<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شبکه سراسری همکاری زنان ایرانی &#187; سالگرد 67</title>
	<atom:link href="http://shabakeh.de/tag/%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%d8%b1%d8%af-67/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://shabakeh.de</link>
	<description>تریبون زنان و نوشته های زنان</description>
	<lastBuildDate>Thu, 10 Nov 2022 12:37:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>چون که از پرده برون افتد راز، شادی امین</title>
		<link>http://shabakeh.de/opinion/2288/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/opinion/2288/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 29 Nov 2013 14:53:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[ديدگاه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>
		<category><![CDATA[شادی امین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2288/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/opinion/2288/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/11/Shadi-Amin-2-150x150.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="Shadi-Amin-2" /></a>با وجود گذشت ربع قرن از وقوع کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷، «راز» این کشتارهمچنان در «راز» بودن آن است. همه چیز دور از چشم خانواده‌ها و جامعه انجام می‌گیرد. خبری منتشر نمی‌شود. اعتراضی امکان طرح نمی‌یابد. اجازه انجام مراسم سوگواری نیز داده نمی‌شود. سکوت و پنهانکاری «شاهرگ» انجام این جنایت است. اما جریان...<a href="http://shabakeh.de/opinion/2288/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/11/Shadi-Amin-2.jpg"><img class="aligncenter size-thumbnail wp-image-2289" title="Shadi-Amin-2" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/11/Shadi-Amin-2-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a></p>
<p>با وجود گذشت ربع قرن از وقوع کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷، «راز» این کشتارهمچنان در «راز» بودن آن است. همه چیز دور از چشم خانواده‌ها و جامعه انجام می‌گیرد. خبری منتشر نمی‌شود. اعتراضی امکان طرح نمی‌یابد. اجازه انجام مراسم سوگواری نیز داده نمی‌شود. سکوت و پنهانکاری «شاهرگ» انجام این جنایت است. اما جریان وقایع به گونه‌ای پیش می‌رود که با اینکه هنوز محل دفن و سایر جزییات مرگ زندانیان از خانواده‌های آنان پنهان نگه داشته شده اما سکوت رسمی پیرامون این جنایت علیه بشریت مدتهاست شکسته است.</p>
<p>درست بیست و پنج سال پس از این کشتار، یکی از اعضای هیئت مرگ (متشکل از اشراقی، نیری و پورمحمدی) به وزارت دادگستری منصوب می‌شود. انتصاب مصطفی پورمحمدی که البته تنها وزیر کابینه روحانی نیست که درسرکوب مخالفان نظام جمهوری اسلامی در دو دهه ۶۰ و ۷۰ دست داشته، به عنوان وزیر دادگستری و در بیست و پنجمین سالگرد کشتار وسیع زندانیان سیاسی در سال ۶۷ با سکوت و توجیه عده زیادی از کسانی که در «انتخابات» اخیر به روحانی رای داده بودند روبرو شد. آن‌ها وزارت «دادگستری» را نهادی فرمایشی خواندند و سعی کردند با کم اهمیت جلوه دادن این مقام و محدود وانمود‌کردن «قدرت» و «اختیارات» وزیر این وزارتخانه رییس جمهور «منتخب»شان را تاییدی دوباره کنند. اما انتصاب او در راس وزارتخانه‌ای که باید «داد- گس‌تر» باشد، به طور نمادین، یک دهن‌کجی کریه به تمامی بازماندگان و خانواده‌های قربانیان آن سال‌ها‌ست؛ زیرا اتفاقا به لحاظ اخلاقی وی یکی از مناصبی را اشغال کرده است که قاعدتا بایستی پیگیر پرونده جنایات این سه دهه و خود او باشد.</p>
<p>در عین حال برعکس کسانی که فکر می‌کنند انتصاب پورمحمدی تنها براساس معامله مدارهای قدرت (روحانی- لاریجانی‌ها) بوده، به نظر نگارنده این انتصاب در دوره‌ای که نظریه پردازان نظام جمهوری اسلامی، نگران شکل-گیری جنبش‌های اعتراضی هستند، کد رمز اعلام آمادگی مجدد حاکمیت در انجام هر جنایتی برای حفظ نظام است.</p>
<p>پورمحمدی در دوره اول ریاست جمهوری احمدی‌نژاد در سال ۱۳۸۴ نیز وزیر کشور شد. اما چرا هشت سال پیش این امر بحث و اعتراضی جدی را بر نمی‌انگیزد؟ این مقاله در پی پاسخ به این سئوال است که چرا انتصاب پورمحمدی این بار و در ۲۵ امین سالگرد کشتار ۶۷، چنان پر سر و صدا شد که حتی خود پورمحمدی نیز در جلسه رای اعتماد مجلس گفت: «&#8230; ده روز که من کاندید شدم برای وزارت دادگستری ۵۰ روزنامه و ماهواره و سایت و رادیو تلویزیون دارند علیه من مطلب می‌نویسند&#8230; تمام مدافعان آزادی و عدالت‌خواهی و حقوق بشر و از این حرف‌ها&#8230;»</p>
<p><strong>رازی که شنیده شد</strong></p>
<p>هشت سال پیش، هنوز کشتار ۶۷ برای بسیاری از جوانان «رازی» ناشنیده بود. هنوز جامعه در چنین ابعادی درگیر گفتمان پاسخگو ساختن عاملین این جنایات نبود. با وجود اینکه جرقه‌های آن پیش‌تر‌ها زده شده بود اما فقط در جریان کمپین انتخاباتی میرحسین موسوی است که برای اولین بار به شکل علنی و از سوی یک دانشجو به طور مستقیم «نقش آقای موسوی» در کشتارهای دهه ۶۰ و جنایت ۶۷ پرسیده می‌شود. پس از آن و در جریان جنبش اعتراضی ۸۸، این جنایت نیز امکان بازگویی وسیع می‌یابد و به موضوع جدل بین گرایشات مختلف سیاسی بدل می‌شود و بسیاری را که تا آنموقع سکوت می‌کردند، وادار به موضعگیری می‌کند.</p>
<p>معترضان از نقش اصلاح طلبان در کشتار ۶۷ می‌پرسند. در جریان اختلافات شدید جناح‌های سیاسی، سایت‌های دولتی از سایت بسیج تا مراجع تقلید و سایت‌های خبررسانی حکومتی مشغول توضیح «چگونگی اعدام منافقین» در سال ۶۷ می‌شوند. این حجم اعتراف به کشتاری وسیع و «اشدا من الکفار» تا این دوره بی‌سابقه بود. ده‌ها مصاحبه با «پژوهشگران تاریخ اسلامی» و «مسئولین امور» صورت گرفت تا شرکت همه از مهدی کروبی تا موسوی اردبیلی و از میرحسین موسوی تا باقی «اصلاح طلبان» در این کشتار اثبات شود و بر تبعیت آن‌ها از «قاطعیت» در صدور حکم مرگ زندانیان سیاسی و نگاه «استراتژیک» امام راحل تاکید شود. این مناقشه سیاسی اگرچه به قصد تضعیف جایگاه اصلاح طلبان بود اما یک نتیجه پیش‌بینی نشده نیز داشت: نه تنها شکواییه خانواده‌های اعدام شدگان و زندانیان جان به در برده از کشتار ۶۷ را که همواره توسط مسئولان نظام تکذیب شده بود، تایید کرد بلکه اطلاعات دست اولی درباره برخی از جزییات آن و به خصوص مسئولان و مطلعان آن در اختیار همگان قرار داد.</p>
<p><strong>فراموش نمی‌کنیم</strong></p>
<p>تلاش طرفداران رهبران اصلاح طلب برای به فراموشی کشاندن این تاریخ تحت عنوان «مقابله با انتقام جویی» و یا «ضروریات روز» و «بخشش»، برای خانواده‌های جانباختگان و جان بدربردگان آن سال‌ها کارساز نبود. تحقیقات سازمان‌های حقوق بشری و فعالیت‌های گوناگون زندانیان سیاسی سابق در این مورد گویای پیشبرد بی‌وقفه سیاست «فراموش نمی‌کنیم و خواهان محاکمه مسئولین این جنایت هستیم» بود. همانطور که هانا آرنت می‌گوید، «هرچند هیچیک از دلایلی که معمولا برای مجازات (مجرمین عادی) به آن‌ها متوسل می‌شویم (برای مجرمان جنایت علیه بشریت) معتبر نیست، صرف نظر کردن از مجازات و‌‌ رها کردن آنان که هزاران و صد‌ها هزار و میلیون‌ها نفر را به قتل رساندند، برای حس عدالتخواهی ما قابل تحمل نیست. مشکل بتوان چنین حسی را ناشی از انتقام جویی دانست، چون قانون و مجازات در اصل برای شکستن دور بی‌پایان و باطل انتقام به وجود آمده است..»</p>
<p>در چنین شرایطی است که شناسایی عاملین و آمرین و رسوا کردن آنان در اجتماع و همچنین تهیه اسناد و شهود در مورد اعمال آنان برای پیشبرد امر دادخواهی در آینده، به ضرورتی غیر قابل انکار بدل می‌شود. ابتکاراتی مانند ایجاد بانک اطلاعاتی ناقضان حقوق بشر توسط سازمان عدالت برای ایران، برگزاری دادگاه مردمی ایران تریبونال، تشکل مادران پارک لاله، بانک اطلاعات اعدام شدگان (بنیاد برومند) و خاوران مجازی، پیشبرد گفتمان دادخواهی و لزوم نامیدن ناقصان حقوق بشری چون مصطفی پورمحمدی را با صدای بلند بیش از پیش مطرح می‌کند.</p>
<p><strong>این داغ، تازه است</strong></p>
<p>اما نقطه عطف اعتراضات به وزیر شدن پورمحمدی، نامه‌های سرگشاده خانواده قربانیان و جان باخته گان دهه ۶۰ به حسن روحانی، رییس جمهور ایران بود. در واقع با وجود اینکه تنها در سال گذشته، پنج تن از فعال‌ترین مادران، مادر اسحاقی، مادر سلاحی، مادر سرحدی، مادر پرتوی و مادر معینی که پیگیر امر دادخواهی و از سازماندهندگان گردهم-آیی‌های مادران خاوران بودند از بین ما رفتند و تعداد بازماندگان فعال، روز به روز کمتر می‌شود، اما صدای آن‌ها از همیشه بلند‌تر و رسا‌تر به گوش می‌رسد.</p>
<p>ابتدا منصوره بهکیش که شش تن از اعضای خانواده‌اش در دهه ۶۰ اعدام شده‌اند، در نامه خود می‌نویسد: «ما همچنان به دنبال کشف حقیقت و پاسخ‌گویی مسوولان جمهوری اسلامی هستیم و تا زمانی که حقیقت آنچه بر بستگان ما در زندان‌های جمهوری اسلامی گذشته است روشن نشود، این داغ برای ما هم چنان تازه است و پیگیری‌های ما ادامه خواهد داشت.»</p>
<p>پس از او، پروانه میلانی دردادنامه‌ای برای برادرش که در کشتار ۶۷ به دار آویخته شده درباره پورمحمدی می‌نویسد: «پروندهٔ جنایات ایشان بسیار سیاه است. در خاتمه از شما می‌خواهم زحمت کشیده و سری به گورستان خاوران بزنید»</p>
<p>آن‌ها با انتشار این نامه‌ها به تصدی پورمحمدی در این مقام اعتراض کرده و اعلام کردند: «امروز دیگر دهه شصت نیست که تنها با حذف بی‌صدای دگراندیشان بتوانید به زندگی خود ادامه دهید»</p>
<p>علت نگارش این نامه‌ها این نیست که این خانواده‌ها دست به دامان «آقای روحانی» شده و توهمی نسبت به درک او از آزادی و عدالت داشته باشند، به هیچ وجه! علت این امر بیش از هر چیز این است که فرهنگ پاسخگو کردن مجرمین جنایت علیه بشریت و تمامی دست اندرکاران جنایات این سه دهه به بخش مهمی از فرهنگ دادخواهی و مبارزه علیه دیکتاتوری بدل شده است.</p>
<p>نامه‌های بسیار شجاعانه و صریح منصوره بهکیش و پروانه میلانی خطاب به «آقای روحانی»، هر چند همانطور که انتظار می‌رفت بی‌جواب ماند، اما این دادنامه‌ها برای آغاز اعتراضاتی از این دست و شنیده شدن صدای خانواده‌ها بسیار مهم است. امری که احتمالا با هزینه‌های بسیاری برای افراد این خانواده‌ها نیز توام است.</p>
<p>هر چه جمهوری اسلامی بیشتر به تجلیل و ارتقاء رتبه جنایتکاران دوره‌های مختلف می‌پردازد، خانواده‌ها و بازماندگان بیشتر بر خواست اساسی و بر حق خود یعنی رسیدگی به این جنایات و محاکمه عاملین و آمرین آن، آن هم با ذکر نام و مسئول دانستن آن‌ها، پای می‌فشارند. تنها از راه خطاب کردن مسئولان جنایتهای دهه ۶۰ به نام و نشانی دقیق و بی‌اعتبار کردن آن‌ها (naming and shaming) و تقویت گفتمان پاسخگویی است که می‌توان هزینه‌های سیاسی انتصاب پورمحمدی و پورمحمدی‌ها را در آینده بیشتر و بیشتر کرد و یک قدم به روشن شدن حقیقت و اجرای عدالت که پیش شرط برقراری دموکراسی در ایران است نزدیک شد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/opinion/2288/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>راه‌اندازی تارنمای نمایشگاه : امید نام من است</title>
