینی طبقاتی–جنسیتی، برای پوشش سر &#8220;زنان خواص&#8221;، در دورۀ بابلیان مردوک‌پرست وضع شده بود. اما فکر می‌کنم به لحاظ تاریخی این هنوز فاصله دارد با حجاب دینی و اسلامی به عنوان &#8220;ستر عورت زنان از چشم مردان نامحرم&#8221; که به مرور برای همۀ زنان عمومی شد. محمد نظر به ادیان پدرسالار پیش از خود داشت و &#8220;پرده نشینی&#8221; زنان هم در منطقه بی‌پیشینه نبود. در دین یهود، پوشش سر به منظور حفظ موی زن از نگاه نامحرم وجود داشت و دارد. کلاه یا روسری یا کلاه گیس برای &#8220;زن مؤمن یهودی&#8221;، همین نقش حجاب را دارد. حتا روایتهائی هست که در آنها گفته می‌شود که زنان یهود مجاز بودند تنها یک چشم خود را نپوشانند. پوشاندن مو برای زنان زرتشتی، به هر شکل و اندازه‌ای که مرسوم بوده، اصل مهمی بشمار می‌رفته، زنان خواص ایرانی هم پوشش سر داشتند. یونانیان هم به همچنین. شاهان پارسی و ایرانی برای زنان متعدد خود &#8220;پرده نشینی&#8221; داشتند.</p>
<p><strong>چطور؟</strong></p>
<p>پلوتارخ (تاریخ‌نویس یونانی) که آریستوکراسی یونان را تافتۀ جدا بافته‌ای از حاکمان و اشراف دولتهای رقیب می‌شمرد، دربارۀ مردان &#8220;ملتهای بربر&#8221;، از جمله ایرانیان چنین می‌نویسد: &#8221; ملتهای بربر، و در میان آنها بخصوص پارسیان، فوق‌العاده نسبت به زنان خود حسود، سختگیر و مشکوک هستند. نه تنها زنانشان، بلکه برده‌های خریداری‌‌شده‌شان را و همبستران کناری‌شان را سختگیرانه نگاهداری می‌کنند تا هیچکس از خارج آنها را نبیند. آنها [زنان] زندگی‌شان را پشت درهای بسته می‌گذرانند، و وقتی که مسافرت می‌کنند در چادرهای بسته، از هر طرف با پرده پوشیده، سوار بر واگن، حمل می‌شوند.&#8221; می‌توان این گزارش را جانبدارانه و مقداری غلوآمیز دانست، اما حتا پیر بریان (هخامنشی‌شناس معاصر فرانسوی) که خود یکی از منتقدان سرسخت تاریخ‌نویسی یونانی است و در آن متون، مو را از ماست بیرون می‌کشد، می‌گوید که ما هیچ دلیل خوبی در دست نداریم که این اطلاعات [مشخص] را در منابع تاریخ‌نویسان کلاسیک کاملا رد کنیم. او اضافه می‌کند که باید به هیرارشی و جایگاه متفاوت زنان در دربار شاهان ایرانی توجه کرد، آنها شرایط و حقوق یکسانی نداشتد. عین همین واژه &#8220;پرده&#8221; فارسی در منابع یونانی در ارتباط با پوشاندن و محل اقامت زنان پارسی ذکر می‌شود. اشراف و فرادستان هخامنشی، سنت جداسازی یا &#8220;حرمسراسازی&#8221; یا &#8220;پرده نشینی&#8221; را برای زنان برگزیده و اصلی خود و بردگان و همبستران کناری خود باب کرده بودند و این تا زمان ساسانیان ادامه یافته بود.</p>
<p><strong>یعنی حجاب در همۀ ادیان بوده است، شما فکر می‌کنید چرا حجاب اسلامی برای ما عمده می‌شود؟</strong></p>
<p>در این فرهنگها و ادیانی که در مجاورت و تماس با هم بوده‌اند، حجاب زنان به یک شکلی وجود داشته است. در مسیحیت امروزی هم هنوز حجاب یا نشانه‌هائی از حجاب مشهود است، زنانی که می‌خواهند تارک دنیا شوند و به عقد خدای خود در کلیسای کاتولیک درآیند، موهای حرام خود را به دور می‌ریزند و حجاب کامل را به عنوان خواهران و مادران مقدس رعایت می‌کنند. این حجاب دینی و اسلامی زنان در هر شکلی و اندازه‌ای که بوده و هست با حق تملک‌جوئی و کنترل مرد/مردانه بر بدن زن ارتباط مستقیم داشت و دارد. و در حال حاضر چون بنیادگرائی اسلامی در کنار بنیادگرائی ادیان دیگر دست بالا را دارد و با نیروی تهاجمی بیشتری در صحنه حاضر است و در مرکز توجه قرار گرفته، حجاب اسلامی زنان هم تبدیل شده به یک موضوع داغ روز. ادیان دیگر هم در مقاطعی دیگر دست بالا را داشته‌اند. نتیجه‌گیری من این است که مرز حجاب با پوششهای آئینی و بومی دیگر، در تعیین &#8220;عورت پوشی زنانه&#8221; از زاویۀ دید و تهاجمات مردانه است و تبعیض و سرکوب جنسیتی در این پدیده روشن است و از نظر تاریخی محدود به مسلمانان هم نمی‌شود.</p>
<p><strong>حجاب اسلامی هم متفاوت بوده و در همۀ کشورها یک شکل نیست.</strong></p>
<p>دقیقا همینطور است و این همان وجه تاریخی و سیاسی قضیه است. حجاب دینی و اسلامی زنان بنا به پیشرفتگی نظام پدرسالار در جوامع مربوطه که مسلمان می‌شدند، مورد استقبال قرار ‌می‌گرفت، تشدید می‌‌شد، یا کمتر جای بروز ‌می‌یافت و گاه حتا تقریبا نادیده گرفته می‌شد. این نوع &#8220;عورت پوشی زنانه&#8221; دستخوش تحولات سیاسی و اجتماعی شد، شکلهائی نو گرفت، گاه سختگیرانه‌تر شد یا سهل‌گیرانه‌تر . بستگی داشت و دارد به درجۀ استبداد مذهبی در جامعه، حد امکان جداسازی جنسیتی در جامعۀ مربوطه، به فعالیت اجتماعی زنان، به جایگاه و ارزش کار و منزلت اقتصادی آنان در محیط بیرون از خانه. مثلا زنان روستائی در نقاطی از ایران هرگز حجاب اسلامی نداشته‌اند، زندگی زنان کوچ‌نشین قشقائی یا بختیاری در میان کوه و کمر، هنگام دویدن پی گله یا سوار بودن بر ترک اسب و تاختن، چه جائی داشت یا دارد برای رعایت حجاب دینی و اسلامی؟ این زنان گاه هنگام کار ساقهای پایشان را لخت بیرون می‌انداختند، پستانهایشان را جلو محرم و نامحرم در می‌آوردند و می‌گذاشتند توی دهان کودکانشان. ساز و نقاره‌ و دهل هم برایشان براه بود. اسمش هم بود که اینان مسلمان شیعه اثنی عشری هستند. کدام مسلمانی؟ با کدام تاریخ؟ با کدام بافت اجتماعی؟ اینها تعیین کننده است. بهر رو، نه پوشش سنتی و بومی آن زنان کوچ‌نشین تنها یک &#8220;پوشش&#8221; است و نه حجاب اسلامی زنان شهری. هر کدام از اینها ساز و کارهای اجتماعی و منزلتی متفاوت زنان را در خود نهفته دارد.</p>
<p><strong>برخی حجاب کودک را یک نوع خشونت وارد به او می‌بینند و معتقدند که در این مورد مانند دیگر قوانینی که در کنوانسیون حقوق کودک آورده شده است، باید در این زمینه هم یک اقدام جهانی صورت گیرد و کودکان تا ۱۸ سال وادار به حفظ حجاب نشوند، شما چه فکر می‌کنید؟</strong></p>
<p>حجاب و جدائی جنسیتی کودکان را یکی از مظاهر مسلم کودک‌آزاری می‌بینم. در مورد کودکان، مسئلۀ تندرستی و رشد طبیعی آنها بسیار جدی‌تر و حیاتی‌تر هم مطرح است. دختر نه ساله یا چه می‌دانم چند ساله را در اوج گرمای تابستان لچک به سر می‌کنند، چادر چاقچورش می‌کنند، این دختربچه می‌خواهد در فضای آزاد با همبازیهای پسر و دختر بازی کند، مثل آنها بالا و پائین بپرد، نمی‌تواند. خیس عرق می‌شود، باید حجابش را درست کند. چرا؟ چون پدر و مادرش امر کرده‌اند. خب این والدین دارند کودک آزاری می‌کنند. دختربچۀ با حجاب نمی‌تواند رقصنده شود، یا در فعالیتهای ورزشی با پوششهائی که راحت و مناسب آن ورزش است، شرکت جوید، همواره محدود و معذب است. پدر و مادرحالا خودشان به کنار، آنها دارند به تندرستی و رشد و شکوفائی این کودک، بخاطر باورهای مذهبی‌شان آسیب می‌رسانند، آیا این انسانی است؟ آیا مجاز است؟ آیا قوانین حفاظت از کودکان نباید در برابر خودسری این والدین که مذهب‌شان سد راه رشد یک انسان خرد بی‌دفاع نابالغ است، بایستند؟ آیا مربیان و آموزگاران و روانشناسان کودک نباید به یاری این دختربچه بیایند؟ با زنان بالغ که به هر دلیلی به &#8220;اختیار خویش&#8221; حجاب را برمی ‌گزینند، می‌توانیم گفتمانهای انتقادی را در سطح جامعه پیش ببریم، اما در مورد کودکان که هنوز اختیارشان دست خودشان نیست، مسئلۀ مرز حقوق و اختیار والدین در پرورش کودک مطرح می‌شود. در اینجا قوانین و دستگاهها و نهادهای پرورشی برای کودکان باید مداخله‌گر باشند، از حقوق کودکان دفاع کنند و حجاب را برای کودکان جایز نشمارند.</p>
<p><strong>نظرتان دربارۀ قانون منع استفاده از حجاب و برقع در فرانسه و دیگر کشورهای اروپائی چیست؟</strong></p>
<p>مورد به مورد می‌تواند تفاوت کند. زن مسلمانی که در اماکن عمومی از برقع استفاده می‌کند، چهرۀ خویش را به دلیل &#8220;عورت پوشی&#8221; یا به هر دلیل دیگری، خواه ناخواه، ناشناسا هم می‌کند. در این جا حقوق دیگران در اماکن عمومی مطرح می‌شود و مسؤلیت برابر انسانها در برابر هم. مثلا اگر شمائی که برقع دارید، در یک میدان سبزی‌فروشی با آرنجتان محکم به پهلوی من که مینی ژوپ دارم، بکوبید یا چهارتا فحش رکیک بدهید و در بروید، من چگونه مشخصات ظاهری شما را به پلیس بدهم تا به شکایتم رسیدگی شود؟ خانم آموزگار با حجابی که در یک دبستان مختلط دولتی تدریس می‌کند، چگونه می‌خواهد با بچه‌های کلاس‌اش به استخر شنا برود؟ در مدارس اروپائی یکی از برنامه‌های جمعی برای دانش آموزان، رفتن با آموزگار به استخر شنا است. خب، تکلیف درس و ورزش و تفریح دانش آموزان با برقع و حجاب خانم آموزگار دینی و مسلمان چه می‌شود؟ یکسری حقوق انسانی و امکانات برابر برای زن و مرد در کشورهای غربی، بر اثر تلاشها و مبارزات انسانهای آگاه و متعهد، نهادینه و فراهم شده که متأسفانه هر زمان هم ممکن است این دستاوردها از سوی دولتها مورد تهدید و نقض قرار بگیرد. آنجا که استفاده از حجاب و برقع با این حقوق برابر انسانی و امکانات برابر عمومی اصطکاک پیدا می‌کند، باید منع شود، در غیر اینصورت هر انسانی حق دارد در گزینش پوشش خویش به هر شکلی که هست، آزاد باشد.</p>
<p><strong>یعنی شما می‌گوئید که زنان محجبۀ و برقع پوش خانه‌نشین شوند؟</strong></p>