		<link>http://shabakeh.de/news/2271/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/news/2271/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Aug 2013 15:49:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[آلمان]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت زنان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2271/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/news/2271/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/08/omid-150x150.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="omid" /></a>&#8220; سرگذشت مرا در تاریخ رسمی ایران نخواهید یافت. سرزمینی که والدینم جانشان را در راه آزادی آن باختند، هنگامی که به جوانی امروز من بودند. روایت آنان را از زبان همرزمانشان شنیده ام، یادگارهایشان را بازماندگان به من رسانده اند. من آنها را حفظ کرده‌ام به همراه نام خود، که یادگاری از آنان است: امید!&#8221;امید نام من است عنوان...<a href="http://shabakeh.de/news/2271/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/08/omid.jpg"><img class="aligncenter size-thumbnail wp-image-2272" title="omid" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/08/omid-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a><br />
&#8220; سرگذشت مرا در تاریخ رسمی ایران نخواهید یافت. سرزمینی که والدینم جانشان را در راه آزادی آن باختند، هنگامی که به جوانی امروز من بودند. روایت آنان را از زبان همرزمانشان شنیده ام، یادگارهایشان را بازماندگان به من رسانده اند. من آنها را حفظ کرده‌ام به همراه نام خود، که یادگاری از آنان است: امید!&#8221;<strong></strong><strong>امید نام من است</strong> عنوان نمایشگاهی ست از یادگارهای زندان و فرار در دهه شصت که با همکاری مرکز جوانان آنه فرانک در شهر فرانکفورت ترتیب داده شد و از تاریخ ۲۱ اسفندماه ۱۳۹۰ تا ۱۰ آبان‌ماه ۱۳۹۱ در محل این مرکز به نمایش درآمد.این نمایشگاه اکنون در دنیای مجازی جا گرفته است. برای دیدن آن به آدرس زیر مراجعه کنید:<span style="text-decoration: underline;"><a href="http://www.omid-hoffnung.de/" target="_blank">http://www.omid-hoffnung.de</a></span>نمایشگاه به دلیل محدودیت مکان توانست تنها بخش محدودی از این یادگارهای ارزشمند را به نمایش بگذارد. از اینرو به همراه تارنمای نمایشگاه وبلاگی درست شده تا فارغ از اینگونه محدودیت ها، به مثابه آرشیو، یادگارهای بیشتری را در خود جا دهد:<a href="http://omidistmeinname.wordpress.com/" target="_blank">http://omidistmeinname.wordpress.com/</a>این بار هم دست یاری به سوی شما دراز می کنیم. از یادگارها، کارهای دستی، نامه های خود و آشنایان تان از زندان و همچنین فرار از کشور در پی‌آمد سرکوب مهیب دهه شصت عکس بگیرید و همراه با توضیح اشیاء به آدرس ذکر شده در وبلاگ بفرستید. آنها ثبت و دیده خواهند شد.منیره برادران پرستو فروهر</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/news/2271/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اثرات اجتماعی کشتار دهه شصت و قتل عام زندانیان سیاسی سال ۶۷  / فریبا ثابت</title>
		<link>http://shabakeh.de/opinion/2133/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/opinion/2133/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 Sep 2012 10:00:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ديدگاه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[اعدام]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2133/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/opinion/2133/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/67-150x150.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="67" /></a>۲۴ سال از کشتار زندانیان سیاسی می گذرد . باعین حال ، خاطره این جنایت هولناک علیه بشریت هم چنان بر فضای سیاسی ایران سنگینی می کند و بحث های زیادی را بر انگیخته است . اما شاید اولین باری است که  که جمهوری اسلامی  پس از سالها  تلاش برای پاک کردن این فاجعه از...<a href="http://shabakeh.de/opinion/2133/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/67.jpg"><img class="aligncenter size-thumbnail wp-image-2134" title="67" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2012/09/67-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a></p>
<p>۲۴ سال از کشتار زندانیان سیاسی می گذرد . باعین حال ، خاطره این جنایت هولناک علیه بشریت هم چنان بر فضای سیاسی ایران سنگینی می کند و بحث های زیادی را بر انگیخته است . اما شاید اولین باری است که  که جمهوری اسلامی  پس از سالها  تلاش برای پاک کردن این فاجعه از حافظه تاریخی جامعه ، در ارگان های رسمی خود ، می پذیرد که « کشتار ۶۷امری ضروری قانونی و به فرمان خمینی بوده است ». این امر خود نشان دهنده آن است که جمهوری اسلامی نه تنها موفق به سرپوشی این جنایت نشده ، بلکه  با مطرح شدن گسترده  این جنایت در سطح جهان وایران (شعار نویسی  دانشجویان دانشگاه تهران در سالگرد کشتار زندانیان سیاسی سال ۶۷ در سطح شهر تهران وتلاش خانواده جان باختگان و..) در صدد توجیه قانونی این کشتار بر آمده است.</p>
<p>کشتار ۶۷ در زندان های جمهوری اسلامی ،  فصلی را در تاریخ مبارزاتی ما باز کرد که با گذشت سالها و نوشتن هراران کتاب ، مقاله، مصاحبه هنوز تمامی ابعاد این جنایت بی نظیر  و اثرات آن روشن نشده است.</p>
<p>بررسی کشتار ۶۷  مسلما بدون درک آن چه از همان فردای انقلاب اتفاق افتاد ممکن نیست. جمهوری اسلامی از همان ابتدا تکیف خود را با هر گونه دگر اندیشی روشن کرد . کشتار۶۷  نقطه عطف به آتش کشیدن سینما رکس آبادان و قتل عام تماشا چیان آن ، کشتارمردم کردستان و ترکمن صحرا در بهار آزادی، اعدام های بی سابقه سال ۶۰ و.. است . در سال ۶۷ رژیم اسلامی پس از نوشیدن جام زهر با هم دستی همه جناحهای خود دست به قتل عام زندانیان سیاسی زد  . چرا که جمهوری اسلامی به خوبی آگاه بود که وجود هزاران زندانی سیاسی به عنوان سمبل خفقان در فضای بحران زده ناشی از جنگ خانمانسوز هشت ساله مسئله ایجاد کرده و مبارزه علیه رژیم را می تواند به سمت خود کانونی کند. در نتیجه سران جمهوری اسلامی حاضر به هیچ ریسکی نبوده و به خیال خود برای همیشه صورت مسئله را پاک کرده تابه ادعا ی خود یعنی نداشتن زندانی سیاسی جامه عمل بپوشاند.</p>
<p>اما پس از گذشت سالها وظیفه ما «نه تنها نبخشیدن و فراموش نکردن »، بلکه پرداختن به یک مسئله مهم یعنی  اثرات اجتماعی ، سیاسی این کشتارها بر جامعه ما است.</p>
<p>واقعیت این است که این بحث نیاز به تحقیق گسترده دارد.من سعی خواهم کرد بر اساس تجربه خود و برای باز کردن بحث در حد توان خودبه آن بپردازم.</p>
<p>مسلما این کشتارها اثرات آنی و دراماتیکی درکوتاه مدت داشته و اثرات بسیار مخربی در دراز مدت خواهد داشت.</p>
<p>اما قبل از وارد شدن به موضوع  ضروری می دانم تاملی بر دو واژه« قتل عام massacre ونسل کشی  génocide » داشته باشم چرا که گاهی این دو واژه در نوشته ها دقیق به کار برده نمی شود .مفهوم این دو واژه یکسان نیسنند. نسل کشی : کشتار سیستماتیک یک گروه ملی، مذهبی و قبیله ای است . کشتار ارامنه، کشتار یهودیان ، کشتار فلسطنیان از مثال بارز آن هسنتد.</p>
<p>اما قتل عام ، کشتن بسیاری از مردم جدا از ملیت ، جنسیت،نژاد، مذهب و خلاصه از همه اقشار جامعه است وبیشتر انگیزه سیاسی می توان برای آن قایل بود هر چند در نسل کشی هم این انگیزه وجود دارد . هدف و نتیجه آنها یکی نیست.</p>
<p>به موضوع اصلی بر می گردیم .</p>
<p>در ایران بعد از انقلاب اعدام و قتل عام مخالفان سیاسی به وسیله جمهوری اسلامی به عنوان یک استراتژی حاکم شدن  به کار گرفته شد. باید هر آن چه مانع تثبیت حکومت بود از بین میرفت. در نتیجه سیاست سر کوب در وهله اول بر پا کنندکان  انقلاب را مورد هدف قرار داد. جمهوری اسلامی به خوبی می دانست که بخش آگاه وفعال جامعه از پای نخواهد نشست و تن به جمهوری اسلامی « نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر» نخواهد داد. در نتیجه نیازی به بهانه نداشت. باید برای محکم کردن حکومت سرمایه داری مذهبی خود تمامی  موانع را ازسر راه خود بردارد و سیاست ترور و وحشت را برای حکومت کردن پیشه کند.</p>
<p>در سیستم ترور و وحشت جمهوری اسلامی ما شاهد استفاده از تمامی شیوه های سرکوب از شیوه های قرون وسطایی گرفته تا پیشرفته ترین آنها هستیم.</p>
<p>پاردواکس نمایش وحشت تا کنترل سیستماتیک جامعه :</p>
<p>رژیم اسلامی پس از شورش های خیابانی سال ۶۰ ، دست به نمایش وحشت به شیوه قرون وسطایی زد . شکنجه علنی در خیابانها به وسیله پاسداران از قبیل چاقو زدن به تطاهر کنندگان، آزار جنسی تظاهر کنندگان زن و بالاخره اعدام های خیابانی در ملاعام و پس از آن دستگیریهای گسترده واعدامهای فوری و اعلام آنها از رسانه ها و تحویل اجساد به خانواده ها و حتی در خواست هزینه کشتن فرزنداشان از آنها ، نمایش وحشت را به اوج خود رساند. بر بستر این وحشت فراگیر طرح کنترل جامعه به شیوه مدرن (انفورماتیره )  «زندان بزرگ» را طراحی کرد.</p>
<p>طرح کنترل جامعه ، شباهت عجبی به طرح«سراسر بین» فیلسوف انگلیسی«جرمی بنتام »داشت که میشل فوکو در کتاب خود«مراقبت و تنبیه  تولد زندان »به آن می پردازد .  بنتام که در اصل مخالف شیوه های قرون وسطایی بود  در قرن نوزدهم طرحی برای کنترل زندانیان داد که در زمان خود گامی به جلو بود ( این طرح که می توان گفت هنوز در زندان و با استفاده از تکنولوژی جدید به کار گرفته می شود مورد انتقاد جدی میشل فوکو است).  طرح سراسر بین  ، ایجاد حالت همیشگی و پایدار فرد محبوس شده است که از رویت پذیری خود آگاه باشد  .</p>
<p>بنتام مطرح می کند که قدرت می بایست رویت پذیر و وارسی ناپذیر باشد . رویت پذیر به این معنا که زندانی بی وقفه سایه بلند برج مرکزی که از آن جا زیر نظر است را در برابر دید خود داشته باشد و وارسی ناپذیر به این معنا که زندانی هیچ گاه نباید بداند که اکنون زیر نطر است یا نه ، ولی باید مطمئن باشد  که همیشه زیر نظر است. طرح مالک و مستاجر ، دفتر چه های بسیج مردمی   نمونه بارز استفاده مدرن و انفورماتیزه شده این طرح برای کنترل کل جامعه است . در همین جاست که اثرات فوری کشتار خود را نمایان می کند.</p>
<p>فرا گیری وحشت ، بی اعتمادی وتسلیم :</p>