<p>من مخالف سرسخت خانه نشینی زنان هستم، اگر این زنان محجبه و برقع‌پوش زیر فشارهای خانوادگی و شرعی و عرفی مجبور به رعایت این پوشش هستند، جامعه باید با تکیه بر قوانین ضد تبعیض جنسیتی، از طریق نهادهای یاری‌رسانی به درد این زنان برسد و از حقوق آنان پشتیبانی کند. اگر هم زنان بالغ خود به دلیل باورهای سیاسی و مذهبی و شرعی این گونه پوششها را بر‌می‌گزینند، در تعیین سرنوشت خویش مختارند و مسئولیت دارند و باید با عواقب آن به چالش بنشینند. آنها باید آزاد باشند که گفتگو و چالش فرهنگی خود را، بی‌آنکه محدود کنندۀ آزادی و حقوق انسانی دیگری باشد، در سطح جامعه پیش ببرند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/opinion/1805/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8230; و مرگ پشت چپرهای خفته بیدار است / مینا اسدی</title>
		<link>http://shabakeh.de/opinion/1681/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/opinion/1681/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 May 2011 00:47:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[ديدگاه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌وگو و چهره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1681/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/opinion/1681/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/05/mina-asadi.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="mina-asadi" /></a>سیامک پور زند خود را کشت و لقای یک زندگی پر از ترس و تردید و تهدید و تعقیب را به عطای آن بخشید. من هرگز چنین مرگ دردناکی را برای او تصور نمی‌کردم. سیامک مردی بود خوش قد و بالا، خوش سر و زبان و تر و تمیز که تربیتی خاص خود داشت.  او یکی...<a href="http://shabakeh.de/opinion/1681/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/05/mina-asadi.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1689" title="mina-asadi" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/05/mina-asadi.jpg" alt="" width="89" height="125" /></a></p>
<p>سیامک پور زند خود را کشت و لقای یک زندگی پر از ترس و تردید و تهدید و تعقیب را به عطای آن بخشید. من هرگز چنین مرگ دردناکی را برای او تصور نمی‌کردم.</p>
<p>سیامک مردی بود خوش قد و بالا، خوش سر و زبان و تر و تمیز که تربیتی خاص خود داشت.  او یکی از روزنامه‌نگاران برجسته ایرانی بود که با تهیه خبرهای سینمایی و مصاحبه‌هایی که با هنرپیشگان هالیوود ترتیب می‌داد جایگاه ویژه‌ای در میان خوانندگان مجلات داشت.</p>
<p>***</p>
<p>سیامک پور زند را پس از سال‌ها در استکهلم دیدم. وقتی به من زنگ زد که همدیگر را ببینیم درنگ نکردم و به دیدارش شتافتم. به بهانه‌ی سخنرانی به سوئد آمده بود و دختر نوجوانش آزاده هم با او بود. آنطور که سیامک برای من گفت قصد داشت که آزاده را برای ادامه‌ی تحصیل در سوئد بگذارد و خود نیز مدتی با او بماند تا دختر جوان به کشور جدید عادت کند&#8230; و  اما نشد.</p>
<p>سیامک و آزاده با دلواپسی و اندوه بسیار به ایران بازگشتند، در آرزوی دیدار مهرانگیز که در زندان با سرطان پستان دست و پنجه نرم می‌کرد.</p>
<p>***</p>
<p>سیامک از «رفقا» نبود. ما در دو دنیای متفاوت بودیم اما دوست بودیم. در وانفسای سیاست، نقش دوستان زیادی در زندگی‌ام کمرنگ شد. بسیارانی آمدند و رفتند و من با وجود ابراز محبت از جانب آنان، از دیدارشان سرباز زدم. اما در ارتباط با سیامک اینگونه نشد و چه خوب که او را بارها در روزهای اقامتش در استکهلم دیدم.</p>
<p>همه‌ی این سال‌ها رابطه‌ی من با دوستانی نبود که با آنها خاطرات مشترک جوانی داشتم. با «رفقا» بود. برای من نظر آدم‌ها اهمیت داشت و ‌آنچه از آن حرف می‌زدند، و نه اعمال و کردارشان. اگر سیامک پور زند را در میهن دومم نمی‌دیدم امروز تنها با افسوس از مرگ او می‌گذشتم و خطی هم درباره‌ی او نمی‌نوشتم. گذشته، دری بسته بود و من نمی‌خواستم که بیادش بیاورم.</p>
<p>***</p>
<p>اولین بار که همدیگر را دیدیم از هر دری سخن راندیم. از هنر و سینما، روزنامه‌نگاران و دوستان قدیمی گرفته تا قوانین پناهندگی سوئد.</p>
<p>می‌دانستم که سیامک نیز گوشه‌ی چشمی به قال و مقال «دوم خرداد» دارد و امیدهایی را در سر می‌پروراند و نمی‌خواستم که با بحث سیاسی، او را بیازارم. اما مگر می‌شد به او که با لبخندی بر لب روبروی من نشسته بود و با مهربانی و اعتماد به من می‌نگریست حرف‌هایم را نگویم؟</p>
<p>روی صندلی جا به جا شدم و گفتم: سیامک بگذار هرچه دلم می‌خواهد بگویم.</p>
<p>خندید: باشد گوشهایم مال شما</p>
<p>و من گفتم: حواست هم، فقط گوشهایت نه</p>
<p>خندید: تا آنجا که یادم می‌آید آن روزها برای حرف زدن از کسی اجازه‌ نمی‌گرفتی&#8230; شاید توی استکهلم این چیزها را به شما یاد داده‌اند. حالا بگو ببینم چه می‌گویی. و باز گفت: سیاسی‌ست؟ و پس از کمی مکث گفت: حتماً‌ سیاسی‌ست. در باره‌ی اتفاقات اخیر است؟</p>
<p>و من گفتم: بله، درست حدس زدی.</p>
<p>بالاخره دیدی پاسخ عشق زنان، سنگ و سنگسار بود و پاسخ کمترین پرسش، گلوله؟</p>
<p>دیدی چه جنایتی کردند این بُرندگان دست و پا و زبان؟ و چه بر سر مردمی آوردند که به شوق آزادی انقلاب کرده بودند؟</p>
<p>دیدی اهالی علم و معرفت چگونه این رژیم را شست‌و‌شو دادند و ‌آرایشش کردند؟ دیدی که با تمام تلاش و کوشش موج سواران، فقه پویا نشد و شکوفا نشد و نرها پستان شیردهی نداشتند و نمی‌شد و نمی‌شود که نرها را دوشید؟</p>
<p>دلم پر بود از روشنفکرانی که دستم به آنها نمی‌رسید. می‌آمدند و می‌رفتند و دسته دسته سخنران این انجمن و ‌آن دسته و این بنیاد و آن سازمان بودند. انگار نه انگار که در آن کشور مردمی زندگی می‌کنند که نه در زیر خط فقر که -در زیر خط مرگ- روزگار می‌گذرانند.</p>
<p>گفتم:‌ سیامک این سیرو سیاحت به سود کدام مردم بود؟</p>
<p>گفت:‌ خوب  ادامه&#8230;</p>
<p>گفتم: و روشنفکران «وسط معرکه» هرچه کردند، چه آگاهانه و چه از سر دلخوشی و ساده‌نگری، به بهانه‌ی نرم کردن این جانیان، همه و همه به جیب همان جنایتکاران رفت.</p>
<p>گفتم: این دوستان گذشته و مشاهیر امروز می‌آمدند و می‌رفتند و به همه چیز و همه کس آویزان می‌شدند، برای نان که نه &#8230;. «نانی» نبودند، زبانی بودند و کرسی می‌خواستند و افتخار و هورا&#8230; و اما «جانی» هم نبودند.</p>
<p>با تعجب پرسید: جانی؟ کدامش؟</p>
<p>گفتم:‌ پدرم اهل شعر و مثل و متل بود و این سه بیت را هم پندی کرده بود در گوش‌هایمان که :</p>
<p>دلا!  یاران سه قسمند ار بدانی</p>
<p>زبانی‌اند و نانی‌اند و جانی</p>
<p>به نانی، نان بده، از در به رانش</p>
<p>مدارا کن به یاران زبانی</p>
<p>ولیکن یار جانی را نگهدار</p>
<p>به جانش جان بده تا می‌‌توانی</p>
<p>حتا اخم هم نکرد&#8230; همان ادب همیشگی‌اش را داشت و همان آدمی بود که انگار تازه از هالیوود آمده. وقتی سیر حرف‌هایم را زدم گفت: حالا تو گوش کن&#8230;</p>
<p>نمی‌دانی چه خبرست و چه می‌گذرد.  آدم‌ها در آنجا رشد کرده‌اند و زندگی‌‌هایشان در آن‌جاست. حتا از همسایه‌هایشان دل نمی‌کنند چه رسد از شهر و دیارشان. هرکس به نوعی و به نحوی سرگرم زندگی‌ست. یکی با قدم، یکی با قلم و البته «قلمی»‌ها نیش‌شان را می‌زنند و حتماً نباید این‌ها را با رژیم یکی دانست.</p>
<p>با صدای بلند خندیدم، ها ها ها ، من در سخنان این حضرات نیشی ندیدم. پریدن به این و آن در مقدمه‌ی مطالب و رج زدن مشکلات مردم و در پایان دست طلب به سوی قدرتمندان دراز کردن و از کنار همان‌ها نامی جستن که نیش نیست، نوش است. مدح شبیه به ذم است. به نام مردم به کام قلمزنان. نوش جانشان!</p>
<p>خندید و به شوخی گفت: جان من&#8230; چشم‌هایت خوب می‌بیند؟</p>
<p>گفتم:‌ جان تو &#8230; هم چشم‌هایم خوب می‌بیند و هم گوش‌هایم خوب می‌شنود.</p>
<p>گفت: حالا نوبت من است&#8230; خیلی کارها انجام می‌‌شود.</p>
<p>این‌ها از پس این‌همه زبان و جوان بر نمی‌آیند.</p>
<p>گفتم: جوان را می‌‌دانم و زبان را هم می‌فهمم. اشاره‌ی من به روشنفکرانی‌ست که در ساحل عافیت نشسته‌اند و داعیه‌ی رهبری دارند و هرچه جهان پیش می‌رود هنوز در پس پشت مردم راه می‌روند. <strong>این‌ها قرار بود «پیش‌آهنگ» باشند. این‌همه سال دیدن و تردید و دو‌دلی و کج و راست شدن</strong><strong> </strong><strong>نشان داد که این «پیش‌‌آهنگان»، پس پشت هیچ آهنگی نیستند.</strong></p>
<p>تلخ نشد، غضب نکرد، خشمی نشان نداد. جوابش این بود: این همه سال کوشیده‌ای که به این نظر برسی که من هم بیشتر آن را قبول دارم؟ بگذار من هم حرفم را بزنم&#8230;</p>
<p>گفتم:  این همه سال شما حرف زده‌اید.</p>
<p>گفت: کجا من حرف زده‌ام؟</p>
<p>گفتم: دوستانتان</p>
<p>دستش را به طرفم دراز کرد و گفت: ترا دوست دارم مثل فامیلم می‌مانی، تحمل‌ات می‌کنم. همین که هنوز رک و راست همه چیز را می‌گویی، خودش خیلی خوب است.</p>
<p>***</p>