<p>ایجاد وحشت واز طرف دیگر سیستم کنترل ، رعب وبی اعتمادی را درجامعه فرا گیر می کند. حکومت را خدشه ناپذیر می نمایاند و عدم توانایی و مقابله با آن و تسلیم را به بار می آورد .  دست حکومت را برای قبولاندن دین برتر و ایجاد فضای هیجان و ایدئولوژی زده باز نگه می دارد و رژیم را قادر می کند که با استفاده از سلاح مذهب در سطح جامعه وحتی خانواده ها  شکاف ایجاد کند. مادر را علیه فرزند خود بشوراند  ( مادر طریقت الاسلام  ) ، پدر حاکم شرع فرزندان خود شود (گیلانی) ، خواهری برادر خود را لو داده  تا اعدام شود ، دختری پس از دستگیری مادر خود را لو می دهد و شکنجه می کند و&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p>تبعید:</p>
<p>دستگیری های گسترده ، کشتارهای وسیع سال های ۶۰ ، به تبعید بسیاری از انقلابیون منجر شد . هیچ گونه حق انتخابی برای آنها نبود.ماندن مصادف با مرگ بودو فرار تنها راه خلاص . تبعید انبوه پس از سال ۶۰ قبل از هر چیز ناهنجاری هایی را برای خود تبعیدیان و خانواده آنها داشته است. بین آنچه تبعیدی پشت سر خود نهاده و انچه پیش رو دارد ( فرهنگ جدید ومحیط نا آشنا ) در بیشتر موارد تبعیدی راآویزان بین دو فرهنگ و به قول معروف  نه این جایی و نه آن جایی  می کند.</p>
<p>ادوارد سعید فیلیسوف تبعیدی فلسطینی می گوید: تبعیدی کیست؟ کنده شده از وطن و زندگی بین چند دنیا اما شاید این باعث شود که ما نگاه دیگری به دنیا داشته باشیم و انچه پشت سر خود نهاده ایم الهام بخش ما در زندگی نوین باشد.</p>
<p>(متاسفانه نسل تبعیدی ما امثال ادوارد سعید را در خود ندارد تا از تبعید نگاه نوین بسازد و در حال حاضر ما بیشتر با اثرات متفی تبعید رو به رو هستیم.)</p>
<p>حکومت جمهوری اسلامی با ممنوع وسرکوب  کردن سازمانهای سیاسی و دموکراتیک و کشتار بیرحمانه اعضای آنها از یک طرف تمامی موانع را برای تثبیت خود  در کوتاه مدت از بین برد . و از طرف دیگر با از بین بردن کادرهای سیاسی و به تبعید کشاندن آنها  شکل گیری اپوزیسیون وآلتر ناتیو حکومتی را اگر نگوییم غیر ممکن برای مدتها به عقب انداخت.</p>
<p>در کنار این اثرات آنی کشتارها ، اثرات دراز مدت این کشتارها جان سخت تر و فاجعه بارتر هستتد و در زمینه های اقتصادی ،سیاسی ، فرهنگی ، روان شناختی خسارت های جبران ناپذیری را به جامعه ما تحمیل کرده است که تبعات آن تا نسل ها باقی خواهد ماند.</p>
<p>از بین بردن و حذف فیریکی هزاران هزار روشنفکر،  که سر مایه های یک جامعه محسوب میشوند فرار مغزها در نتیجه نا امنی، از نظر اقتصادی  خسران بزرگی است و برای جبران آن سال های سال زمان لازم است . جامعه ای که متخصصین ، برنامه ریزان و سازمانگران خود را از دست می دهد راه توسعه و پیشرفت را بر خود می بندد. هم چنین پول های که باید صرف عمران جامعه شود  درراه سرکوب هزینه می شود.</p>
<p>به لحاظ فرهنگی ،سیاست ترور و وحشت ، سانسور و خود سانسوری  را دامن می زند . نویسنده وهنرمند روشنفکر را یا گوشه نشین کرده و یا درخدمت سیاست های خود می گیرد و به اصطلاح به هنر مندان درباری تبدیل می کند.</p>
<p>و اما از همه جان سخت تر آسیب های روحی روانی این کشتارها است که اثرات آن تا نسل ها باقی می ماند.  در حال حاضر ما با سه نسل آسیب دیده روبه روئیم : ما نسل انقلاب ، پدر و مادران ما وبالاخص فرزندانما ن .</p>
<p>خانواده زندانیان نه تنها فرزندان خود را از دست داده بلکه تحت فشارهای روانی فراوانی قرار می گیرند. اعضای خانواده اعدام شده یا زندانی تقریبا از تمامی حقوق اجتماعی محروم هستند. محرومیت از ادامه تحصیل در دانشگاه حداقل در فاصله سالهای۶۰تا ۶۴ ، ممنوعیت شغلهای دولتی ،ممنوعیت از فعالیت های اجتماعی فرهنگی ،ممنوعیت سفر به خارج از کشورو&#8230;..که منجر به  ایزوله شدن  آنها در جامعه شده و تازه مسئله به این جا هم ختم نمی شود، این خانواده ها به خاطر فضای رعب و وحشت حتی در بین فامیل هم ایزوله هستند این فشارها تبعات وخیمی در بر داشته و به خودکشی ، دیوانگی ، مرگ زود رس و &#8230; منجر شده است.</p>
<p>خانواده &#8230;.. پسرشان در سال ۶۰ اعدام شد . پدرکه بازاری بود آنقدر تحت فشارروحی در بازار قرار گرفت که حجره خود را رها کرد و خانه نشین شد . و چندی بعد سکته کرد و مرد. برادر کوچکتر که سه بار در گزینش دانشگاه رد شد در ناامیدی کامل دست به خود کشی زد . تنها دختر خانواده که مدام در مدرسه ایزوله وتحت فشار بود پس از مرگ برادر سر به دیوانگی گذاشت و مادر برای همیشه لال شد.</p>
<p>برای ازبین بردن زخم ها راه دارزای در پیش است. مسلما قدم اول تلاش بی وقفه برای محاکمه تمامی آمران و عاملان این جنایت است .اما به نظر من تلاش برای ترمیم  تبعات این کشتارها نیز از اهمیت وپژه ای بر خودار است و نباید به آن بی توجه بود.</p>
<p>با یاد آنانی که به خاطر یک نه بزرگ    برخاک افتادند</p>
<p>۱۰  شهریور ۱۳۹۱</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/opinion/2133/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تقدیر از منیره برادران و ایرج مصداقی در دانشگاه آکسفورد</title>
		<link>http://shabakeh.de/activities/1892/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/activities/1892/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Nov 2011 13:09:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[رويدادها]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>
		<category><![CDATA[منیره برادران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1892/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/activities/1892/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://jahanezan.files.wordpress.com/2011/11/jz-monire.jpg?w=150&amp;h=99" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>منیره برادران و ایرج مصداقی از زندانیان سیاسی پیشین به پاس کمک به تلاش‌ها برای گردآوری اسناد مربوط به کشتارهای دهۀ شصت در ایران از طرف بنیاد برومند جایزه و تقدیرنامه دریافت کردند، در سمپوزیومی که در دانشکاه آکسفورد به همت گروه پژوهش عدالت آکسفورد، بنیاد برومند و جفری رابرتسون وکیل دادگستری و با شرکت...<a href="http://shabakeh.de/activities/1892/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://jahanezan.files.wordpress.com/2011/11/jz-monire.jpg?w=150&amp;h=99" alt="" width="236" height="156" />منیره برادران و ایرج مصداقی از زندانیان سیاسی پیشین به پاس کمک به تلاش‌ها برای گردآوری اسناد مربوط به کشتارهای دهۀ شصت در ایران از طرف بنیاد برومند جایزه و تقدیرنامه دریافت کردند، در سمپوزیومی که در دانشکاه آکسفورد به همت گروه پژوهش عدالت آکسفورد، بنیاد برومند و جفری رابرتسون وکیل دادگستری و با شرکت عده‌ای از زندانیان سیاسی پیشین و کار‌شناسان بین المللی حقوق بشر برگزار شد از منیره برادران و ایرج مصداقی تقدیر شد، در این سمپوزیوم جفری رابرتسون حقوقدان برجستۀ انگلیسی بر این نکته تأکید کرد که: “کشتن زندانیان بی‌دفاع قرن‌هاست که جنایت جنگی محسوب می‌شود اما این جنایت در ایران هرگز مورد تحقیق قرار نگرفته و مسئولان آن تحت پیگرد قانونی نیز قرار نگرفتند.”</p>
<p>هم چنین لادن برومند از بنیاد عبدالرحمن برومند با اشاره به وضعیت نابسامان کنونی حقوق بشر در ایران از جمله بازداشت روزنامه نگاران و مدافعان حقوق بشر یا گرفتن اعتراف تحت فشار و تجاوز به زندانیان از اهمیت رسیدگی به کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ سخن به میان آورد، منیره برادران از زندانیان سیاسی دهۀ شصت نیز با اشاره به کتاب‌ها و جزوات عرضه شده در این سمپوزیوم اظهار داشت: “همۀ اینها برای آن است که بگوئیم آنچه در سال ۶۷ اتفاق افتاد نباید روی می‌داد.” ایرج مصداقی به خبرنگار صدای آمریکا گفت: “ما می‌بینیم بعد از ۲۳ سال آقای موسوی اردبیلی که رئیس دیوان عالی کشور در آن دوران بودند و همینطور آقای میرحسین موسوی که در سمت نخست وزیری بودند می‌گویند که ما مخالف این کشتار بودیم و این بر خلاف تمامی اسنادی است که موجود است و این در حالی است که آنها فرصتی ۲۳ ساله برای مطرح کردند این موضوعات داشتند.” پس از کشتارهای وسیع پس از انقلاب بهمن ۵۷ عموماً و دهۀ شصت خصوصاً در تابستان سال ۱۳۶۷ تعداد بسیاری از زندانیان سیاسی در زندان‌های جمهوری اسلامی به دستور رهبری این نظام کشته شدند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/activities/1892/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در سال ۶۷ چگونه از اعدام عزیزانمان با خبر شدیم- شبنم از ایران/ قسمت دوم</title>
		<link>http://shabakeh.de/opinion/1850/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/opinion/1850/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Oct 2011 15:03:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ديدگاه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[اعدام]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1850/</guid>
		<description><![CDATA[یک کاغذ گذاشتند جلوم. حاجی دستور داد که از زیر چشم بند آن را بخوانم وامضاء کنم. نوشته بود: اینجانب &#8230;..متعهد می شوم که هیچگونه مراسمی به عنوان ختم و سوم وهفتم و چهلم و &#8230;. نگیرم وهیچ گونه اعلامیه ای &#8230;. گفتم من امضاء میکنم ولی همین الان هم خونه ما پر است از...<a href="http://shabakeh.de/opinion/1850/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک کاغذ گذاشتند جلوم. حاجی دستور داد که از زیر چشم بند آن را بخوانم وامضاء کنم. نوشته بود: اینجانب &#8230;..متعهد می شوم که هیچگونه مراسمی به عنوان ختم و سوم وهفتم و چهلم و &#8230;. نگیرم وهیچ گونه اعلامیه ای &#8230;. گفتم من امضاء میکنم ولی همین الان هم خونه ما پر است از آدم هائی که حتی بعضی هاشونو نمی شناسیم. گفت: بی خود خلاف قانونه و از الان دیگه باید هیچ مراسمی نگیرین والا مطابق قانون باهاتو رفتار می شه. حالا پاشو دنبال این آفا برو بقیه وسایلشو بگیر. پرسیدم که حلقه ی ازدواجش کجاست؟ گفت: نداشته. گفتم: چرا داشت. گفت: حتمأ دستش مونده . فکر کردم که دستش؟ مگه میشه؟</p>
<p>پنجشنبه رفته بودم لونا پارک، محلی که برای ملاقات جمع می شدیم و خبرهولناک اعدام برادر عزیزم را غیر مستقیم گرفته بودم و امروز روز شنبه بیست آذر باید می رفتم جلوی درب بزرگ اوین تا به طور قطعی برایم موضوع روشن شود.</p>
<p>این دو روز منزل پر بود از جمعیت به قدری سبد گل زیاد بود که حیاط پر شده بود و به ناچار به کوچه هم رسیده بود. صدای گریه توی گوشم بود حتی وقتی همه خواب بودند، همسر برادرم که همیشه آرام بود حالا فغانش را می شد شنید. چقدر کم بود طول زندگیش با برادرم و چقدر در عرض چند سالی که او زندان بود اضطراب کشیده بود. دختر قشنگش از مجلس گریزان بود. رفقای برادرم می آمدند و می رفتند. اصلأ به این مو ضوع فکر نمی کردند که ممکن است خطری تهدیشان کند.</p>
<p>برای رفتن به اوین آماده شدم یک چادر سیاه سرم کردم وهمراه همسر و خواهر خانم برادرم راه افتادیم. وای که در دلم چه غوغائی بود. چهره ی متبسم برادرم درست همانگونه که پشت شیشه ی اتاق ملاقات می دیدم درخاطرم نشسته بود، با تمام وجود آرزو می کردم وقتی رسیدم به من بگویند که او زنده است ولی چقدر عبث بود این فکر. توی فکرم باهاش حرف می زدم و بهش قول می دادم که ضعف نشون نمیدم ومثل خودت قوی برخورد میکنم.</p>