<p>مدتی از سفرشان نگذشته بود که خبر بیماری مهرانگیز را شنید. چند روزی صدایش را از دست داد. حنجره‌اش که باز شد فقط می‌گفت مهری&#8230; می‌گفت باید بروم.</p>
<p>تلاش کردم که نرود و بماند. گفتم که جان خودش به خطر می‌افتد. طوری نگاه می‌کرد که انگار من از کُره‌ی دیگری آمده‌ام. نروم؟ و با چشم‌های لبریز از اشک به من نگاه می‌کرد و سرش را به علامت تأسف تکان می‌داد.</p>
<p>گفتم: اگر کمی آرام بگیری و نروی برای همه خوبست. برای آزاده خوبست و حتماً مهری هم نمی‌خواهد که تو بروی.</p>
<p>سر تکان می‌داد: زیر لب چیز‌هایی می‌گفت که من نمی‌شنیدم. لابد با خودش می‌گفت تو چه می‌فهمی؟</p>
<p>و آزاده نیز پیش از او و بیش از او برای دیدن مادرش شتاب داشت و بیقراری می‌کرد.</p>
<p>رفت، دستگیر شد، شکنجه شد، به مصاحبه علیه خود وادارش کردند و مجبور شد دست‌ نوشته‌های بازجویان را  از رو بخواند.</p>
<p>سیامک که عاشق زندگی بود،<strong> </strong>به ناچار این نوع زیستن را تاب نیاورد و در نهایت در اعتراض به آنچه که با او کردند از پنجره‌‌‌ای گشوده بر روی زندگی، به مرگ نازیبا سلام گفت.</p>
<p>و اما<strong> </strong>من، با مرگ او به عشق اندیشیدم. به عشقی که او به کسانش داشت. به همسرش و به بچه‌هایش و به دوستانی که آن‌ها را سال‌ها ندیده بود.<strong> </strong>همان عشقی که او را به مسلخ بازگرداند.</p>
<p>آخرین دیدار من با سیامک روز جمعه سوم نوامبر ۲۰۰۰ بود وقتی که با نگرانی و اضطراب به میهن باز می‌گشت.<strong> </strong>او به دیداری دیگر امید داشت. این را از نامه‌ای که به من نوشت و در آخرین لحظه در پاکت کوچک سفیدی به من داد دانستم.</p>
<p><strong>مینا اسدی – استکهلم- </strong><strong> </strong><strong>بیست و دو ماه مه سال دو هزار و یازده</strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>mina.assadi@yahoo.com</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/opinion/1681/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفت وگـویـی با یک فـاحشه که از من نجیـب تر بـود..۱۳۹۰٫ تهران</title>
		<link>http://shabakeh.de/interview/1622/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/interview/1622/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 30 Apr 2011 21:51:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[گفت‌وگو و چهره‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1622/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/interview/1622/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://2.bp.blogspot.com/-tJqqH6v6OSg/TbMfEGJLnCI/AAAAAAAAAaQ/L_9Q27hwktM/s320/david_bergman.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>در ساعت ۷:۳۰ با او قرار داشتم .دلم در تب و تاب این حرف های آماده شده شور بود ، می ترسیدم نتوانم راحت صحبت کنم . همه نگاهم به در کافی شاپ گره خورده بود ، پولی که برای او در ازای یک ساعت کنار گذاشته بودم دوباره شمردم ،پنجاه تا هزاری ، درست...<a href="http://shabakeh.de/interview/1622/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<h2><span style="font-size: small;"><br />
</span></h2>
<div>
<div>
<div><a name="12fa3011d24e7a2d_4732080467151335799"></a></p>
<h3><span style="font-size: small;"><br />
</span><a href="http://2.bp.blogspot.com/-tJqqH6v6OSg/TbMfEGJLnCI/AAAAAAAAAaQ/L_9Q27hwktM/s1600/david_bergman.jpg" target="_blank"><span style="font-size: small;"><img src="http://2.bp.blogspot.com/-tJqqH6v6OSg/TbMfEGJLnCI/AAAAAAAAAaQ/L_9Q27hwktM/s320/david_bergman.jpg" border="0" alt="" width="320" height="212" /></span></a></h3>
<div>
<div dir="rtl">
<div><span style="font-size: small;">در ساعت ۷:۳۰ با او قرار داشتم .دلم در تب و تاب این حرف های آماده شده شور بود ، می ترسیدم نتوانم راحت صحبت کنم . همه نگاهم به در کافی شاپ گره خورده بود ، پولی که برای او در ازای یک ساعت کنار گذاشته بودم دوباره شمردم ،پنجاه تا هزاری ، درست گذاشتم در جیبم و سیگاری روشن کردم ،اینجا معمولا کشیدن سیگار خیلی بد نیست ، اما باز هم نگاه ها نگاهت می کنند. با نگاه ،تمام خانواده ات را به تو یادآوری می کنند&#8230;هنوز منتظرم . در کافی شاپ باز شد ، زنی که آرایشش در یک ریمل خلاصه بود وارد شد ؛ با نگاهش من را جستجو کرد ، از شال قرمزش شناختم خودش است با سرم به او اشاره کردم ، آمد سر میز و سلام .من فلانی ام ،منم فلانم.</span></div>
<div><span style="font-size: small;">لحظه ای سکوت و بعد سوالات من&#8230;.چرا ؟ &#8230;&#8230;؟&#8230;&#8230;&#8230;.؟چرا؟&#8230;.؟ </span></div>
<div><span style="font-size: small;">پاسخ او را به صورت تیتر برایتان می نویسم از زبان خودش ، خیلی خونسرد و آرام برایم همه رادر چند جمله توضیح داد&#8230;که برایتان گذاشته ام.</span></div>
<div><span style="font-size: small;">من ۱۲ سالم بود مادرم با مردی که پدرم نبود ازدواج کرد.</span></div>
<div><span style="font-size: small;">این داستان غریبه ای نیست ، شبها من فاحشه او بودم با تلخی که از زهر برایم تلخ تر بود.انزجار بوی تن این مرد که انتظار نوازش دست پدرانه از او داشتم در ۱۶ سالگی من را به کوچه ها فراری داد ،حلقه اشک در چشمش، باسیگاری که روشن کرد تبدیل به برق روشنی شد که بغض گلویش را فشار داد.</span></div>
<div><span style="font-size: small;">در کوچه هرشب میهمان تن های بسیاری بودم بدون پول تا فقط بخوابم که اونهم نخوابیدم. شش ماه رایگان تنم را به هر کثافت خانه ای بردم تا شبی بخوابم تا با زنی آشنا شدم به نام زیبا او یادم داد ؛ برایم لباس نویی از کاری که به رایگان می کردم دوخت و خانه ای تهیه کردم که مجانی نبود.</span></div>
<div><span style="font-size: small;">الان نرخ دارم ؛ خانه دارم؛ با هر کسی نمی خوابم. اما آرامش که هیچوقت نبود بازهم نیست.من به همین سادگی که گفتم هستم تا به حال عاشق نبودم. کسی هم عاشق من نبوده است ؛ در کودکی احساس می کردم من سیندرلا خواهم بود و همان فرشته اش و کالسکه اش ولی این روی کثیف قصه ؛مادر سیندرلای قصه، درد من نبود&#8230;من دیگر آرزویی ندارم ،فقط برای کودکانتان قصه تعریف نکنید ،چون باور می کنند. </span></div>
<div><span style="font-size: small;">داشتم با چشمانی پایین با سیگارم بازی می کردم ، او رفته بود &#8230;</span></div>
<div><span style="font-size: small;"><span style="font-size: x-small;">آخ پول او را ندادم،رفتم سمت میز تا حساب کنم و بروم دنبالش.مرد پشت میز گفت : اون خانم پول میز را حساب کرد&#8230;</p>
<p></span><span style="font-size: small;">راحله . و</span></span></div>
<div><span style="font-size: small;"><span style="font-size: small;"></p>
<h2><span style="font-size: small;"> </span><a href="http://brabt.blogspot.com/2011/04/1390.html" target="_blank"><span style="font-size: small;">http://brabt.blogspot.com/2011/04/1390.html</span></a></h2>
<p></span></span></div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/interview/1622/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ناقضان حقوق بشر در اعتراضات ایران پرونده‌دار می‌شوند</title>
		<link>http://shabakeh.de/violence/1449/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/violence/1449/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Mar 2011 00:15:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[عليه خشونت]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌وگو و چهره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراضات در ایران]]></category>
		<category><![CDATA[شادی صدر]]></category>
		<category><![CDATA[عدالت برای ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1449/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/violence/1449/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://gdb.rferl.org/8FF81AB9-09C6-4A6E-925E-AA729186894D_w527_s.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>فهیمه خضر حیدری سازمان «عدالت برای ایران» از مردم ایران خواسته است برای ثبت موارد نقض حقوق بشر و شناسایی ناقضان حقوق بشر در ایران با این سازمان همکاری کنند. این سازمان پس از اعتراض‌های خیابانی بیست و پنجم بهمن و اول اسفندماه گذشته و کشته شدن تعدادی از دانشجویان در این اعتراضات با انتشار...<a href="http://shabakeh.de/violence/1449/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a rel="ibox" href="http://gdb.rferl.org/8FF81AB9-09C6-4A6E-925E-AA729186894D_mw800_mh600_s.jpg"><img src="http://gdb.rferl.org/8FF81AB9-09C6-4A6E-925E-AA729186894D_w527_s.jpg" border="0" alt="" /></a></p>
<p><a href="http://www.radiofarda.com/author/22097.html">فهیمه خضر حیدری</a></p>
<p>سازمان «عدالت برای ایران» از مردم ایران خواسته است برای ثبت موارد نقض حقوق بشر و شناسایی ناقضان حقوق بشر در ایران با این سازمان همکاری کنند.</p>
<p>این سازمان پس از اعتراض‌های خیابانی بیست و پنجم بهمن و اول اسفندماه گذشته و کشته شدن تعدادی از دانشجویان در این اعتراضات با انتشار بیانیه‌ای شاهدان عینی را به همکاری فراخوانده است و می‌گوید موارد نقض حقوق بشر را به نهادهای بین‌المللی ناظر ارجاع خواهد داد.</p>
<p>رادیوفردا در گفت‌و‌گو با شادی صدر، مسئول این سازمان، از او دربارهٔ چند و چون این اقدام پرسیده است:</p>
<p><strong>شادی صدر:</strong> سازمان «عدالت برای ایران» یک سازمان حقوق بشری است که یکی از اصلی‌ترین ماموریت‌های خود را شناسایی موارد و اطلاعات مربوط به ناقضان حقوق بشر در ایران تعیین کرده است.</p>
<p>همچنین این سازمان شناسایی کسانی را که در خیابان‌ها مردم را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند، زخمی می‌کنند یا به قتل می‌رسانند و شناسایی آمران نقض حقوق بشر را یکی از ماموریت‌های اصلی خودش قرار داده است.</p>
<p>سازمان عدالت برای ایران امروز در این مورد اطلاعیه‌ای صادر کرد و از همه کسانی که در تظاهرات ۲۵ بهمن‌ماه و یکم اسفندماه شرکت کرده بودند درخواست کرد که اطلاعات خودشان را در مورد نیروهای سرکوب، به طور مستند به این سازمان ارسال کنند.</p>
<p>[هدف این است که] بتوانیم به عنوان کسانی که روی پرونده این افراد کار می‌کنیم، اطلاعات دقیقی داشته باشیم و بتوانیم در مراجع بین‌المللی از این ناقضان حقوق بشر شکایت کنیم، تا هم جنایت آن‌ها بدون عقوبت نماند و هم مردمی که در خیابان‌ها برای دموکراسی و آزادی مبارزه می‌کنند، بتوانند امیدوار باشند که صدای‌شان شنیده می‌شود.</p>
<p>برای ما بسیار مهم است که اطلاعاتی از صحنه درگیری بین نیروهای سرکوب و مردم داشته باشیم. به‌خصوص اگر این اطلاعات، اطلاعاتی دقیق در مورد ناقضان حقوق بشر باشند.</p>
<ul>
<li><strong>خانم صدر منظورتان از «اطلاعات دقیق» چگونه اطلاعاتی است؟ ویژگی‌های فردی و ظاهری این اشخاص مورد نظر شماست؟</strong></li>
</ul>
<p>بله.‌‌ همان طور که گفتم ویژگی‌های شخصی و ظاهری و به‌خصوص چیزی که بسیار مهم است این است که بدانیم این ضاربان به کدام نیرو وابسته بوده‌اند؟ از کجا و چه کسی دستور می‌گرفته‌اند؟ لباس‌شان و یونیفورم‌شان چه بوده است؟ و امثال این اطلاعات برای ما مهم‌اند.</p>
<p>الان با وجود حجم انبوه اطلاعاتی که در مورد صانع ژاله و محمد مختاری وجود دارد، هنوز هم ما نمی‌دانیم که این افراد را کدام نیرو به قتل رسانده‌اند؟ هنوز مشخص نیست که این جوانان را نیروی بسیج یا نیروی انتظامی یا اطلاعات به قتل رسانده است یا خیر. این امر برای پیگیری‌های ما به‌خصوص در مورد پیگیری پرونده فرماندهان این نهاد‌ها می‌تواند تاثیرگذار باشد.</p>
<ul>
<li><strong>خانم صدر، نهایتا شما و سازمان عدالت در ایران از اطلاعات واصله چگونه استفاده می‌کنید؟</strong></li>
</ul>
<p>ما در حال تهیه پرونده‌های حقوقی برای ناقضان حقوق بشر هستیم و همه اطلاعات موجود می‌تواند در تکمیل این پرونده‌ها کمک‌مان کند تا بتوانیم با مستندات و مدارک بیشتری این پرونده‌ها را در مراجع سیاسی و قضایی بین‌المللی مطرح کنیم.</p>
<ul>
<li><strong>چه پیشنهادی دارید برای حفظ امنیت کسانی که قرار است با شما تماس بگیرند و اطلاعات لازم را به شما منتقل کنند؟</strong></li>
</ul>
<p>همان طور که در اطلاعیه تاکید کرده‌ایم، از شاهدان عینی درخواست می‌کنیم که از طریق ای‌میل‌های نا‌شناس و یک‌بار مصرف با سازمان عدالت در ایران تماس بگیرند و اطلاعات‌شان را منتقل کنند. یا این که اطلاعات‌شان را به اقوام، دوستان و خویشان‌شان در خارج از ایران برسانند تا آن‌ها به ما منتقل نمایند.</p>
<ul>
<li><strong>آیا پیش از ۲۵ بهمن‌ماه نیز شما در این زمینه فعالیتی کرده‌اید؟ و آیا تاکنون اطلاعات و مشاهداتی از شهروندان در این زمینه به دست‌تان رسیده است؟</strong></li>
</ul>
<p>ما در حال آماده کردن پروژه‌های ناقضان حقوق بشر هستیم و به زودی ظرف دو ماه آینده، پرونده حقوقی ده تن از ناقضان حقوق بشر را به عنوان اولین اقدام‌مان منتشر خواهیم کرد. اگر چه ما می‌دانیم که لیست ناقضان حقوق بشر به ده نفر ختم نمی‌شود و تکمیل این فهرست همچنان هم ادامه دارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/violence/1449/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در کوچه باغ‌های سیاهکل / پروین</title>
		<link>http://shabakeh.de/opinion/1427/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/opinion/1427/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Feb 2011 12:01:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[ديدگاه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌وگو و چهره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ و خاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1427/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/opinion/1427/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://wscdn.bbc.co.uk/worldservice/assets/images/2011/02/08/110208174919_siahkal_226x170_._nocredit.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="نقشه سیاهکل" title="" /></a>روایتی از پروین،‌ که در سال ۱۳۴۹ دانش آموز و ساکن سیاهکل بوده است. او هم اکنون مقیم هلند است:‌ سیاهکل مرکز خان های روستاهای اطراف بود. روز ۲۰ بهمن ۱۳۴۹ صبح زود با دوستم به طرف دبیرستان دخترانه شهرام رفتیم. این بار نه از کوچه باغ‌های سیاهکل، از بازار شهر می‌رفتیم تا از حادثه...<a href="http://shabakeh.de/opinion/1427/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<h1>روایتی از پروین،‌ که در سال ۱۳۴۹ دانش آموز و ساکن سیاهکل بوده است. او هم اکنون مقیم هلند است:‌</h1>
</div>
<div><img src="http://wscdn.bbc.co.uk/worldservice/assets/images/2011/02/08/110208174919_siahkal_226x170_._nocredit.jpg" alt="نقشه سیاهکل" width="226" height="170" /></div>
<div>سیاهکل مرکز خان های روستاهای اطراف بود.</p>
<p>روز ۲۰ بهمن ۱۳۴۹ صبح زود با دوستم به طرف دبیرستان دخترانه شهرام رفتیم. این بار نه از کوچه باغ‌های سیاهکل، از بازار شهر می‌رفتیم تا از حادثه دیشب خبر بگیریم. برف سنگینی باریده بود و شهر نیمه تعطیل، آبستن حوادث بود. خبر کوتاه بود و کسی برای نگاه‌های پرسشگر و نگران مردم پاسخ درستی نداشت.</p>
<p>- به پاسگاه حمله شده، می‌گویند یاغی‌ها آمده بودند رفیقشان را نجات دهند!</p>
<p>در مدتی کوتاه، سیاهکل تبدیل به یک پادگان نظامی شده بود. نرسیده به مدرسه ما، در جاده دیلمان شالیزارهای خشکیده‌ای بودند که به فرودگاه هلیکوپتر‌هایی تبدیل شده بود که نیروهای ارتشی و ساواکی را با لباس شخصی وارد و خارج می‌کردند. دستگیری‌ها شروع شده بود. توده‌ای‌های قدیم و هر کسی را که &#8220;کله‌اش بوی قرمه سبزی&#8221; می‌داد، دستگیر می‌کردند. زن و مرد روستایی که &#8220;یاغیان و خرابکاران&#8221; را زخمی کرده و تحویل ژاندارمری داده بودند، به عنوان قهرمان در تلویزیون سکه طلا گرفتند.</p>
<p>سیاهکل مرکز فئودال نشین روستاهای اطراف بود. روستاییان به جان آمده و ناراضی که به مبارزه علیه خان‌های حاکم برمی‌خاستند، در سیاهکل &#8220;یاغی&#8221; نامیده می‌شدند. با امنیت نسبی که در سال های بعد از &#8220;انقلاب سفید&#8221; به وجود آمده بود، کلمه &#8220;یاغی&#8221; نیز کم کم به فراموشی سپرده می‌شد، اما این اتفاق اوضاع را تغییر داده بود و دوباره خاطره‌ها در ذهن مردم مرور می‌شد. &#8220;هر کسی از ظن خود&#8221; حمله‌های &#8220;حیدرخان و باقر خان&#8221; را باز گویی می‌کرد. مقرشان در فشتال ( دهی در ۶ کیلومتری سیاهکل) بود و از آنجا به سیاهکل حمله می‌کردند، خانه و اموال اربابان را به آتش می‌کشیدند و گاهی &#8220;‌تر وخشک&#8221; با هم می‌سوخت.</p>
<h2>یاغی یا قهرمان؟</h2>
<p>کسانی که دل پری از اربابان داشتند، این یاغیان را قهرمانانی می‌دیدند که &#8220;غم دل می‌شستند&#8221;، برخی دیگر که از قبل اینان نان می‌خوردند، آنان را ویرانگرانی می‌دیدند که امنیت و آسایش مردم را به خطر می‌انداختند. اما آنچه که پر واضح بود امنیت و آسایش روانی همگی به مخاطره افتاده بود و دولت نیز از این نارضایتی همگانی ‌‌نهایت استفاده را می‌برد.</p>
<p>در بهمن ۱۳۴۹ انگار تاریخ بازسازی شده بود. تبلیغات یک جانبه رژیم باعث شده بود که مردم قصه را باور کنند. با مرور زمان بر این داستان، روایت‌های دیگری هم اضافه شد، رادیو عراق پرده از حقیقت برمی داشت و جوانان دانشجوی سیاهکلی قصه‌های جدیدی را با خود به ارمغان می‌آوردند.</p>
<p>مادرم زمانی عروس &#8220;حیدر خان&#8221; بود و طعم تلخ حمله قزاقان دولتی رضاه شاه را به ده فشتال چشیده بود. می‌گفت:&#8221;حمله کردند، کشتند و بردند &#8230; بیجار سرون خون شو&#8221;.( شالیزارها پر از خون شده بود.)</p>