<p>در راه چشمم به قله دماوند افتاد چقدر زیبا وشفاف بود. برادرم خیلی این قله رو دوست داشت. بغض داشتم ولی اشکم خشک شده بود این دو روز خیلی گریه کرده بودم. نمیدونم چقدر طول کشید تا رسیدیم. وای چه خبر بود جمعیت زیادی اون جا جمع بودند. تعداد انگشت شمارشان زن بود وبقیه مرد. با هر کی حرف میزدم می گفت زندانی اش حکم داشته است چند نفرشان حتی نزدیک به آزادی بودند.</p>
<p>یک نفر می آمد واسم زندانی ها را می خواند که خانواده شان همراه او وارد اوین نفرینی می شدند. باز ضربان قلبم رفته بود بالا به طوری که احساس خفگی می کردم. اسم برادرم که خوانده شد وارد اوین شدم. در اتاقک ورودی مردی نشسته بود و تا مرا دید گفت: تو چرا؟ مگه قحط الرجالین! گفتم: آره همه رجالمونو کشتین. گفت: زبون درازی نکن برگرد بگو پدرت بیاد. گفتم: این توضیحات رو توی لونا پارک دادم هیچکسی رو نداریم پدر و مادرم مریضن. مکثی کرد و به جائی زنگ زد و گفت: یه خواهر می خواد بیاد میگه کسی را ندارند. نمی دونم از او چی پرسیده شد که اون گفت نه خیلی. و بعد گوشی رو گذاشت و گفت یکی از این چشم بند ها روبزن و برو. من تا اونموقع چشم بند نزد ه بودم. یکی را بر داشتم و زدم و وارد حیاط شدم. صفی از خانواده ها تشکیل شده بود. کنارشان ایستادم تا نوبتم شد و سوار یک ون شدم. مسافتی را طی کردیم ودر جائی پیاده شدیم. یکی دستو داد: پای نفر جلو را نگاه کنید و بروید. وارد یک سالن شدیم از پله هائی بالا رفتیم و روی یک نیمکت داخل سالن نشستیم. همهمه ی زیادی بود. ازاتاق ها صدا می آمد شاید حدود یک ساعت نشسته بودم که کسی بغل گوشم گفت پاشو دنبال من بیا. بلند شدم و با او دم در اتاقی رسیدم. گفت که روی نمکتی بنشینم واز من مشخصاتم را پرسید و گفت: میدونی برای چی گفتن بیایی اینجا. گفتم: بله. گفت: چی؟ گفتم که می خواهم بدانم برادرم چی شده و کجاست. گفت: آها خب به نظرت کجاست؟ گفتم: کشتین ش؟ گفت: کسی این رو گفته؟ گفتم: نه خودم فهمیدم. گفت: خیلی خوب هنوز که مشخص نیست چیه ولی در کل این جا سرو صدا نمی کنی داد و فریاد نمی کنی، به کسی توهین نمی کنی آروم میری توی اتاق، بازجوی برادرت پرونده اش رو برات می خونه متوجه شدی که؟ بعد کاغذی را جلویم گذاشت که امضاء کنم.</p>
<p>در اتاق را باز کرد و من به دنبالش روی یک صندلی نشستم. جلوی من میزی بود. به نظرم آمد که یک نفر روبرویم نشسته. خیلی حرف زدیم ولی من تنها موارد مهم آن ها را برایتان بازگو می کنم.</p>
<p>پرسید: خب خواهر شما در مورد فعالیت های برادرت چیزی می دونستی؟ من هم از او پرسیدم: چه فعالیتی؟ گفت: این که در گروهی ملحد و ضد انقلاب کار می کرد. گفتم که نه. پرسید: نظرت در مورد او چیه؟ پاسخ دادم که او مرد خیلی مرد خوبی است و من خیلی دوستش دارم. گفت: میدونستی تو زندان چه آتشی می سوزونده؟ می دونستی چقدر زندانی هارو به شورش وادار می کرده.</p>
<p>گفتم: نه اینارو نه، ولی می دونستم چند سال زندان شاه بود و ما ملاقاتش می رفتیم و با خیلی از شماها و شخصیتهائی که الان حکومت می کنند، در زندان بوده است، خیلی مقاوم بوده و خیلی سختی کشیده و من می دونستم که الان هم خیلی از مدت حبسشو در انفرادی بوده و خیلی شکنجه شده.</p>
<p>به محض این که لفظ شکنجه را به کار بردم محکم زد روی میز به طوری که من نیم متر پریدم چون چشمم بسته بود بیشتر ترسیدم. گفت: بسه این چرندیات چیه؟ گفتم: حاج آقا کسانی که از پیشش اومدن تعریف کردن. دستش داغون بود نمی تونست تکونش بده. گفت: که چی؟ اون توی زمین فوتبال خورده بود زمین. با تعجب گفتم:اه، فوتبال؟ حاجی هر چی می گفتی قبول می کردم ولی این یکی را نه، برادرم خیلی ورزش می کرد ولی اهل فوتبال نبود. گفت: چرا ماشاله این جا اهل همه چی شدن حتمأ میخوای بگی سیگارم نمی‌کشید. گفتم: خب، آره بیرون نمی کشید. گفت: ولی این جا می‌کشید خب اینو چی میگی؟ گفتم: خب اون که درد نداشت دستش درد داشت. گفت: بگذریم خب مرتد بودنشو چی میگی؟ آشوب کاریشو چی میگی؟ مقاومت در برابر قانون روچرا نمی گی؟ اعتصاب غذا کردن؟ همکاری با منافقین و صدام؟ اینها از حمله به ایران حمایت کردند.</p>
<p>گفتم: حاج آقا چه حمایتی؟ اگه اعتصاب غذا هم بوده به خاطر قطع کردن ملاقاتاشون اعتصاب غذا کردن، چقدر ما اومدیم و شما همش گفتین ملاقات نیست، نیروها رفته اند عملیات. با دست بسته پشت این دیوار وحشتناک چه دفاعی می تونستن بکنن؟ گفت: به هرحال برادر شما به حکم قانون مجازات &#8230;&#8230;.</p>
<p>دیگر نمی شنیدم نمی خواستم بشنوم، تا این لحظه هنوز امیدوار بودم که زنده باشد ولی گوئی واقعیت داشت ودیگه هیچ روزنه ی امیدی وجود نداشت. گفتم: من از اول هم می دونستم اونو کشتین. گفت: ما که چیزی نگفته بودیم. گفتم: ولی این مراحل برای بقیه خانواده ها اتفاق افتاده بود. گفت: بخشی از وسایلش رو بهت می دهیم و بخشی رو هم جائی دیگه تحویل می گیری. او بعد از باز و بسته کردن یک کشو، ساعت و مقداری کاغذ و یکی دوتا خودکار کنار دستم گذاشت.</p>
<p>نمی توانید تصور کنید که چه حالی شدم. چرا حلقه ساعتش اینقدر تنگ بود؟ یعنی مچ دستش تا بدین حد لاغر شده بود؟ روی ساعت سه و کمی بیشتر متوقف مانده بود. آن را برداشتم روی قلبم گذاشتم و بعد بوسیدم و گفتم شما اونو کشتین ولی من همیشه یادشو زنده نگه میدارم، ازش یاد گرفتم و به بچه هام هم یاد میدم. بازجو جوش آورد: ازش چی رو یاد گرفتی؟ گفتم: همه چی را. با لحنی بسیارعصبی گفت: بهتره از ائمه یاد بگیری از فاطمه، از زهرا. گفتم: به خودم مربوطه که از کی یاد بگیرم. شروع کرد به داد و هوار که یادم نیست دیگر چه می گفت. من هم دیگه به اندازه کافی انگیزه برای عصبانیت داشتم، خبر مرگ عزیزترین کسی که داشتم، مسجل شده بود، من هم دیگه حس می کردم چیزی برای از دست دادن ندارم.</p>
<p>این صدا، صدای این آقای بازجو تنها صدائیست که می توانم ادعا کنم از بین صدهزار صدا تشخیصش خواهم داد، این صدا بد یمن ترین و بد خاطره ترین صدائیست که در طول زندگیم شنیده ام. وقتی بازجو اخرین جملاتم را شنید، بیشتر عصبانی شد. صدائی دیگر از سمت راست شنیدم که همراه بود با صدای جا به جا شدن کاغذ. تازه متو جه شدم غیر از ما دو نفر کسی دیگر هم حضور دارد و احتمالأ گزارش می نوشت. او گفت: حاجی خون خودتو کثیف نکن ولش کن بحث نکن خواهره دیگه. مگه حاجی خونش تمیز هم بوده؟</p>
<p>یک کاغذ گذاشتند جلوم. حاجی دستور داد که از زیر چشم بند آن را بخوانم وامضاء کنم. نوشته بود: اینجانب &#8230;..متعهد می شوم که هیچگونه مراسمی به عنوان ختم و سوم وهفتم و چهلم و &#8230;. نگیرم وهیچ گونه اعلامیه ای &#8230;. گفتم من امضاء میکنم ولی همین الان هم خونه ما پر است از آدم‌هائی که حتی بعضی هاشونو نمی شناسیم. گفت: بی خود خلاف قانونه و از الان دیگه باید هیچ مراسمی نگیرین والا مطابق قانون باهاتون رفتار می شه. حالا پاشو دنبال این آفا برو بقیه وسایلشو بگیر. پرسیدم که حلقه ی ازدواجش کجاست؟ گفت: نداشته. گفتم: چرا داشت. گفت: حتمأ دستش مونده . فکر کردم که دستش؟ مگه میشه؟</p>
<p>بار دیگر پاهایم صد کیلو شده بود، سرم گیج می رفت و چشمم سیاهی. دنبال اون سایه ی مرگ بیرون آمدم از پله هاگذشتیم و به حیاط رسیدیم. غروب شده بود. مگر چند ساعت گذشته بود؟ باز در صفی قرار گرفتم. دو طرفم را تا جائی که چشم بند اجازه میداد نگاه کردم همینطور پاهای مردها بود. منتها این بار صدای بغضشون رو می شنیدم صدای فغانشان را و صدای کلاغ ها و صدای خنده ای گنگ به همراه صدای به هم خوردن استکان ها از دور می آمد. چای می خوردند ولی به چی می خن یدند؟ در فکر بودم که چیزی سنگین پرت شد جلوی پام، یک ساک با زیپ باز، نشستم و بغلش کردم بوئیدمش بوی تن او بود بوی عزیزش.</p>
<p>ماشین از راه رسید. باید ساک را توی ماشین می گذاشتم ولی نمی تونستم یکی از مامورین آمد و خواست کمک کند. دستشو هول دادم و گفتم: دست نزن خودم می تونم و به سختی بلندش کردم. دم در پرسیدند: وسیله داری؟ گفتم: واسه چی می پرسین؟ گفتند: اگه نداری باید با این سواری‌ها برین. گفتم: یعنی چی؟ گفتند: دستور است و همینطوری نمیشود این ساکو ببری. چه دستور جالبی، که به خاطر این که مورد سئوال مردم واقع نشویم ما را در صورت نداشتن وسیله برسانند منزل. چه مهربون؟!</p>
<p>توی راه با صدای بلند گریه کردم. خواهر خانم برادرم هم در آغوش ساک آروم گریه می‌کرد.</p>
<p>به خونه که رسیدم همسرش لباس سفید پوشیده بود چرا چرا ؟ وای بر من امروز سالگرد ازدواجشان بود . چه روز خوبی بود وحالا چه مصیبتی؟</p>
<p>به نقل از بیداران</p>
<p><a href="http://shabakeh.de/opinion/1847/" target="_blank">قسمت اول این نوشته را در اینجا بخوانید</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/opinion/1850/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در سال ۶۷ چگونه از اعدام عزیزانمان با خبر شدیم -شبنم از ایران/ قسمت اول</title>
		<link>http://shabakeh.de/opinion/1847/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/opinion/1847/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Oct 2011 15:00:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[ديدگاه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[اعدام]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1847/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/opinion/1847/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://www.bidaran.net/local/cache-vignettes/L120xH157/arton301-e16d1.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>یک دفتر که بیشتر شبیه دفتر حضور غیاب مدرسه بود جلوش باز بود. پرسید:اسمش؟ گفتم و بعد انگشت نشانه اش را روی یک لیست به سمت پائین حرکت داد وای نه نه نه چقدر خودخواه شده بودم کاش اسم او نباشه پس اسم کی باشه خوبه؟ چه فرقی می کنه این ها اسمه، اسم آدم...<a href="http://shabakeh.de/opinion/1847/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.bidaran.net/local/cache-vignettes/L120xH157/arton301-e16d1.jpg" alt="" width="120" height="157" /></p>
<p>یک دفتر که بیشتر شبیه دفتر حضور غیاب مدرسه بود جلوش باز بود. پرسید:اسمش؟ گفتم و بعد انگشت نشانه اش را روی یک لیست به سمت پائین حرکت داد وای نه نه نه چقدر خودخواه شده بودم کاش اسم او نباشه پس اسم کی باشه خوبه؟ چه فرقی می کنه این ها اسمه، اسم آدم هائی که کشته شده بودند آدم هائی که همه واسه خانواده شون عزیز بودند برادر، همسر، خواهر، مادر پدرهای ما. صفحه ی اول دوم سوم چهارم. انگشت متوقف شد، نه نه نگو نگو خودم می دونم به زبون نبر. سرم گیج می رفت و چشمانم سیاهی. بهم زل زد. گفتم: کشتین ش؟ گفت: ما نمی کشیم ما اعدام می کنیم. گفتم: خب اعدامش کردین؟ گفت: روز شنبه چادر سرت کن برو در بزرگ اوین اول وقت اونجا بهت میگن، فعلأ هم به خونه چیزی نگو.</p>