<p>اموالشان را هم به غارت برده بودند. شوهر ۱۹ ساله‌اش را دستگیر و پس از سه سال زندان با آمپول هوا کشته بودند. او که هنوز تازه عروسی بیش نبود و چند ماهی بود که کودک پسری را درون خودش رشد می‌داد، از آن دوران ترس و وحشت، حکایت‌ها داشت.</p>
<p>در آن روز‌ها مادر یاد میر‌زا کوچک خان می‌کرد و دکتر حشمت که با سربلندی طناب دار را در لاهیجان به گردن خود آویخته بود. می‌گفت مادر شوهرش در فرار میرزا به او در خانه‌اش &#8220;سالااکو&#8221; (دهی نزدیک به لونک) پناه داده بود و به هنگام رفتن نیز راه بلدی را همراهش کرده بود. با غرور می‌گفت:&#8221;اونه گوان زن، نه‌ای لاکو&#8221;.( به اون می گن زن، نه به این دختر؛ اشاره به زن ومردی که چریک ها را زخمی کرده و تحویل داده بودند.)</p>
<p>اما پدرم و کسانی دیگر شاه را مظهر امنیت می‌دانستند، پدرم می‌گفت اگر شاه طوری شود، قتل و غارت همه جا را می‌گیرد. روستاییانی بودند که این یاغیان را فرستاده اربابان می‌دانستند تا بلکه آنها بتوانند زمین های زراعی تقسیم شده را پس بگیرند.</p>
<p>آنها با وحشت به گذشته نگاه می‌کردند. خشک سالی‌ها و قحط سالی‌های ناشی از کم آبی، برادر کُشی‌ها و دختر کِشی‌ها را با تلخی به یاد می‌آوردند. خیلی از این روستاییان، حالا دیگر زمین در مالکیت خودشان بود، و ارباب بالای سر نداشتند. هر چند که زمین های خود آباد کرده را از اربابان خریده بودند و تا پایان عمرشان باید وام های سنگین بانکی برای آن پرداخت می‌کردند.</p>
<p>کانل آبی که از سد سپیدرود در منطقه روان بود، آسایش خاطری برایشان به ارمغان آورده بود. هر چند که کار سنگین و سختی زندگی به ویژه کمر زنان برزگر و چایکاران را خم کرده بود. اما &#8220;کاچی به از هیچ چی&#8221; بود و نان و پنیری در آسایش و امنیت را به وعده زندگی بهتر در &#8220;آزادی و استقلال&#8221; توسط روشنفکران ترجیح می‌دادند. دوره &#8220;مصدقی&#8221; را دیده بودند و به تجربه دریافته بودند که با سیاست در افتادن مساوی با مرگ و نابودی است. جوانان را از این راه بر حذر می‌داشتند. اما جوانان راه خود را می‌رفتند.</p>
<h2>&#8220;کتابخانه ما&#8221;</h2>
<p>هسته‌های روشنفکری و مطالعاتی که مدتی بود در بین گروه های کوچکی شکل گرفته بود، پس از ماجرای سیاهکل جان تازه‌ای به خود گرفتند. آن روز‌ها کلاس ۱۱ بودم. از سال پیش به کمک معلم ادبیاتمان که از لاهیجان آمده بود، کتابخانه‌ای در مدرسه ایجاد کرده بودیم. کتاب های صمد، آل احمد و &#8220;در آمریکای لاتین چه می‌گذرد&#8221; دست به دست می‌شدند.</p>
<p>یادم نمی‌آید، به نظرم آن روز ۲۰ بهمن مدرسه‌ها را به بهانه برف سنگین تعطیل کرده بودند. نگران معلمم بودم، روز‌ها بود که از او بی‌خبر بودیم. مدرسه‌ها که باز شدند، بازجویی‌های من هم شروع شد، اما نه در ژاندارمری بلکه در اداره آموزش و پرورش و با حضور رئیس اداره که یک زن بود. می‌پرسیدند چه کتاب‌هایی می‌خوانم، از کجا و از چه کسی کتاب برای کتابخانه مدرسه می‌گیرم و با چه کسانی در ارتباط هستم.</p>
<p>تجربه‌ای در بازجویی نداشتم، کتاب &#8220;جمیله بوپاشا&#8221; را خوانده بودم. یاد گرفته بودم که باید دوستانم را لو ندهم و کم حرف بزنم. مسئولیت خرید کتاب‌ها را به تنهایی پذیرفتم تا معلمم را از زیر فشار خارج کنم. فکر می‌کردم که همه مشکلات بر سر آن چند کتابی است که در قفسه‌های مدرسه چیده شده است. و اگر آنها را برداریم کشور امن و امان خواهد بود! دلیل کنجکاوی آنها را که از چه راهی به فشتال می‌روم &#8220;راه کنار جاده یا جنگل&#8221;، نمی‌فهمیدم.</p>
<p>با دستگیری باقی ماندهٔ &#8220;خرابکاران&#8221; شهر به حالت عادی بر گشت. دولت اعلام کرد که &#8220;غائله&#8221; را در نطفه خفه کرده است. غافل از آنکه غائله می‌رفت که به حماسه تبدیل شود.</p>
<p><strong>پس از حمله</strong></p>
<p><strong>شرح دلاوری‌ها و رشادت این جوانان صحبت دوست و دشمن شده بود. شنیده بودیم که &#8220;چریک‌ها&#8221; بعد از حمله به پاسگاه و نجات دوستشان به طرف جنگل‌های دیلمان رفته و در راه، کنار آبشار &#8220;لونک&#8221; آتش روشن کرده بودند. مردمی که به لونک رفته بودند می‌گفتند که هنوز خاکستر آتش باقی است. نمی‌دانم سخن آنان چقدر درست بود، اما می‌دانم شعله‌های آتشی که آنان برای آزادی و عدالت اجتماعی در دل ما روشن کردند، هنوز هم شعله ور است.</strong></p>
<p>روز‌ها که از این راه به مدرسه می‌رفتم به قله‌های &#8220;درفک&#8221; نگاه می‌کردم و شعر سهراب را زمزمه می‌کردم &#8220;کفش‌هایم کو؟ باید امشب بروم&#8230;&#8221; هر چند که طول این رویا کوتاه بود. چون در دانشگاه و با مطالعات عمیق‌تر و کار در کارخانه‌ها به خیل کسانی پیوستم که مبارزه مسلحانه را مردود می‌دانستند.</p>
<p>سال تحصیلی به پایان می‌رسید. کتابخانه مدرسه از کتاب های &#8220;ظاله&#8221; تهی شده بود. دیوار‌های مدرسه دیگر رنگ روزنامه دیواری به خود ندید. مرا هم که شاگرد نمونه مدرسه بودم مردود کردند. شبی را که مجبور شدم سیاهکل را ترک کنم و برای ادامه تحصیل به تهران بروم، هیچ‌گاه از یاد نمی‌برم.</p>
<p>باران تندی می‌بارید و شهر را می‌شست اما اشک‌هایم نمی‌توانستند اندوه دلم را بشویند. دیگر سیاهکل زادگاهم نبود. به تاریخ پیوسته بود و قصه‌ها در پشت سر و داستان‌ها در پیش رو داشت.</p>
<p>روز‌ها از سال تحصیلی گذشته بود که وارد دبیرستانی در تخت طاووس تهران شدم. در اولین ساعت معلم نگاهی کرد و گفت:&#8221;خب محصل جدید هم که داریم. اسمت چیست؟&#8221;</p>
<p>وقتی نامم را با آن لهجه شمالی گفتم، معلم و به همراهش بچه‌ها خندیدند:&#8221; رشتی هم که هستی؟&#8221;</p>
<p>فکر کردم اگر کوتاه بیایم، باقی سال را موجب خنده این و آن خواهم بود. از جایم بلند شدم و با نگاهی خشمگین، اما پر غرور گفتم:&#8221;از سیاهکل می‌آیم و به سیاهکلی بودنم افتخار می‌کنم.&#8221;</p>
<p>خنده بر لبانشان خشکید. طولی نکشید که با ایجاد هسته مطالعاتی در مدرسه نبض کلاس را در دست گرفته بودیم.</p>
<p>سال های دوری از سیاهکل را با زمزمه شعرهای &#8220;کوچه باغ های نشابور&#8221; تحمل می‌کردم. بر قله‌های البرز به یاد سیاهکل با رفقای دانشکده علوم اجتماعی ترانه &#8220;رعنا&#8221; را می‌خواندیم که دیگر به سرودی تبدیل شده بود.</p>
<p>درختان، تسلیت</p>
<p>جنگل، غمان ِ آخرت باشد</p>
<p>من اندوه ِ بزرگت را پذیرایم…….</p>
<h2>بازگشت</h2>
<p>با خیزش مردم به سیاهکل باز گشتم تا شاهد حماسه دیگری باشم. ۱۹ بهمن هشتمین سالگرد قیام سیاهکل را در دبیرستان مشیر جشن گرفتیم. از اقصا نقاط کشور &#8220;توریست های سیاسی&#8221; به دیدن سیاهکل می‌آمدند و حتماً سری به لونک می‌زدند. انگار پیش بینی دوستی به حقیقت پیوسته بود:&#8221;روزی لونک زیارتگاه مردم خواهد شد.&#8221;</p>
<p>در پیشواز آزادی زندانیان سیاسی به ویژه کسانی که در رابطه با ماجرای سیاهکل دستگیر شده بودند، در آنجا موجی از دریای انسانی به وجود آمده بود. از لاهیجان تا بازکی گوراب. همه می‌گفتند:&#8221;ایران را سراسر سیاهکل می‌کنیم.&#8221;</p>
<p>جوانان شهر سرمست از پیروزی خواب و آرام نداشتند، اما بزرگان سیاهکلی با قلبی پر از امید و چشمی نگران، نگران ماجراهای دیگر بودند. نگرانی برگشت آخوند‌ها، که همواره دوستیشان را با ملاکان ثابت کرده بودند، نمی‌گذاشت آنها در شادی جوانان سهیم شوند. بزرگان با احتیاط می‌پرسیدند:&#8221;اگر شاه بره، کی می‌خواد شاه بشه، آخوند‌ها؟؟!!&#8221; و ما بی‌ خبر از بازی تاریخ مسحور &#8220;اراده خود&#8221; بودیم و پیچیدگی های انسان‌ها و به تبع آن سیستم های اجتماعی را به پشیزی نمی‌گرفتیم.</p>
<p>۲۰ بهمن ۱۳۵۷ بعد از شنیدن خبر سقوط تهران و پیروزی انقلاب به طرف پاسگاه ژاندارمری حرکت کردیم. ما چپ‌ها که خود را میراث دار قیام سیاهکل می‌دانستیم جلو‌تر و زود‌تر از همه بار دیگر به پاسگاه سیاهکل حمله کردیم، این بار با حمایت مردم بدون اسلحه و سرود خوانان. شورای شهر تشکیل دادیم و آرزوهای بلند در سر پروراندیم.</p>
<p>سال های قبل از انقلاب رویای از بین بردن تبعیض علیه زنان شالیکار را داشتم. پاییز ۱۳۵۸ به سیاهکل بازگشتم معلم‌‌ همان مدرسه خودمان شده بودم. من و دیگر رفقا به همراه زنان شالیکار در شالی &#8220;بج&#8221; می‌کاشتیم و وجین می‌کردیم. برای چیدن چای هم به کمکشان می‌رفتیم.</p>
<p>برای پایان نامه لیسانسم زندگی و شرایط کار &#8220;برزگر زنان&#8221; را انتخاب کرده بودم که قبل از انقلاب ناکام ماندم. این بار مصمم بودم در باره شرایط کار و زندگی این زنان تحقیق کنم. در این رابطه، هنگام کار در شالی آوازهای رنج و شادیشان را ضبط و ثبت می‌کردم و به این می‌اندیشیدم که روزی در سیاهکلی بدون نابرابری، زندگی خواهیم کرد.</p>
<p>بهار آزادی طولی نکشید و به خزانی تبدیل شد. اخراج‌ها، دستگیری‌ها و فرار‌ها دوباره شروع شد اما این بار در سطح بسیار گسترده تری. بار دیگر از سیاهکل رانده شدم به تهران و سال‌ها بعد به جایی دور‌تر پرتاب شدم. مادرم از ترس دستگیری‌ام تمام دستنوشته‌ها و ماحصل تحقیقاتم را روانهٔ فاضلاب کرد.</p>