<p>مدت زیادی بود که با هر تلفنی که به خانواده می‌زدم خبر اعدام یکی از عزیزان را می شنیدم. آخرین‌بار خبر اعدام یکی از اقوام نزدیک را به من دادند. بیش از هفت سال حبس کشیده بود و به زمان آزادیش نزدیک شده بود. بلا فاصله برای شرکت در مراسم به تهران حرکت کردم. غافل از آنکه ابعاد فاجعه وسیعتر از آن بود که فکر می کردم. در مجلس عزا نگاه‌ها را سنگین بودند. هر کدام از همسران و خواهران و مادران که می آمدند احساس می کردم بیشتر از همیشه مرا در آغوش می فشارند، نگاهم با هر کدام تلاقی می کرد بی درنگ نگاهش را می‌دزد. از هر کس سئوال می کردم که تو از برادرم خبر نداری سکو ت عمیق و پر معنایش دلم را خالی می‌کرد. کم کم شک‌ام به یقین بدل شد که شاید برادرم را هم &#8230;&#8230;.</p>
<p>در طول ماههای گذشته همسر برادر و مادرم بارها تلاش کرده بودند، ملاقات بگیرند یا حداقل خبری به دست بیاورند ولی هیچ موفقیتی بدست نیاورده بودند. شب منزل فامیلمان ماندم ولی خواب به چشمم نرفت و تا صبح برایم صد شب گذشت. به محض روشن شدن هوا به حیاط رفتم تا کمی قدم بزنم و منتظر بودم تا کسی بیدار شود و من خدا حافظی کنم و بروم اوین. مادر فامیل اعدام شده امان متوجه پریشانی واضطرابم شده بود. پرسید چرا بی تابی؟ گفتم: تو را به جان عزیزت راست بگو تو نمی‌دونی برادرم را هم زده اند یا نه؟ سرش را پائین انداخت و گفت بیا بشین یک چای بخور. سئوالم را تکرار کردم و ایشان با لهجه ی قشنگش گفت: والا چه بگم هیچکی حرف درستی نمی‌زنه ولی میگن همه رو کشتن. من چون در تهران نبودم به خوبی دیگران در جریان مسائل نبودم. اطلاعاتم منحصر بود به خبر‌هائی که مادرم می داد. نتوانستم صبر کنم، لباس پوشیدم و آژانس گرفتم و برای برداشتن شناسنامه‌ام به منزل زن برادرم رفتم. چه خوش خیال بودم فکر می‌کردم شاید بتوانم ملاقات بگیرم. مادر اصرارکرد همراهم بیاید، گفتم نه و فکر کردم اگر چیزی شده باشد چی؟ بهتر بود او را نبرم. خواهر کوچکترم گفت: پس بزار من بیام. نگاهی به او کردم و تا خواستم بگویم نه، باز فکر به سراغم آمد اگر چیزی شده باشد تو می‌خواهی تنها چه کنی بگذار کسی همراهت باشد. گفتم: باشه تو بیا.</p>
<p>در راه هر آنچه آشوب وغوغای ممکن بود در دلم ریخته بود گوئی به جانم تیشه می زدند. ضربان قلبم بالاتر از حدی بود که بشود تحمل کرد. درختان اتوبان یکی پس از دیگری از جلوی چشمم رد می شدند، همان درختانی که همیشه وقتی می رفتم ملاقات عاشقشون بودم. تک تکشونو دوست داشتم و می شمردم تا برسم به لونا پارک. چشمان قشنگش روبرویم نشسته بود و با من حرف میزد. وقتی رسیدیم آدمهای زیادی را می شناختم ولی اون ها هم انگار مثل من منگ بودند و کور و کر. سلامی خشک و دهانی که بزور هم باز نمی شد ونگاهی مات.</p>
<p>باز هم از هر کس پر سیدم سکوت کرد بعضی هایشان از من می پر سیدند: تو چی از &#8230;. چیزی نشنیدی؟ می گفتم نه من که این جا نبودم. به اتاق اطلاعات که رفتیم به هر یک شماره ای دادند و به یک اتاق در سمت دیگر هدایت شدیم. در آن جا تعدادی که عمومأ مرد بودند نشسته بودند بعضی ها را در سالن انتظار ملاقات دیده بودم سلام و علیکی. چند صندلی و یک علاالدین وسط اتاق بود. صدائی گنگ از اتاقی که درش بسته بود، می آمد. هر چند دقیقه شماره ای خوانده می شد و فردی داخل اتاق می رفت و مثل آدمی که در خواب راه می رود بیرون می آمد با قدم های کوتاه و کشیدن پا بروی زمین و من هر بار از جایم به سختی بلند می شدم، جلو می رفتم و دستهایش را می گرفتم و تا دم در کمکش می کردم. به جز خودم به یک مورد خانم بر خوردم مادری که چادرش از روی سرش سر خورده و روی شانه هایش افتاده، دستانش آویزان بود وچشمانش بسته. دخترش را زده بودند. او را بغل کردم. گفت: دختر نازنینم! و من آهسته گفتم: الهی من بمیرم. او در سکوتی مرگبار اتاق را ترک کرد. چه شده؟ این ها چرا اینقدر حالشان بد است؟ چرا هیچ کس حرف نمی زند؟ در آن اتاق لعنتی چه می گذرد؟ چه کسی آن جا نشسته؟ چه می گوید؟ چه چه چه .</p>
<p>خودم را گول می زدم: نه بابا اون که حکم داشت نه اگه کشته بودنش تا حالا فهمیده بودیم، حتمأ ملاقاتش قطع شده نه &#8230;. هر چه تعداد نفرات کمتر می شد من بیشتر می ترسیدم، داشت نزدیک ظهر می شد شماره ی من ۳۲ بود. وقتی نفر قبل از من رفت توی اتاق تمام استخوانهایم تکان می خورد، پوست لبانم مثل خار در زبانم فرو می رفت و دریغ از یک نم رطوبت در دهانم و دستهایم مثل یخ. ته قلبم آرزو می کردم کار نفر قبل از من طول بکشد چون نمی دانستم در داخل اتاق چه می گذرد. خواهرم از وقتی به این اتاق آمدم رفت و نگفت کجا می رود بعد ها فهمیدم که او متوجه موضوع شده و رفته که به بعضی افراد فامیل زنگ بزند تا پیش مادرم باشند که وقتی ما می رسیم و خبر هو لناک را می بریم مادر دور و برش پر باشد.</p>
<p>شماره ی ۳۲. وای خاک بر سرم شده از جا بلند شدم دیگه هیچکس نمانده بود که به خودم روحیه بده فکر کنم نفر آخر بودم. در همین حین خواهرم رسید و با من به اتاق آمد. گفتم: تو نیا دلم برایش سوخت خیلی جوان بود ما قبلأ هم مرگ برادر را تجربه کرده بودیم.</p>
<p>وقتی در را باز کردم متو جه شدم منتهی به راهروی کوچکی است و بعد وارد یک اتاق شدیم برای همین هیچ صدائی بیرون نمی آمد. پشت یک میز کوچک یک پسر جوان و یک مرد مسن که قبلأ او را در مواقع ملاقات دیده بودم، نشسته بودند. از دیدن ما یکه خوردند. مرد مسن گفت: شما چرا؟ من حدود سی و دوسه ساله بودم. گفتم چرا؟ مگه من چمه؟ گفت: چیزیت نیست ولی برو بگو یه مرد بیاد. گفتم: یعنی چی مرد؟ ما مرد نداریم. گفت: برو بحث نکن. گفتم حاجی ما مرد نداریم برادرم خارجه پدرم هم مریضه. گفت: به هر حال نمیشه اون یکی که اصلأ و به خواهرم اشاره کرد. من به خواهرم گفتم که بیرون برود. او که دیگر براش مسجل شده بود چه اتفاقی افتاده، بدون مقاوت رفت. گفتم: حاجی بگو هر چی هست من طاقتشو دارم. نگاه عمیقی به من کرد انگار می خواست مطمئن شود که من راستی راستی پر طاقتم یا نه. گفت: بشین! و مرا به یک نیمکت که روی آن یک پتوی سربازی انداخته شده بود هدایت کرد. پاهایم بد جوری بی حس شده بود. لرز داشتم رفتم نشستم. یک دفتر که بیشتر شبیه دفتر حضور غیاب مدرسه بود جلوش باز بود. پرسید:اسمش؟ گفتم و بعد انگشت نشانه اش را روی یک لیست به سمت پائین حرکت داد وای نه نه نه چقدر خودخواه شده بودم کاش اسم او نباشه پس اسم کی باشه خوبه؟ چه فرقی می کنه این ها اسمه، اسم آدم هائی که کشته شده بودند آدم هائی که همه واسه خانواده شون عزیز بودند برادر، همسر، خواهر، مادر پدرهای ما. صفحه ی اول دوم سوم چهارم. انگشت متوقف شد، نه نه نگو نگو خودم می دونم به زبون نبر. سرم گیج می رفت و چشمانم سیاهی. بهم زل زد. گفتم: کشتین ش؟ گفت: ما نمی کشیم ما اعدام می کنیم. گفتم: خب اعدامش کردین؟ گفت: روز شنبه چادر سرت کن برو در بزرگ اوین اول وقت اونجا بهت میگن، فعلأ هم به خونه چیزی نگو.</p>
<p>صد کیلو شده بودم و از کمر بی حس. خواهرم توی در ظاهر شد و به سمت من آمد. بلند شدم و به سختی به خودم مسلط شدم. دلم می خواست آنقدر فریاد بزنم که کوه های اوین بلرزند، دلم می خواست آنچنان نعره بزنم که صدایم به همه ی خانه های تهران برسد به همه ی خانه های ایران و جهان. چرا هیچ کس نمی داند چه شده چرا من تا امروز نفهمیده بودم چرا در خواب خرگوشی بودیم. چرا چرا؟</p>
<p>آنچنان بغضی داشتم که می توانست همه ی وجودم را منفجر کند می توانست گلویم را پاره کند ولی فرو خوردم و آرام بیرون آمدم. نگاه حاجی روی من میخکوب شده بود، به جرئت می توانم بگویم یک جورائی می ترسید، نمیدانم توی نگاهم چی بود. بلند شد و ایستاد. نمی دونم چرا ولی یادم است که تا وقتی از در بیرون رفتم، ازم چشم بر نداشت. وارد حیاط که شدم فریاد هایم بیرون زد سرباز کرد نفهمیدم چطور ولی حنجره ام قدرتی پیدا کرد بود که خودم هم باور نداشتم، میکشم شون، انتقامتو می گیرم، چرا کشتین ش؟ چرا چرا؟ و خیلی حرفای دیگر. صدای اذان می آمد طوری تنظیم کرده بودند که برای اذان کارشون تموم بشه چون بعد از ما در را بستند و برای نماز بیرون آمدند. حاجی به من که رسید گفت: چیه گفتی طاقتشو داری مگه نگفتی پس چرا توزرد در اومدی؟ گفتم: توزرد توئی نا مرد. تو زرد توئی. حاجی خواست به من حمله کند که جوانک همراهش جلوشو گرفت و گفت: حاجی اذانه صلوات بفرست.</p>
<p>چند تن از کسانی که برای ملاقات آمده بودند به سمت من آمدند. خانمی گفت: بسه آروم باش! و فردی که گمان کنم پسرش بود مرا روی نیمکت حیاط نشاند و رفت کمی برایم آب آورد. آنها با اصرار ما را سوار کردند و به سمت خانه ما حرکت کردند. من حالا با خیال راحت داد می زدم و گریه می کردم و خواهر کوچکم هم خیلی سوزناک گریه می‌کرد، قیافه اش را هیچ وقت فراموش نمی کنم. مسافتی که رفتیم و من کمی تمرکز پیدا کردم، گفتم: مگر شما ملاقات نداشتید پس چرا دارین با ما میاین؟ خانم گفت مهم نیست عزیزم. گفتم: نه مهمه ملاقات خیلی مهمه شاید آخریش باشه نه برگرد برگرد.</p>
<p>به اصرار در ماشینی کرایه نشستیم و به سمت منزل رفتیم. راننده آژانس متوجه حال بد ما شد و گفت: می تونم بپرسم چی شده؟ و من هم با بی حوصلگی براش گفتم. به شدت متأثر شد و خیلی اظهار همدردی کرد. به نزدیکی منزل که رسیدیم باز ضربان قلبم که فروکش کرده بود، بالا رفت و اضطراب دوباره به من روآورد وای من چگونه با همسرت برخورد کنم؟ با مادرم؟ پدرم؟ وای وای من.</p>
<p>نزدیک منزل که رسیدیم همسر برادرم را از دور دیدم که داشت به سمت خانه می رفت، ماشین را نگهداشتیم و سوارش کردیم. هنوز هیچ حرفی نزده بودیم که همه چیز را فهمید رنگش پرید و مثل همیشه ساکت و متین سرش را پائین انداخت و فقط گفت می دونستم. مادرم روی پله ی دم در منتظر نشسته بود ما را که دید از جایش بلند شد به او هم هیچ نگفتم. خیلی ها آمده بودند. پدرم هم رسید و هنوز صدایش توی گوشم مانده: دختر خدا خیرت بده خیالمونو راحت کردی مردم از بس اضطراب کشیدم و حرف تلخ شنیدم، می ترسیدم مردم واسمون حرف درست کنن خب خدا رو شکر روسفید شدیم.</p>
<p>در فکر شنبه بودم که باید بروم درب بزرگ اوین.</p>
<p><a href="http://shabakeh.de/opinion/1850/" target="_self">قسمت دوم این نوشته را در اینجا بخوانید</a></p>
<p>برگرفته از سایت بیداران</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/opinion/1847/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برگزاری مراسم گرامیداشت یاد جانباختگان راه آزادی در ونکوور / کانادا/ ۱۷ سپتامبر</title>
		<link>http://shabakeh.de/news/1829/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/news/1829/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Sep 2011 12:33:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1829/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/news/1829/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/09/poster-yadman-vancouver-791x1024.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="poster yadman vancouver" /></a>در ونکوور شنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۱۱ از ساعت ۶ بعد از ظهر با هنرمندی و آواز: شیرین مهربد با سخنرانی : مهر انگیز جهانشاهی شعر خوانی: مجید میرزایی رقص فیلیپینی و &#8230; و نمایشی بر اساس نوشته ای از مینا اسدس با اجرای حسین افصحی و برنامه های متنوع دیگر در آدرس زیر: Join us to...<a href="http://shabakeh.de/news/1829/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در ونکوور</p>