<p>و من حالا فرسنگ‌ها دور از سیاهکل، در آرزوی به حقیقت پیوستن رویاهای شبانه‌ام، قدم زدن در کوچه باغ‌های سیاهکل را در انتظارم.</p>
<p>به کجا چنین شتابان؟</p>
<p>گون از نسیم پرسید</p>
<p>- دل من گرفته زینجا</p>
<p>هوس سفر نداری</p>
<p>ز غبار این بیابان؟</p>
<p>- همه آرزویم اما</p>
<p>چه کنم که بسته پایم</p>
<p>به نقل از سایت بی بی سی</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/opinion/1427/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مصاحبه رادیو فردا با شادی امین پیرامون نخستین نشست سراسری زنان لزبین ایرانی</title>
		<link>http://shabakeh.de/activities/1237/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/activities/1237/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 Jan 2011 01:17:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رويدادها]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌وگو و چهره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[آلمان]]></category>
		<category><![CDATA[شادی امین]]></category>
		<category><![CDATA[همجنسگرایی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1237/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/activities/1237/"><img align="right" hspace="5" width="150" height="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/01/meeting6-150x150.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="meeting6" /></a>مصاحبه کننده: رویا کریمی نخستین نشست زنان همجنس‌گرای ایرانی در آلمان نوزدهم تا بیست و یکم نوامبر سال ۲۰۱۰ اولین نشست سراسری زنان همجنس‌گرای ایرانی در حوالی شهر فرانکفورت با حضور ۱۷ زن همجنس‌گرای ایرانی از کشورهای آلمان، هلند، سوئد، فرانسه، ترکیه، انگلستان و ایران برگزار شد. خانم شادی امین، یکی از حاضران در این...<a href="http://shabakeh.de/activities/1237/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مصاحبه کننده: رویا کریمی</p>
<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/01/meeting6.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-1238" title="meeting6" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/01/meeting6-300x168.jpg" alt="" width="300" height="168" /></a></p>
<p><strong>نخستین نشست زنان همجنس‌گرای ایرانی در آلمان</strong></p>
<p>نوزدهم تا بیست و یکم نوامبر سال ۲۰۱۰ اولین نشست سراسری زنان همجنس‌گرای ایرانی در حوالی شهر فرانکفورت با حضور ۱۷ زن همجنس‌گرای ایرانی از کشورهای آلمان، هلند، سوئد، فرانسه، ترکیه، انگلستان و ایران برگزار شد.</p>
<p><strong>خانم شادی امین، یکی از حاضران در این نشست سراسری، به رادیوفردا می‌گوید: </strong></p>
<p>طی ماه‌های گذشته و شاید حتی بتوانیم بگوییم یکی دو سال گذشته در فضای اینترنتی بحث همجنس‌گرایی خیلی مطرح است، هم از طرف فعالان این حوزه و هم از طرف مخالفان، حملاتی که به مقوله همجنس‌گرایی و افراد همجنس‌گرا در اینترنت صورت می‌گرفت، خیلی شدت پیدا کرد و هر کدام از ما به تنهایی سعی می‌کردیم جواب بدهیم و فکر کردیم متاسفانه تشکل‌های موجود نه در رابطه با زنان لزبین [همجنس‌گرای زن] ایرانی حساس هستند، (اگر ارزیابی کنیم تا حدی که لازم بود مورد پذیرش ما نبود)&#8230; به این دلیل تصمیم گرفتیم خودمان دست به کار شویم و تلاش کنیم هم برای مقابله با هوموفوبیا یا همجنس‌گرا-‌ستیزی موجود کار مشترک کنیم و هم این که شبکه‌های دوستی و همکاری بین خودمان را گسترش دهیم تا از این فعالیت‌های پراکنده یک مقدار به فعالیت متمرکز روی بیاوریم.</p>
<ul>
<li><strong>با توجه به آن صحبتی که پیش از این آقای احمدی‌نژاد در دانشگاه کلمبیا داشتند که گفته بودند اصلاً ما در ایران همجنس‌گرا نداریم، آیا اصلاً تعداد همجنس‌گرایان زن آن قدر هست که بخواهند در نشستی حضور یابند یا هماهنگی و گروه‌بندی بین‌شان صورت بگیرد؟</strong></li>
</ul>
<p>اساساً آقای احمدی‌نژاد گفته بود ما «همجنس‌باز» نداریم. یعنی واژه «همجنس‌گرا» را ایشان استفاده نکرده بود. با درک ایشان که اساساً سعی می‌کند این مقوله را و افراد همجنس‌گرا را از جامعه حذف کند، صحبت ایشان درست به نظر می‌آید. چون وقتی بگویند چیزی را داریم باید برایش هم برنامه داشته باشند و در رابطه با آن برای آزادی و حق حیات آن‌ها تلاش کنند. انکار این مقوله در حقیقت آن چیزی است که جمهوری اسلامی در این سی سال پیش برده که بسیاری از همجنس‌گرایان را تحت عنوان ترانس‌سکسوئل [دوجنسی] و بیمار جنسی یا کسانی که فاقد هویت جنسی هستند، به زیر تیغ جراحی می‌سپارند و حتی از کمک‌های دولتی هم این‌ها را بهره‌مند می‌کنند.</p>
<ul>
<li><strong>آیا هیچ آمار مشخصی از تعداد افرادی که به طور مشخص خودشان را لزبین می‌دانند و حاضر به حضور در این گونه جمع‌ها هستند، وجود دارد؟</strong></li>
</ul>
<p>بله. ما الان یک شبکه‌ای داریم که حدود ۸۰ نفر هستیم. با هم در ارتباط هستیم.</p>
<ul>
<li><strong>در شرایطی که زنان ایرانی امروز در ایران، اگر نیمی از جمعیت ایران را زنان بدانیم، حدود ۳۵ میلیون نفر، دغذغه‌های ۵۰ یا ۱۰ یا حتی ۵۰۰ زن ایرانی چه قدر می‌تواند مهم باشد و چه قدر می‌تواند تاثیر بگذارد در مجموعه خواسته‌های زنان ایرانی؟</strong></li>
</ul>
<p>من فکر می‌کنم اساساً اولویت دادن به پدیده‌ها و به این خواست‌ها و مطالبات موجود همیشه باعث می‌شود که یک سری چیز‌ها یا خواسته‌هایی را که برای دیگران اولویت است از دستور کار خارج کنیم. خارج کردن مطالبات از دستور کار به نظر من آماده کردن فضا برای سرکوب بعدی است. شما اگر سال ۵۷ را در نظر بگیرید، سر مقوله حجاب دقیقاً با همین استدلال بسیاری آمدند و گفتند «این همه مسئله در جامعه هست و شما مسئله حجاب را چسبیدید، مگر حجاب مسئله چند درصد زنان ایرانی است؟» و دقیقاً بسیاری از سرکوب‌هایی که بر زنان ایران اعمال شده و امروز هم می‌شود، از کانال همین حجاب می‌گذرد.</p>
<p>به نظر من در رابطه با مسئله همجنس‌گرایی بحث بر سر این نیست که ما یک همجنس‌گرا در ایران داریم، ۵۰۰ تا داریم در مجموعه این ۳۵ میلیون&#8230; وقتی در رابطه با نویسندگان و آزادی بیان می‌گوییم اگر یک نویسنده هم در زندان باشد و اگر یک قلم هم شکسته شود در آن کشور آزادی بیان نیست، وقتی یک لزبین یا یک همجنس‌گرا هم سرکوب شود، در آن کشور صحبت از آزادی جنسی و صحبت از مطالبات جنسیتی حرف بی‌موردی است. به این معنی جنبش زنان موظف است به این مقوله نگاه کند. البته من این را به عهده دیگر جنبش‌های اجتماعی هم می‌گذارم. چون به هر شکل بخشی از جامعه هستند که به دلیل این گرایش جنسی‌شان سرکوب می‌شوند. به دلیل این گرایش‌شان تحت انواع و اقسام تهدیدهای مشخص قانونی هستند تا حد اعدام و به این معنی به نظر من آزادی فردی و دفاع از حقوق بشر ایجاب می‌کند که علیه این قوانین اقدام شود و برای آزادی این افراد. همان طور که به نظر من همجنس‌گرایی ارزش نیست، دگرجنس‌گرایی هم نباید ارزش باشد و باعث تبعیض یک بخش بر بخش دیگر شود.</p>
<ul>
<li><strong>خانم امین، ماحصل نشست دوروزه شما در جمع ۱۷ تن از لزبین‌های ایرانی چه بود و آیا برنامه‌ریزی برای آینده این نشست‌ها هم داشتید؟</strong></li>
</ul>
<p>بله. ما تشدید ارتباطات بین خود، فرهنگ‌سازی بر حول این مقوله هست. توضیح واژه‌ها، ایجاد ادبیات نوین بر سر این مسئله از طریق وب‌سایتی که ایجاد خواهیم کرد که نامش «شش‌رنگ دات ارگ» هست که راه‌اندازی خواهد شد. جلسات بیرونی را سازمان‌دهی خواهیم کرد. در کشورهای مختلف که بتوانیم با ایرانیان یا فعالان جنبش‌های اجتماعی به گفت و شنود بنشینیم و بتوانیم تاثیر بگذاریم روی محیط اجتماعی پیرامون‌مان و امیدوارم که زنان و مردان بیشتری از این حرکات استقبال کنند و با ما همکاری کنند یا لااقل پشتیبانی کنند از فعالیت‌های ما.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/activities/1237/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سخنی ازعشق که می ماند / شهلاشفیق</title>
		<link>http://shabakeh.de/interview/1187/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/interview/1187/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 Jan 2011 22:16:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌وگو و چهره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[آلمان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1187/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/interview/1187/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://www.iran-women-solidarity.net/local/cache-vignettes/L150xH150/arton1952-58b80.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>به لطف نازنین دوستم، قدسی حجازی، سعادت آن را یافتم که با لوتز سیکورسکی آشنا شوم. در همان نخستین دیدار شگفتی‌ام را برانگیخت. با انسانی روبرو بودم که شخصیت‌های نیک قصه‌های مادر بزرگم را به یادم می‌آورد. از آن‌ها که نقل خوبی‌شان بناست گواهی باشد بر توانایی انسان به پیروز گردانیدن خیر بر شرّ، در...<a href="http://shabakeh.de/interview/1187/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.iran-women-solidarity.net/local/cache-vignettes/L150xH150/arton1952-58b80.jpg" alt="" width="150" height="150" /></p>
<p>به لطف نازنین دوستم، قدسی حجازی، سعادت آن را یافتم که با لوتز سیکورسکی آشنا شوم. در همان نخستین دیدار شگفتی‌ام را برانگیخت. با انسانی روبرو بودم که شخصیت‌های نیک قصه‌های مادر بزرگم را به یادم می‌آورد. از آن‌ها که نقل خوبی‌شان بناست گواهی باشد بر توانایی انسان به پیروز گردانیدن خیر بر شرّ، در وجود خویش و در جهان. در عشق‌ورزی لوتز با قدسی و محبت خالص‌اش به دوستان، در تلاش بی‌وقفه‌اش برای زیباتر کردن و انسانی‌تر کردن زندگی، در سخت کوشی‌اش برای کار، و دل دادنش به فراغت‌های شاد، کمالی بود که توی چشم نمی‌زد و خود را به رُخ نمی‌کشید.</p>
<p>آیا هرگز با کسی ملاقات کرده‌اید که مسئولیت‌های سنگینی بر دوش داشته باشد و سخت کار کند، و در همان حال وقتی به خانه‌اش وارد می‌شوید، انگار هیچ کار دیگری ندارد جز آماده کردن فنجانی قهوه برای شما؟</p>
<p>هیچگاه لوتز را حواس‌پرت ندیدم. با همۀ حواسش حاضر بود. با چشمان آبی مهربانش حرف‌های ناگفته را در خطوط چهره‌ات می‌خواند و با جمله‌هایی کوتاه به تو می‌فهماند که حس و حالت را می‌فهمد. خنده‌های از ته دلش که برق شوخی را در چشم‌هایش می‌جهاند، به اعتدال و وقار خردمندانه‌اش نوعی بی‌تکلفی می‌بخشید.</p>
<p>حالتی از استواری سرو در او بود و سختی کوه و روانی شادِ رودی که آوازخوانان، از درّه‌ای سرسبز می‌گذرد. بار آخری که دیدمش، قامت بلندش از دردِ پا اندکی خم بود، امّا برق چشم‌هایش وقتی که می‌خندید، همانطور شاد بود. تنها شکوه‌اش از آن بود که درد پا نمی‌گذارد در روزی چنان آفتابی، با هم در شهر گردش کنیم. چند باری که مرا به گردش در شهر برده بود، در سراسر راه، سلام‌ها و کلام‌های محبت‌آمیز رهگذران بدرقه‌مان کرده بود. می‌دیدم که مردم شهرش او را دوست می‌دارند و او به جان، برای آن‌ها کار می‌کند. وقتی از کتابخانه‌های شیشه‌ای در خیابان‌ها می‌گفت که درشان به روی همه باز بود تا کتاب بگذارند و بردارند، با شادی تعریف می‌کرد که نشده هیچ کتابی به کتابخانه بازگردانده نشود، یا شیشه‌ای شکسته شود؛ و مردم چه احترامی برای این کتابخانه‌های کوچک که خود اداره می‌کنند، قائل‌اند.</p>
<p>به بهتر شدن دنیا ایمان داشت و می‌دانست که این، کار آدمیان است، کاری مورچه‌وار که عشق می‌خواهد و سرسختی و اعتقاد به وجود نیروهای خیر در آدمی؛ اگرچه، شرّ را به خوبی می‌شناخت. فرزند نسلی بود که فاشیسم را در دل خود پرورانده بود. رو در روی این فاجعه، تا طرد پدر و پدرانش پیش رفته بود. آنگاه که در این باره سخن می‌گفت، ابرهای اندوهی تیره، و خشمی آشکار، آرامش چشمانش را می‌آشفت. نبخشیده بود. و نمی‌بخشید. امّا در جستجوی چرایی همدستی با شرّ همچنان می‌پرسید و می‌اندیشید. شاید از همین رو، با چنان شوری جان در گرو آفرینش نیکی و زیبایی و عشق نهاده بود. چگونه می‌شود از قدسی انتظار داشت که در از دست رفتن عاشق و معشوقی چنین، در اندوهی سترگ غوطه‌ور نشود؟ چگونه می‌شود در فقدان دوستی چنین گرامی و انسانی چنین گرانمایه به سوگ ننشست؟</p>
<p>قدسی نازنینم را در آغوش می‌گیرم و به او می‌گویم :</p>
<p>می‌دانم که ساعت‌ها اشک ریخته‌ای؛ که نیمه‌های شب غصه‌ای چنین دلت را سخت فشرده و روزها و روزها با اضطرابی جانکاه دست و پنجه نرم کرده‌ای. می‌دانم که پس از این زمستان سخت، بهاری سردتر انتظارت را می‌کشد و تابستانی از پی خواهد آمد که گرمایش در سرمای اندهی که جانت را در خود گرفته، رخنه نتواند کرد. امّا خوشا به سعادتت که یار و همراهی چنین داشته‌ای، که معشوق و عاشق چنان انسانی بوده‌ای. یقین که نیروی سرشار زندگی که در او بود، به تو یاری خواهد داد تا از زمهریر ظلماتِ سوگی چنین جانکاه گذر کنی و به درّۀ سرسبزی پا نهی که از هر قلۀ هفت‌کوه که در پناهش دارد، آفتابی درخشان می‌تابد. آنجا رودی زلال که آوازخوانان می‌گذرد، تو را صدا خواهند کرد.</p>
<p>١٣ ژانویه ٢٠١١- فرانکفورت</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/interview/1187/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفت‌وگو با سایه اسکای، خواننده‌ی رپ ایرانی/ شکوفه منتظری/ سایه اسکای و منِ امروزش</title>
		<link>http://shabakeh.de/homo/992/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/homo/992/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Nov 2010 16:54:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[هم‌جنس من]]></category>
		<category><![CDATA[گفت‌وگو و چهره‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[سایه اسکای]]></category>
		<category><![CDATA[همجنسگرایی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/992/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/homo/992/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://zamaaneh.com/pictures-new/saye%20sky01.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>shokoofeh@radiozamaneh.com «سایه اسکای»، خواننده‌ی رپ و لزبین ایرانی است که چندماه پیش از ایران فرار کرد و به ترکیه رفت. شنیدن بخشی از زندگی سایه‌ خالی از لطف نیست. او در دوران نوجوانی‌ به گرایش جنسی‌اش پی می‌برد. سایه اسکای: به آنهایی که خیلی صمیمی بودم و می‌دانستم که آدم‌های مورد اعتمادی هستند، گفتم. دوست...<a href="http://shabakeh.de/homo/992/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><small><a href="mailto:shokoofeh@radiozamaneh.com" target="_blank">shokoofeh@radiozamaneh.com</a></small><br />
<img id="photow" src="http://zamaaneh.com/pictures-new/saye%20sky01.jpg" alt="" /><br />
<small><small></small></small></p>
<p><strong>«سایه اسکای»، خواننده‌ی رپ و لزبین ایرانی است که چندماه پیش از ایران فرار کرد و به ترکیه رفت. شنیدن بخشی از زندگی سایه‌ خالی از لطف نیست. او در دوران نوجوانی‌ به گرایش جنسی‌اش پی می‌برد.</strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong><a href="http://www.zamahang.com/podcast/2010/20101116_Shokoofeh_SayeSky.mp3" target="_blank"><img src="http://zamaaneh.com/pictures-new/musicicon.jpg" border="0" alt="Download it Here!" /></a></p>
<p></strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>سایه اسکای:</strong> به آنهایی که خیلی صمیمی بودم و می‌دانستم که آدم‌های مورد اعتمادی هستند، گفتم. دوست داشتم این مسئله یک‌جوری جا بیافتد؛ حتی برای دوستان نزدیکم که خیلی خوش‌شان نمی‌آید یا خیلی با این موضع کنار نمی‌آیند. از همان نوجوانی شروع کردم به کسانی که دور و بر من هستند بگویم که اگر خیلی خوش‌شان نمی‌آید و خیلی با این مسئله اوکی نیستند، می‌توانند دیگر دوست من نباشند، ولی من دوست دارم که آنها دوست من باشند. تلاش خودم را می‌کردم که نظرشان را عوض کنم. خب! این مسئله برایم مهم بود.</p>
<p><strong>اما خانواده‌ی سایه از این قاعده مستثنی بودند و هیچ اطلاعی از گرایش جنسی فرزندشان نداشتند.</strong></p>
<p>- خانواده‌ی من اطلاعی نداشتند و فکر می‌کنم بزرگ‌ترین سورپرایز تاریخ برای‌شان بودم. این طور فکر می‌کنم.</p>
<p><strong>مصاحبه‌ی سایه با شبکه‌ی تلویزیونی صدای آمریکاVOA به سرعت همه‌جا پخش شد و مورد توجه قرار گرفت. خود سایه احتمال می‌دهد که پس از این مصاحبه حتماً خانواده‌اش موضوع گرایش جنسی او را فهمیده‌اند، اما با این حال مطمئن نیست.</strong></p>
<p>- من هیچ تماسی با آنها ندارم. اصلاً هیچ ارتباطی با آنها ندارم و نمی‌دانم که قضیه آن‌جا چه جوری پیش می‌رود. ولی می‌دانم که خیلی برای‌شان سورپرایز بزرگی بوده است.</p>
<p><object classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" width="285" height="200" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/Xc-Y0kq1POg?fs=1&amp;hl=en_US" /><param name="allowfullscreen" value="true" /><embed type="application/x-shockwave-flash" width="285" height="200" src="http://www.youtube.com/v/Xc-Y0kq1POg?fs=1&amp;hl=en_US" allowfullscreen="true"></embed></object></p>
<p><strong>چرا باید این خبر برای خانواده‌ی سایه تا این اندازه شوک‌آور باشد؟ سایه اسکای مانند بسیاری از دختران و پسران هم‌جنس‌گرای ایرانی مجبور بوده است زندگی دوگانه‌ای داشته باشد.</strong></p>
<p>- من دو چهره‌ی متفاوت داشتم: داخل خانواده و بیرون از خانواده. در کل خانواده‌ام از فعالیت‌هایی که در جنبش سبز یا مثلاً برای خوانندگی یا هرچیز دیگری می‌کردم، اطلاعی نداشتند.</p>
<p><strong>سایه در اواخر حضورِ خود در ایران از خانواده‌اش جدا می‌شود. از او پرسیدم: چگونه با دو سایه‌ی متفاوت در زندگی‌اش کنار می‌آمده و چقدر توانسته از پس هریک از این دو چهره‌ برآید؟</strong></p>