<p>شنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۱۱</p>
<p><img title="poster yadman vancouver" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/09/poster-yadman-vancouver-791x1024.jpg" alt="" width="633" height="819" />از ساعت ۶ بعد از ظهر</p>
<p>با هنرمندی و آواز:</p>
<p>شیرین مهربد</p>
<p>با سخنرانی :</p>
<p>مهر انگیز جهانشاهی</p>
<p>شعر خوانی:</p>
<p>مجید میرزایی</p>
<p>رقص فیلیپینی و &#8230;</p>
<p>و نمایشی بر اساس نوشته ای از مینا اسدس با اجرای حسین افصحی</p>
<p>و برنامه های متنوع دیگر در آدرس زیر:</p>
<p><span style="color: #ff0000; font-size: x-large;"><strong>Join us to commemorate the executed political prisoners in Iran</strong></span></p>
<p><span style="color: #ff0000; font-size: x-large;"><strong><strong>Capilano Room, Rec Centre, 123 East 23 &amp; St. Georges, North Vancouver</strong><br />
<span style="font-size: small;">Free admission</span><br />
</strong></span></p>
<p><a href="tel:604-345-4765" target="_blank">604-345-4765</a></p>
<p><span style="color: #ff0000; font-size: x-large;"><strong><span style="font-size: x-small;"><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/09/poster-yadman-vancouver.jpg"></a><br />
</span></strong></span></p>
<div><strong><br />
</strong></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/news/1829/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مادر اسحاقی، یکی از مادران استواری بود که ما را ترک کرد / منصوره بهکیش</title>
		<link>http://shabakeh.de/hot/1615/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/hot/1615/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Apr 2011 14:42:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1615/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/hot/1615/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/04/esHaghi-150x150.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="esHaghi" /></a>منصوره بهکیش “بسیار گل که از کف من برده است باد اما من غمین گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم می ریزد عاقبت یک روز برگ من یک روز چشم من هم در خواب می شود زین خواب، چشم هیج کسی را گریز نیست اما درون...<a href="http://shabakeh.de/hot/1615/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/04/esHaghi.jpg"><img class="aligncenter size-thumbnail wp-image-1639" title="esHaghi" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/04/esHaghi-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a></p>
<p>منصوره بهکیش</p>
<p>“بسیار گل که از کف من برده است باد</p>
<p>اما من غمین</p>
<p>گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم</p>
<p>من مرگ هیچ عزیزی را</p>
<p>باور نمی کنم</p>
<p>می ریزد عاقبت</p>
<p>یک روز برگ من</p>
<p>یک روز چشم من هم در خواب می شود</p>
<p>زین خواب، چشم هیج کسی را گریز نیست</p>
<p>اما درون باغ</p>
<p>همواره عطر باور من، در هوا پر است”<strong> – بخشی از شعر “باور” سیاوش کسرایی</strong></p>
<p>چند روزی است که می خواهم راجع به مادر اسحاقی مطلبی به یادگار بنویسم، ولی هر بار که شروع می کنم، دستم یاری نمی کند. گویی نمی خواهم باور کنم که دیگر مادر اسحاقی در میان ما نیست، زیرا هر یک از مادران که از میان ما می روند، گویی تکه ای از وجودمان کنده می شود.</p>
<p>مادر اسحاقی، مادری که سال های سال در کنار ما بود. او پسرش مهدی را در سال ۴۹ در درگیری های سیاهکل از دست داد و همواره به پسرش افتخار می کرد. او همواره تلاش می کرد که با روحیه ای بالا در کنار خانواده و مادران شاد و سرحال باشد. هیچگاه از او ناله ای نشنیدم و با آن صدا و لهجه زیبا همواره ما را به سوی خود می کشاند. گاهی با کلام شیرین اش شوخی می کرد تا خود را از پا نیاندازد و به دیگران هم روحیه دهد.</p>
<p>دخترش منصوره نیز همواره یار و همراهش بود. در این سال های پایانی، بیماری سرطان خیلی درگیرش کرده بود. چندین بار به خاطر شیمی درمانی، موهای سرش ریخت، ولی باز تلاش می کرد که خود را بازسازی کند. این روحیه بالا به او کمک می کرد که به زندگی عادی بازگردد. تا کمی موهایش در می آمد، دوباره در جمع های مادران حضور می یافت.</p>
<p>سال گذشته در دوره ای که در منزل مادرم، از او و دیگر مادران عکسی به یادگار گرفتم. او خیلی دلش می خواست که این عکس را به بچه هایش که دور از اویند نشان دهیم که آنها از دیدن موهای زیبای او خوشحال شوند.  هم چنین در دوره ای که در منزل خود مادر بود و مادران بسیاری جمع شده بودند، با هم عکس یادگاری گرفتیم که هنوز این عکس ها به دستم نرسیده است. آن روز خیلی به ما خوش گذشت. بسیاری از مادران آمده بودند و مادر به همراه دخترش منصوره غذا پخته و خیلی سرحال بود. ما هم خوشحال که او سرحال است و می توانیم همگی با هم از خاطرات بگوییم و شعر و سرود بخوانیم و یاد روزهای با هم بودن را زنده کنیم، ولی حیف که این خوشحالی زمان زیادی به طول نیانجامید.</p>
<p>مادر اسحاقی خیلی بر سر زبان ها نبود، ولی همیشه در کنار مادران بود و تلاش می کرد که به همه نیرو بدهد.  او خیلی به جمع مادران علاقمند بود و از همراهان دایمی جمع مادران بود.</p>
<p>مادر اسحاقی زمانی که پسرش مجتبی به دیدارش آمده بود، خیلی سرحال تر شد ولی به دلیل اینکه نتوانسته بودند آب ریه اش را تخلیه کنند، مشکل شدید تنفسی پیدا کرد. او از پسرش خواسته بود که شنبه هفته پیش به نزد خانواده اش بازگردد زیرا راضی نبود که او از زندگی و خانواده اش دور بماند و همان روز نیز با زندگی وداع کرد.</p>
<p>مادر شریفی تصمیم گرفته بود در منزل خودش یادبودی برای مادر اسحاقی برگزار کند. من خاطرات شخصی زیادی از مادر اسحاقی نداشتم، ولی خیلی دوست داشتم مادرانی که با او بیشتر بودند، درباره اش بنویسند و این خاطرات را در این روز بخوانیم و یادش را گرامی بداریم. برای همین از چند تن از مادارن خواهش کردم که این کار را انجام دهند. یادبود مادر اسحاقی به خوبی برگزار شد و هر کسی مطلبی و شعری به یاد او خواند. هر چند آن روز، گریه مادران و بخصوص منصوره را امان نمی داد، ولی همگی خوشحال بودیم که هر چند برای ساعتی یاد و خاطره مادر اسحاقی را زنده کردیم. آن روز یاد بیژن جزنی و دیگر یاران اش را که در ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ تیرباران شدند را نیز گرامی داشتیم.</p>
<p>بخشی از مطالبی که مادران نوشتند را در زیر می آورم. باشد که دیگر دوستانی که از او و دیگر مادران خاطراتی دارند، بخصوص از با هم بودن شان یا از ویژگی های جمعی و فردی شان بیشتر بنویسند و یاد و نام و خاطرات مادران گرامی و مقاوم و پر انرژی را زنده نگاه داریم.</p>
<p><strong>مادر هنریار:</strong></p>
<p>عقربه زمان را به عقب می برم به سال ۶۰ و آشنایی خودم با مادران و خانم اسحاقی که بعدها این آشنایی تبدیل به دوستی شد. هیجدهم آذر ماه با یک خبر کوتاه “خبر اعدام پسرم پیام نوزده ساله را که چهل روز پیش از آن دستگیر شده بود” مسیر زندگی ام عوض شود و بی قراری و بی تابی تمام وجودم را فرا گرفت. قبل از آن دوستان زیادی از بین همکاران و فامیل داشتم ولی می گفتم من کسی را می خواهم که درد مرا درک کند و این دوستان نمی دانند که من چگونه این غم سنگین را تحمل می کنم. خانم حکمت جو را از قبل می شناختم، از زمانی که زنده یاد پرویز زیر شکنجه جان باخت و خانم اسحاقی را منزل خواهرم در قزوین که به دعوت شوهرش دکتر دفتری به من آنها آمده بود دیدیم. دکتر دفتری و هنریار هر دو از افسران سازمان نظامی و از همرزمان پرویز بودند. شرکت هنریار پشت منزل خانم حکمت جو واقع در خیابان فلسطین بود. هنریار اغلب وقتی می خواست به شرکت برود مرا به منزل خانم حکمت جو می برد وایشان هم که تنها پسرش را از دست داده بود به من دلداری می داد. بعد هم با خانم شریفی که برای تسلیت به دیدن من آمده بود آشنا شدم. هنریار و برادر خانم شریفی، زنده یاد ستوان یکم منوچهر مختاری از همرزمان هم بودند و من وصف قهرمانی های این جان باخته راه آزادی را از زبان هنریار شنیده بودم. همچنین هنریار از خواهران این جان باخته به نام های پوران خانم و حشمت خانم برای من تعریف های زیادی می کرد. بخصوص حشمت خانم که شبهای جمعه آش می پخت و دوستان منوچهر به آنجا می رفتند. در جریان دستگیری فرزین هم که از افغانستان بر می گشت بودم. بالاخره توسط خانم حکمت جو با حلقه مادران ارتباط پیدا کردم و با مادرانی آشنا شدم که همگی مقاوم و با روحیه ای شایسته تقدیر بودند. از آن جمله مادر اسحاقی بود که مدتی در شهرک قایم پیش آقا مجتبی زندگی می کرد و بعد به منزل کنونی اش واقع در خیابان فرجام نقل مکان کرد. من و مادر اسحاقی به دلیل نزدیکی منزل با هم بیشتر نزدیک شدیم از این بابت خیلی خوشحال بودم. روزی در کمال ناباوری خانم اسحاقی در چند متری منزل ما ساکن گردید و من خوشحالی ام دو چندان شد و دوستی ما عمیق تر شد. دو تا پارک نزدیک منزل ما بود که گاهی با هم قرار می گذاشتیم و به پارک می رفتیم. بعضی وقتها دخترش منصوره خانم هم همراه ما می آمد. گاهی هم پسرش ما را به پارک های شمال تهران می برد. ما با هم خوش بودیم. گاهی در هنگام برگشت از مهمانی ها در منزل ما می خوابید.</p>
<p>روزی خانم اسحاقی از ناراحتی جسمی که برایش پیش آمد بود با من صحبت کرد و از من خواست که دکتر متخصص زنان به او معرفی کنم که نزد خانم دکتر مهوش راضی که دکتر خوب بود رفت و سیر معالجات به عمل جراحی منجر شد. خانم اسحاقی با روحیه ای بالا با این بیماری دست و پنجه نرم کرد. حتی یادم است روزی برای جشنواره غذایی، آش بادمجان معروف اش را پخت که به نفع خیریه در آنجا بفروشد. او خونریزی داشت ولی دیگ سنگین را می خواست بلند کند که من کمک اش کردم. سعی می کرد از کسی کمکی نخواهد و روی پای خودش باشد. در آخرین باری که در بیستم فروردین منزل مادر زکی پور بود، با تمام نیروی خودش سعی کرد در آن مراسم شرکت کند. از خصوصیات اخلاقی اش مهربانی و لارجی او بود. پول برایش اهمیتی نداشت. خاطره دیگری در منزل مادر سرحدی دارم. زمانی که لباس شخصی ها می خواستند از مهمان ها گوشی را بگیرند، به پهلویم زد و گفت نده. منهم ندادم.</p>
<p>اکنون جایش برای ما خیلی خالی است و وقتی در ماشین می نشینم، احساس می کنم که چیزی کم دارم. آژانسی های محل همه ما را می شناختند. روزی می خواستم به دکتر بروم، راننده آژانس می گوید: عقب دوست ات نمی روی! روحش شاد و یادش گرامی باد. من این مصیبت بزرگ را به به همه مادران به وِیژه به دخترش منصوره خانم تسلیت می گویم.</p>
<p><strong>مادر لطفی:</strong></p>
<p><strong>زنده و جاوید ماند      هر که نکونام زیست</strong></p>
<p>با سلام و درود به مادر خوب ما، مادر اسحاقی عزیز که فرزندی چون مهدی اسحاقی در دامان خود پروراند که از بنیان گذاران سیاهکل بود و به همراه رفقای جان بر کف اش مبارزه کردند و با خون خودشان سازمان پر افتخار فدایی را آب یاری نمودند که تا به حال پا بر جام مانده و خواهد ماند. درود به رفقا و یاران مهدی و همه آنهایی که در این راه جان شیرین خود را فدا کردند.</p>
<p>آری درست یادم نیست فکر کنم از سال ۵۰ با مادرها بودم. در میان مادران، با مادر اسحاقی هم آشنا شدم و فریفته خصوصیات اخلاقی او شدم. زنی آرام متین، مهربان و با فرهنگ بالا، اهل مطالعه و شعر بود. با رنج و درد مشترکمان به پیش می رفتیم. از دم زندان ها و ملاقات ها با هم بودیم. برای نجات فرزندان مان با ساواک وقت درگیر بودیم. پیش می رفتیم تا به سال ۱۳۵۷ رسیدیم که شرایطی به وجود آمد و رفتیم ار دکتر متین دفتری که داماد دکتر مصدق بود وقت گرفتیم که اجازه دهند با ما مادران تحصن کنیم. چند روزی در دادگستری بودیم که بلکه بتوانیم زندانی ها را آزاد کنیم. با مادر سنجری و سایر مادران آن وقت هم که با هم بودیم و امروز خیلی ها را از دست داده ایم. یادشان گرامی باد.</p>
<p>آری مدت ۱۵ روز در دادگستری طبقه سوم در اطاقی روی زمینی که موکت داشت، شب و روز ها را می گذراندیم. شبها جا نبود و من و مادر اسحاقی سر و ته می خوابیدیم و تا صبح حرف می زدیم. خواب کجا بود، به امید اینکه بچه ها را آزاد کنند، خوشحال بودیم. آنجا غذای ما فقط نان بربری و خرما بود و همگی مریض احوال شده بودیم و دل درد های شدید داشتیم که کم کم مردم دسته دسته به ما می پیوستند. خود دکتر متین دفتری و عده ای از وکلای دادگستری و بازاری ها نیز به ما پیوستند و بعداً شمشیری از بازار برایمان   چلوکباب می فرستاد. وضع مان بهتر شده بود. من و خانم سنجری به ملاقات دکتر بختیار رفتیم و از او خواستیم که بچه ها را آزاد کنند. درست زمانی که مجسمه شاه را از توپخانه به پایین کشیدند، فردای آنروز بچه ها را از زندان قصر روی دست مردم و سرود خوانان و با حلقه های گل بر گردن آزاد شدند و آمدند در دادگستری یک شب با ما ماندند و قطع نامه ای نوشتند و هر خانواده ای با فرزند خودش روی دست های مردم به خانه هایشان رفتند اما صد افسوس حالا کجا هستند؟ تا به امروز در غم آنها نشسته ایم.</p>
<p>به امید پیروزی و داشتن ایرانی آباد و آزاد</p>
<p>درود به مادر اسحاقی و خانواده اش و یگانه دخترش منصوره جان که خیلی برای مادرش فداکاری کرد.</p>
<p><strong>یک دوست:</strong></p>
<p>مرگ اصلا حریف زندگی نیست، مرگ مفهوم پنهان خود زندگی است. وقتی عزیزی را از دست می دهی، مدتی ضربه آنقدر قوی است که گیجت می کند و به مرور که اطرافت خلوت شد، فرصتی پیدا می کنی که فکر کنی، و مزه مزه کنی آنچه را که پیش آمده، پرده ها باز می شود و بدون هیچ خللی، عزیزت را می بینی، ایستاده و رو در رویت و تمام قد بودن رنگ، شفاف و بیرنگ و آن موقع است که متوجه تجربه ای ناب می شوی. تجربه ای که تا به حال نداشته ای. این پدیده مثل عاشق شدن است و تا تجربه اش نکنی، عقل انکارش می کند و اینهم تجربه ای عجیب است. تجربه از دست دادنی که کسی که در همه زندگیت جاری بود، دیگر لمس اش نمی کنی، کلامت را نمی شنود و تنها درونِ درونِ قلبت است. جا خوش کرده و ذره ذره تمام قلبت را می گیرد، یادش در تمام سطوح زندگی ات است و گوشه زندگی ات نشسته و نظاره ات می کند و تو هم … مدتها باهاش حرف می زنی، ازش راه حل می خواهی و بعد می گویی نمی شناختمت و باید می شناختم و … پس از او حتی مفهوم گناه تغییر می کند.</p>
<p>این دوستمان بخشی از مطلب اش را رو به مادران و مادر اسحاقی نوشته است: مادران، در نبردی که سالهای پیشین شروعش کرده اید سه اصل دارید، هدف مشترک با همرزمان- اعتماد به توانایی خویش- اعتماد به توانایی همرزمان؛ وقتی کسی پا به درون جمع شما می گذارد و در فضایی شناور است، در این فضا به هر کدام از شما که روی می آورد، مانند فرشتۀ نیک با دو بال مهر به سرزمین آشنا می برید و با دنیایی مملو از خاطره، در فراز تاریخ پرواز می کنید و در کوچه پس کوچه های شهر و دیار در چهارسوق بازارها همراه چرخ دوچرخه ها … و مادر زنده است نه تنها در یاد عزیزان خویش بلکه در ذهن تک تک ما با کلامش با دربدری دورانش، با یاد سیاهکل(این تاریخ بی بدیل ایران) با غرور لهجه اش، با آگاهی اش که در هر بحثی نظر داشت و پا به درون تاریخ گذاشته اینک همراه با مهدی در خاطره سیاهکل است.</p>
<p><strong>منصوره اسحاقی:</strong></p>
<p>از سال های ۵۰ که دستگیریها شروع شد، خانواده های زندانیان سیاسی هر هفته روزهای دوشنبه مقابل کمیته مشترک ضد خرابکاری جایی که اکنون(موزه عبرت) معروف است جمع می شدند و به صورت مختلف خواهان خبر گرفتن و یا ملاقات با عزیزان خود می شدند. در میان مادران، افراد نام آوری مانند هوشنگ تیزابی، بیژن جزنی، سعید سلطان پور، و بقیه وزن خاصی داشتند و این افراد در روحیه دادن به مادران داغدار و نگران، نقش ویژه ای داشتند. مادرم پس از کشته شدن مهدی روحیه اش را خیلی از دست داده بود و دچار افسردگی شدید شده بود. یک روز دوشنبه که از مدرسه به خانه آمدم از دیدن شادمانی و سرزندگی مادرم که مشغول کارهای خانه بود به شدت شگفت زده شدم. کم کم متوجه شدم که در آن روز در مقابل کمیته با مهین جزنی و خانم تیزابی دیدار کرد و آنها پس از شناختن مادر شهادت مهدی را به او تبریک گفتند و از اینکه چنین فرزندی را در دامن خود پرورانده از او تجلیل کردند. از آن پس افسردگی مادر که هیچ روان شناسی قادر به درمان آن نبود، برای همیشه از زندگی مادر رخت بربست و از آن پس او پای ثابت همه اعتراض ها و حرکات مادران و خانواده های زندانیان سیاسی شده بود.</p>
<p><strong>یادش گرامی و راهش پر رهرو باد!</strong></p>
<p>منصوره بهکیش / پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/hot/1615/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8220;باز‌خوانی کلاغ و گل سرخ&#8221; روایتی مردانه از زندان‌ها و زندانیان جمهوری اسلامی / روحی شفیعی</title>
		<link>http://shabakeh.de/opinion/1589/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/opinion/1589/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Apr 2011 16:25:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ديدگاه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زنان و زندان]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1589/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/opinion/1589/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/04/kalagh.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="kalagh" /></a>&#8220;باز‌خوانی کلاغ و گل سرخ&#8221; روایتی مردانه از زندان‌ها و زندانیان جمهوری اسلامی روحی شفیعی &#8220;زندان، یعنی رنج و بیان رنج زندان، یعنی سربازکردن خون جوش‌های قلب&#8221; &#8220;زندان، یعنی رنج و بیان رنج زندان، یعنی سربازکردن خون جوش‌های قلب&#8221; مهدی اصلانی، روایتگری دیگر است از تبارِ روایتگران آنچه در زندان‌های رژیم &#8220;پرعطوفت اسلامی&#8221; برسه نسل...<a href="http://shabakeh.de/opinion/1589/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong> </strong></p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>&#8220;</strong><strong>باز‌خوانی کلاغ و گل سرخ&#8221; روایتی مردانه از زندان‌ها و زندانیان جمهوری اسلامی </strong></p>
<p><strong>روحی شفیعی </strong><strong><em> </em></strong></p>
<p><em>&#8220;زندان، یعنی رنج و بیان رنج زندان، یعنی سربازکردن خون جوش‌های قلب</em><em>&#8221; </em></p>
<p><strong><br />
</strong></p>
<p><strong><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/04/kalagh.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1590" title="kalagh" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/04/kalagh.jpg" alt="" width="194" height="143" /></a><br />
</strong></p>
<p><em>&#8220;زندان، یعنی رنج و بیان رنج زندان، یعنی سربازکردن خون جوش‌های قلب</em><em>&#8221; </em></p>
<p>مهدی اصلانی، روایتگری دیگر است از تبارِ روایتگران آنچه در زندان‌های رژیم &#8220;پرعطوفت اسلامی&#8221; برسه نسل از جوانان ایران رفته و می‌رود. روایات زندان با آنکه در شرح رنج و درد و عمر سوخته زندانیان اشتراک فصل دارند، در عین حال هر یک دریچه تازه‌ای به روی خواننده باز می‌کنند تا اگر توان خواندن همه روایت داشته باشد سویه‌ای دیگر از روایت را باز یابد.</p>
<p>مهدی اصلانی را ندیده‌ام، گو اینکه به خاطر لطفی که به برادر عزیز از دست رفته‌ام منوچهر شفیعی (هلیل‌رودی) دارد، مرا &#8220;پاره‌ی جدامانده‌ی&#8221; او خوانده و به جرگه دوستان من درآمده است. در سال‌های سیاه سه دهه اخیر چه بسیار دوستانی که در رهگذر جابه‌جائی‌های ناخواسته و زندگی در تبعید از دست داده‌ایم. یافتن دوستان جدید با وجوهی مشترک، که جای قدمت زمان را می‌گیرد غنیمتی است بس نادر.</p>
<p>از آن رو به مرور کتاب کلاغ و گل سرخ مهدی اصلانی پرداختم تا ادای دین کنم به این دوست نادیده که واقعیت‌های تاریخی را با قلمی شیوا و ارائه مدارک و پانوشته‌های معتبر به رشته تحریر درآورده است. تکرار واقعیت‌های تاریخی با توجه به ذهن فراموشکار ما ایرانیان و تحریف عمدی و یا سهوی تاریخ، ضرورتی است بی‌بدیل. بازگو کردن تاریخ در قالبِ خاطره نویسی (چه از نوع خاطرات اجتماعی و سیاسی و شخصی افراد و چه خاطرات زندان) کاری است بس مشکل، با این همه جامعه ایرانی در سال‌های اخیر با توجه به اهمیت ثبت تاریخ در نشاندن یاد به جای فراموشی موفق بوده‌. تا به امروز <strong>بیش از ۵۰ </strong>کتاب خاطرات زندان‌های جمهوری اسلامی (عمدتا توسط زنان) انتشار یافته است. کلاغ و گل سرخ یکی از بهترین و مستندترین آن‌هاست. خواندن کلاغ و گل سرخ را من با دیدی باز و بدور از هر احساسی دوبار خواندم تا بتوانم به شرح و تفسیر آن بپردازم.</p>
<p>مهدی اصلانی در نوشتن کلاغ و گل سرخ از جان مایه می‌گذارد، زیرا که به قول خودش در دوران  نوشتن این کتاب دوبار کارش به بیمارستان قلب می‌کشد. در جداره قلبش نقطه‌ای سفید‌رنگ پیدا می‌شود که در اصطلاح پزشکی به آن &#8220;خون جوش&#8221; می‌گویند. در پاسخ به پرسش پزشک چنین می‌گوید: <em>&#8220;از من سئوال کرد آیا در زندگی‌ات لحظه‌های بسیار ناگوار داشته‌ای؟ پاسخ مثبت دادم. گفت: به عنوان مثال؟ پاسخ دادم: رفیقی داشتم که به هنگامِ خواب خُر‌خُر می‌کرد و من مجبور بودم صدای خُرخُر او را تحمل کنم. آن صدا تابستان‌کُش شد. یعنی آن صدا را بریدند. یعنی صاحبِ آن صدا ساکنِ خاوران شد. گفت: خاوران کجا است؟ پاسخ دادم: شهرِ مرده‌گانِ بی‌نشان. گفت: بس است. ضربانِ قلب­ات برای همین نامنظم است.&#8221; </em></p>