<p>- خیلی سخت است. به‌خاطر این‌که انگار دو نفر هستی. دونفری که یکی از تو متنفر است و دیگری مثلاً عاشق تو است. یک چنین چیزی و تو بین این دو نفر قرار داری. خب خیلی سخت بود هندل کردن این قضیه. اینکه چطور بخواهی برخورد کنی. چطوری حواست باشد جایی گاف ندهی. مراقب باشی کسی متوجه نشود و کسی از خانواده از این بابت در خطر نیفتد. چون آنها اصلاً اطلاعی نداشتند که چه می‌کنم. برای آنها یک دختر خیلی آرام، ساکت و بی‌آزار بودم؛ کسی که موافق با همه چیز است و هر اتفاقی که بیافتد سرش در کار خودش است. اصلاً خودم نبودم.</p>
<p><img id="photow" src="http://zamaaneh.com/pictures-new/saye%20sky02.jpg" alt="" /><br />
<small><small></small></small></p>
<p>از وقتی خودم را شناختم، مدام دارم با این مسائل کلنجار می‌روم. یک‌عده از کوره در می‌روند یا چه می‌دانم، کارهای دیگر می‌کنند. یکی هم خسته می‌شود، ازدواج می‌کند و می‌گوید بابا ولش کن. یا مثلاً یکی خودکشی می‌کند. هرکسی یک کاری می‌کند، چون فشار خیلی زیاد است. این دوگانگی برای آدم خیلی سخت بود. تصمیم گرفتم که یک جوری با آن مبارزه کنم. تصمیم گرفتم همان‌طور که مسلمان‌ها می‌گویند، تقیه کنم. یعنی طبق آن شرایطی که هست، خودم را آن طور نشان بدهم ولی در باطن آن‌طور نباشم و کار خودم را بکنم و فعالیت خودم را داشته باشم.</p>
<p><strong>تقیه کردن اما در زندگی سایه‌ی ۲۱ ساله نتوانست دوام چندانی بیاورد. در نهایت ایران را ترک می‌کند تا بتواند خودش باشد، آواز بخواند و مجبور نباشد که عشق و صدایش را خفه کند.</strong></p>
<p>- من وقتی کارهایم را می‌کردم، یعنی وقتی آهنگ‌هایم را درست می‌کردم، برایم خیلی سخت بود. برایم مشکل به وجود می‌آمد. هر آهنگی که درست می‌کردم، نمی‌دانستم که می‌توانم بعدی‌ را هم درست کنم یا نه؟ از حیث نوعی که آنجا زندگی می‌کردم هم اذیت می‌شدم. اینکه مثلاً توی خیابان داری با دوست دخترت راه می‌روی، بعد مثلاً یک پسری به او گیر می‌دهد؛ یا مثلاً برادرت بخواهد برود خواستگاری دوست دخترت و از این جور چیزها که خب! خیلی آدم را اذیت می‌کند.</p>
<p><strong>سایه پیش از همه به عنوان یک خواننده‌ی لزبین شناخته شده است. از او پرسیدم پررنگ‌تر بودن گرایش جنسی تو نسبت به هنر خوانندگی آیا یک انتخاب است.</strong></p>
<p><object classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" width="285" height="200" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/Uzj9dM7NEtI?fs=1&amp;hl=en_US" /><param name="allowfullscreen" value="true" /><embed type="application/x-shockwave-flash" width="285" height="200" src="http://www.youtube.com/v/Uzj9dM7NEtI?fs=1&amp;hl=en_US" allowfullscreen="true"></embed></object></p>
<p>- نه. این انتخاب خودم نبوده است. من اصراری بر این نداشتم. چون موسیقی یک بحث جداست و گرایش من یک بحث جدا. ولی این دو باهم خودشان را نشان داده‌‌اند و اتفاقاً در مصاحبه‌ی آخری که در شبکه‌ی channel D ترکیه داشتم، وقتی مرا معرفی می‌کند، نمی‌گوید خواننده‌ی لزبین ایرانی. می‌گوید خواننده‌ی ایرانی. این را خودم به او گفتم. برای اینکه خیلی‌ها این خرده را به من گرفتند که تو داری از لزبین بودن استفاده می‌کنی. من می‌گفتم نه مسئله اصلاً این نیست. یعنی موسیقی جدا از گرایش من است ولی خوب این دو به‌هم آمیخته است.</p>
<p><strong>این آمیختگی ناشی از جنس زندگی و دغدغه‌های روزانه‌ی دختری است که می‌خواهد هراسی از واقعیت خود نداشته باشد. چه بسا ممکن است با توجه به فضای هم جنس‌گراستیز فرهنگی و اجتماعی در ایران، باعث شود که مخاطب‌های بسیاری را هم از دست دهد.</strong></p>
<p>- از همان اول مشخص است که اعلام این گرایش یک ریسک است. چون وقتی می‌خواهی از جامعه‌ای بیرون بیایی و بگویی که من مثلاً لزبین هستم و حالا خواننده هم هستم، خیلی‌ها از همان اول می‌آیند کادری می‌گذارند و تو را می‌گذارند داخل آن کادر و دیگر تو را گوش نمی‌دهند. به نظر من مهم بود که چنین کاری انجام شود. حتی اگر من لزبین هم نبودم، راجع به LGBT می‌خواندم. همانطور که می‌خواهم راجع به اعدام‌ها بخوانم، ولی هنوز اعدام نشدم.</p>
<p><img id="photow" src="http://zamaaneh.com/pictures-new/saye%20sky03.jpg" alt="" /><br />
<small><small></small></small></p>
<p><strong>موضوع ترانه‌های سایه تا به امروز متوجه مسائل جامعه‌ی کوئیر ایرانی بوده است. از او پرسیدم آیا تصمیم دارد که به موضوعات دیگری هم بپردازد؟</strong></p>
<p>- صد درصد. اتفاقاً من همین الان که دارم با تو صحبت می‌کنم، چهار تا تکست مختلف دارم. راجع به بچه‌ها، راجع به اعدام، راجع به مسائلی که داخل ایران است، راجع به خانم‌ها و یک تکست خیلی اسپشیال دارم که مخصوص و عاشقانه‌ است، اما طوری گفته می‌شود که مشخص نیست کسی که دارد حرف می‌زند دختر است یا پسر ولی دارد راجع به یک دختر صحبت می‌کند. منتظرم که از ترکیه خارج شوم و اینها را یکی یکی درست کنم و بگذارم که مردم گوش کنند.</p>
<p><strong>عدم آشکارسازی درمیان زنان و مردان، دختران و پسران هم‌جنس‌گرا بی‌شک ناشی از نگاه همجنس‌گراستیزی است که فرهنگ و جامعه، حتی در میان کسانی که تمایلات همجنس‌گرایانه دارند، گسترش می‌دهند. هراس از رویارویی با جامعه‌ای که نمی‌خواهد تو را بپذیرد. از سایه پرسیدم که فکر می‌کند حضور آشکار او به‌عنوان یک خواننده‌ی زن لزبین چقدر می‌تواند کمکی باشد به دیگرانی که به هر دلیل نمی‌توانند گرایش جنسی‌شان را علنی کنند یا از آشکارسازی آن در هراس هستند.</strong></p>
<p>- اگر خودم می‌دیدم که کسی در ایران بلند شده است و می‌گوید که من خواننده‌ام و شعری را که می‌خواند راجع به لزبین‌ها و حقوق زنان است، واقعاً حس می‌کردم که من هم می‌توانم بلند شوم و روی پای خودم بایستم. اگر او می‌تواند، من هم می‌توانم. چرا من نتوانم؟ وقتی یک چنین آدمی را می‌بینم، به خودم می‌گویم که امید زنده است و می‌توانم فردای خوبی داشته باشم. من این حس را می‌کردم. امیدوارم هرکسی که در ایران است و زیر فشار چنین شرایطی قرار دارد، این حس به او هم منتقل شود. واقعاً من از ته دلم دارم کار می‌کنم. برای مردم خودم دارم کار می‌کنم. چون واقعاً می‌دانم که چقدر زندگی در آن‌جا برای یک هم جنس‌گرا سخت است. چون خودم حس‌ و لمسش کرده‌ام.</p>
<p><img id="photow" src="http://zamaaneh.com/pictures-new/saye%20sky04.jpg" alt="" /><br />
<small><small></small></small></p>
<p>حرف‌هایی که می‌زنم، حرف‌های دلم است. امیدوارم به دل‌شان بنشیند و به آنها امید دهد. من هیچ‌وقت در آهنگ‌هایم نگفتم، آه، ما چه کار کنیم؟ ما نمی‌توانیم. نه، اصلاً چنین چیزی نیست! من می‌خواهم به همه امید بدهم که بدانند که می‌توانند. هرکسی می‌تواند یک روز خوب داشته باشد. البته اگر بخواهد. خیلی مهم است که جامعه‌ی هنری و در کل کسانی که در مدیا فعال و سرشناس هستند، از این مسئله صحبت کنند. این‌طوری پیشرفت جامعه‌ی LGBT صدچندان می‌شود. چون ما به این احتیاج داریم، اینکه مردم چنین حرف‌هایی را بشنوند و به گوش‌شان آشنا شود و با آن کنار بیایند. خب همه، همه چیز را می‌دانند، فقط روی آن یک لایه کشیدند و کسی در مورد آن صحبت نمی‌کند. آقا! لایه‌ی اوزون سوراخ شد، بذاراین لایه را هم سوراخ کنیم.</p>
<p><strong>یکی از دوستان همجنس‌گرای من بر دیوار صفحه‌ی فیس‌بوکش سئوالی را مطرح کرده بود. عین همان سئوال را از سایه پرسیدم: اگر روزی دوباره متولد شوی و بتوانی گرایش جنسی‌ات را خودت انتخاب کنی، آیا بازهم می‌خواستی یک همجنس‌گرا باشی؟</strong></p>
<p>- راستش را بخواهید تا همین الان که ۲۱ سالم هست، پدرم درآمده به خاطر گرایش جنسی‌ام و تقریباً زندگی‌ام رو به نیستی رفته است، ولی من عاشق چیزی‌ام که هستم. اگر بازهم به دنیا بیایم، یک بار که سهل است، اگر صدبار دیگر هم شانس این را داشته باشم که به دنیا بیآیم، مطمئناً می‌دانم که لزبین به دنیا خواهم آمد.</p>
<p><object classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" width="285" height="200" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/Cd6GCKjLtqU?fs=1&amp;hl=en_US" /><param name="allowfullscreen" value="true" /><embed type="application/x-shockwave-flash" width="285" height="200" src="http://www.youtube.com/v/Cd6GCKjLtqU?fs=1&amp;hl=en_US" allowfullscreen="true"></embed></object></p>
<p><a href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fzamaaneh.com%2F&amp;title=Radio%20Zamaneh&amp;description=" target="_blank"><img src="http://www.zamaaneh.com/lab/images_nn/share_3.png" border="0" alt="Share/Save/Bookmark" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/homo/992/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://www.zamahang.com/podcast/2010/20101116_Shokoofeh_SayeSky.mp3" length="5751850" type="audio/mpeg" />
		</item>
	</channel>
</rss>