<p>مهدی اصلانی چیز‌های زیادی برای گفتن دارد و بالاتر از آن سئوالاتی بسیار مطرح می‌کند که احتمالاً سئوالات بسیاری از جوانان دهه ۴۰ و ۵۰ ایران و سالخوردگان امروزین است. در پاسخ به برخی از آن‌ها خود به این قانع می‌شود که ریشه‌هایش اورا به سازمان فدائی خلق پیوند دادند و فدایی همه زندگی و هویت او شد. ازریشه‌هایش می‌گوید که او را روانه زندان کردند و در پایان به شما می‌گوید سرچشمه رنج زندان او کجاست.<em> </em></p>
<p>کلاغ و گل سرخ خاطرات سال‌های ۱۳۶۷-۱۳۶۳ زندان‌های رژیم جمهوری اسلامی است. به روایتی عاشقانه، &#8220;گل سرخ از خون عاشقان می‌روید. کلاغ و گل سرخ روایت چشمی است که ازمنقار کلاغ‌ها گریخته است.&#8221; آن چشم مهدی اصلانی است و بسیارانی دیگر که گفته‌اند و نوشته‌اند. چشمی که هرگز نخوابید تا بازگو کند همه ‌آن‌چه را که کلاغان در پی نهان کردن آن‌ کو به کو و کوچه به کوچه غار غار کنان چنگ بر گلوی رهگذران افکندند.</p>
<p>کلاغ و گل سرخ در ۱۰ فصل و ۹ پیوست با قلمی شیوا <strong>اما مردانه </strong>نوشته شده است. مردانه از آن رو که زبان به کار گرفته شده در آن با زبان زنانی که خاطرات زندان نوشته‌اند تفاوت بسیار دارد. بخشی قابل ملاحظه در این تفاوت‌ها عمدتا در به کاربردن الفاظ و فحش‌های مرسوم و منطق حاکم بر زندان مردان مشاهده می‌شود. مهدی اصلانی از کوچه برآمده با همان زبان و رفتار. زندان مردان و زندانی مرد در کلاغ و گل سرخ به حل و فصل مسائل روزمره و سرو سامان دادن به شرایط زندان همان‌گونه می‌نگرد که مردان در بیرون عمل می‌کنند. این تفاوت نه مورد انتقاد است و نه صفتی می‌شود بدان اختصاص داد، اشاره بدان اما ضروریست.</p>
<p>بخش‌های اول در‌ بر‌گیرنده دوران کودکی و نوجوانی نویسنده در جنوب تهران، تا سیاسی شدن او و پیوستن به سازمان فدائی و انقلاب ۵۷ است. در بخش‌‌ آغازین کتاب، روابط درون سازمانی و روند انشعاباتِ فدائیان، گرایش مسلط در پیروی و پیوستن به حزب توده و برچسب‌زنی‌های رهبری سازمان به ویژه فرخ نگهدار و جمشید طاهری‌پور به انشعابیون و ترور شخصیت زنده‌یاد دکتر منوچهر شفیعی(هلیل رودی) به درستی و شفافیت طرح می‌شود. در فصل‌های بعد مهدی اصلانی دستگیری و زندانی شدن خود، روابط درون زندان و زندانیان با یک‌دیگر و زندان‌بان را با دیدی موشکافانه و بی‌طرفانه روایت می‌کند. فصول آخر کتاب به تدارک کشتار زندانیان در سال ۶۷ و نحوه اجرای آن اختصاص دارد که به اعتقاد من مهمترین بخش کلاغ و گل سرخ است.</p>
<p>اصلانی همچون چشمی از دهان کلاغ ربوده شده، به حوادث پیش از شروع کشتار و نحوه انتخاب آنان‌که باید به قول او سهمیه خاوران شوند می‌نگرد. هنگام خواندن کلاغ و گل سرخ، آنجا که خواننده تصوری از رویداد صفحات بعد ندارد، راوی با  گفتن:&#8221;سهمیه خاوران شد&#8221; پنهانی‌ترین رگه‌های اعصاب را ایست می‌دهد، تا خواننده تصور نکند که در حال خواندن رمانی جاسوسی و خیالی است. در برگ برگِ صفحات کلاغ و گل سرخ، جوانانی خفته‌‌اند که همواره چشمشان بر تاریخ سرزمین داغدیده ما باز خواهد بود تا  اصلانی‌ها روایت آنانی که سر بر دار شدند را بازگو و مژده دهند روزی را که جلادان در مقابل محکمه‌ی وجدان و دادگاه تاریخ پاسخگوی خون‌های ریخته شده بر سنگ فرش‌های اوین و گوهردشت و کهریزک باشند.</p>
<p><strong>فصل اول: </strong>اصلانی در خانواده‌ای پُر‌فرزند زاده شده است، ۶ فرزند پسر که وی &#8220;ته‌تغاری&#8221; خانواده محسوب می‌شد. حسین، ملقب به &#8220;تایتان&#8221; سومین پسر خانواده است، با فیزیک و شمایلی متفاوت از دیگران، شباهت به پدر ملقب به &#8220;علی بالشویک&#8221; که در هنگ قزاق خدمت کرده دارد. موبور، چشم‌آبی و بلند‌قامت. تایتان، پس از ناکامی در عشق به دختر یک سرهنگ عصیان می‌کند. پس از انقلاب اسلامی به هنگام عرق‌خوری در حمام محله سکته می‌کند و از دست می‌رود. برای مهدی کوچک، تایتان همواره نماد بی‌باکی و نترسی باقی می‌ماند. گرفتن دیپلم در خانواده‌ای این‌گونه افتخاری بزرگ بود و مهدی در سال ۱۳۵۴ به این افتخار نایل آمد، جوانی که رویای دانشگاه و کار و زندگی در سر می‌پروراند ناگهان با شروع انقلاب &#8220;به کانون تحولاتی پرت می‌شود که با ساز و کار آن نا‌آشناست&#8221; در آن روزها دشمنی با شاه مد شده بود. چرا که &#8220;حکم شور بود تا شعور&#8221; مهدی اصلانی همه آرزوهای خانواده و جوانی خود را هزینه کار سیاسی می‌کند و به جرگه مخالفان شاه می‌پیوندد و تا بخواهد به دور خود بجنبد به عنوان هوادار سازمان فدائیان خلق  سر از زندان در می‌آورد. در سال‌های زندان و آشنائی با دگر همرزمان و کسب تجربه‌هائی که احتمالا خارج از زندان غیر ممکن می‌نمود سئوالات بسیاری را برای ما طرح می‌کند و گاه خود پاسخگوی بعضی از آن سئوالات می‌شود. اصلانی در  ابتدای نوشتار خود خواننده را به پاسخگوئی این سئوال وامی‌دارد که چرا پیامدهای انقلاب ایران فرزندی به دنیا آورد که توسط قابله‌ای چون خمینی در دم تولد کشته شد؟ &#8220;جامعه‌ای که ۷۰ سال قبل  و در نوزائی ناسیونالیسم ایرانی نخستین انقلاب روشنگری در منطقه خاورمیانه را تجربه کرده بود ،چرا به آفت انقلاب اسلامی دچار شد و از طریق تونلی تاریک به جاده‌ای بی انتها و هولناک پای نهاد؟&#8221; علاوه بر چون و چرائی کژراهه انقلاب، از آنجا که چند سال از بهترین سال‌های عمر او در زندان به خاطر هواداری از سازمان فدائیان خلق به هدر رفته است، بررسی روند شکل‌گیری  این سازمان برای اصلانی و شاید بسیاری از روشنفکران اهمیت تاریخی دارد. اصلانی نگاهی گذرا به پیدایش تاریخچه سازمان چریکهای فدائی خلق دارد. جریانی که از یک محفل بسته مسلحانه قبل از انقلاب به بزرگترین نیروی چپ خاورمیانه مبدل شد. جریانی که از ابتدا مشخص بود توان راهبری توده‌ هواداران پُر‌شمارش را ندارد. رهبران این جریان خود نیز به وجود خود باور نداشتند. و طبق گفته امیر ممبینی: &#8220;اول فکر می‌کردیم مرکزیت در جای دیگری است. از میان رهبری اولیه تنها ۵ نفر قادر به نوشتن یک مطلب با حداقل استدلال بودند&#8221;                                                               <strong> </strong></p>
<p>با وقوع انقلاب، این جریان چریکی که اکثریت رهبران آن سال‌های طولانی در زندان بسر برده بودند، ناگاه به صحنه عملی سیاست پرت شدند. جریانی به &#8220;بزرگی تنه یک دایناسور و کوچکی مغز یک گنجشک&#8221; این هیولای کوچک‌مغز، شکار روباه پیر و حیله‌گر حزبی بی‌آبرو نزد مردم ایران شد، تا در پناه سپر آنان، آبروی از دست‌رفته  کودتای سال ۳۲ را باز یابد. در روند سال‌های اولیه انقلاب، دایناسور کوچک‌‌مغز بالاخره  با چرخش به طرف حزب توده و به تبع آن هواداری از رهبر انقلاب اسلامی و &#8220;آرزوی سلامتی آیت‌الله خمینی&#8221; بسیاری از هواداران پرشور و جوانش را از دست داد و در نتیجه انشعابات متعدد از دور سیاست خارج و آرزوی دایناسورهای کوچک‌مغز برای مشارکت در دولت خمینی با تحولات تدریجی برای همیشه از میان رفت.</p>
<p>به گفته اصلانی، از نیمه دوم سال ۱۳۵۹، برخی از رهبران فدائیان اکثریت سیاستی به مراتب راست‌تر از حزب توده پیش گرفتند و بعد از خرداد ۱۳۶۰ ، به اعتراف برخی از رهبرانش به زائده حزب توده مبدل شدند. اصلانی در کلاغ و گل سرخ  در مورد دو انشعاب اول اقلیت و بعد جریان موسوم به شانزده آذر در سازمان فدائی انتقادات را به ویژه در مورد انشعاب شانزده آذر متوجه رهبری وقت آن دوره سازمان به ویژه افرادی نظیر نگهدار و طاهری‌پور می‌داند. ادعای اصلانی، همه بر اساس مندرجات نشریات و نوشته‌های آن زمان سازمان اکثریت است. وی به درستی این مسئله را عنوان می‌کند که &#8220;کسانی از رهبری اکثریت آگاهانه خط تبه‌کارانه‌ای را هدایت کردند، اما تردیدی نیست که گرایش مسلط بدنه این سازمان به تباهی از بالا فرموده تن در نداد&#8221;  اصلانی با تحلیلی روشن از اوضاع آن دوران سازمان فدائی، به تفصیل از افرادی صحبت می‌کند که در کشاندن فدائیان به طرف حزب توده نقش کلیدی داشتند. نقش‌های کلیدی در هر جریان سیاسی تعین‌کننده اصلی سمت و سوی آن جریان است: اصلانی با توجه به اسامی تشکیلاتی جمشید طاهری‌پور و فرخ نگهدار (رحیم و صادق) در سازمان اکثریت، آن‌ها را دو تفنگداری می‌خواند که &#8220;بی‌رحمانه و ناصادقانه&#8221; هر مخالفی را با شیوه‌های ناآشنا با سنت فدائیان له می‌کردند، نگاهی که با آرمان اولیه فدائیان که عنصر صداقت کارپایه فعالیتشان بود، فاصله داشت. ترور شخصیت افرادی همچون قاسملو، امیر انتظام، بنی‌صدر، هلیل‌رودی، به تدریج از نیمه های ۱۳۵۹ آغاز شد. نزدیکی سازمان اکثریت به حزب توده و رخداد ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و حوادث خونین آن و بعد فرار رجوی و بنی‌صدر در مرداد ماه آن سال موجب شد که نشریه اکثریت دفاع از خط امام را به گرایش مسلط سیاسی خود بدل کند. بسیاری از قرارگرفتن سازمان اکثریت در صف حامیان خط امام با عنوان &#8220;هم‌راهی با سیستم جنایت&#8221; نام می‌برند، آن چنان که اصلانی می‌گوید با &#8220;توده‌خور شدن&#8221; سازمان اکثریت در حوادث سال شصت، رهبری این سازمان به ویژه نگهدار و طاهری‌پور، پلیسی‌ترین شیوه‌های ممکن را در درون سازمان و در برخورد با مخالفان بکار گرفتند. در رابطه با انشعابِ شانزده آذر، طاهری‌پور در مصاحبه با نشریه کار اکثریت شماره ۱۴۱ دوم دی ماه ۱۳۶۰ مدعی می‌شود:<em> دعوای این آقایان (انشعاب ۱۶‌آذر) با ما خیلی شبیه دعوای بنی‌صدر با امام است.</em> نگهدار نیز همین معنا را در نشریه کار اکثریت شماره ۱۴۰ چنین فرموله می‌کند: <em>&#8220;</em><em> راه کشتگر‌ها و هلیل‌رودی‌ها راه وحدت نیست. من در این‌جا به یادِ حرفِ امام می‌افتم که در رابطه با حرفِ بنی‌صدر و رجوی خائن که گفته بودند: به پاریس رفته‌اند که به ایران برگردند می‌گفت: &#8220;اگر می‌گویید داریم بر می‌گردیم پس چرا فرار کردید؟ چرا رفتید؟&#8221; کشتگر‌ها و هلیل‌رودی‌ها زیرِ شعارِ وحدت، وحدت را نقض می‌کنند. راهِ آن‌ها خواست و نیازِ امپریالیسم و عمالِ وی را تأمین می‌کند</em>.&#8221; در رابطه با ترور شخصیت افراد، نگهدار با فاصله‌ای ۲۵ ساله و البته پس از افشای آن توسط نقی حمیدیان، در کتاب &#8220;سفر با بالهای آرزو&#8221; در پاسخ به اکبر شالگونی، به عمل غیر اخلاقی‌اش اعتراف می‌کند: &#8220;من شهادت می‌دهم که شک و شبه درست کردن پیرامون هلیل رودی اگر هم برای تمام اعضای رهبری وقت سازمان کاملا ناهشیارانه بود برای من عامدانه بوده است&#8221;.(۱)</p>
<p><strong> </strong></p>
<p><strong>فصل دوم: </strong>فصل دوم کلاغ و گل سرخ از رویدادهائی صحبت می‌کند که منجر به دستگیری نویسنده شدند.          <strong> </strong></p>
<p>اوعاشق است. عاشق مریم، در حالیکه زندگی نیمه‌مخفی دارد و با ماشینی قراضه مسافر‌کشی می‌کند تا هزینه چنین  زندگی را درآورد. امروز روزیست که با مریم صبحانه می‌خورد تا اورا به مدرسه برساند و هوس دیدار مادر دارد. ماشینی که با قرض و قوله خریده بود برایش دردسر‌آفرین می‌شود. ماشین خانه او بود و گاه آن را در ترمینال جنوب پارک می‌کرد و به بهانه مسافر‌کشی شب را در آن صبح می‌کرد. صبح دستگیر شدن به دوستِ آسوری‌اش امیل گفت اول می‌رود سراغ مادر و بعد ماشین فروشِ جا&#8230; (فحش آبدار) و دوستش که صدایش بوی نگرانی می‌داد نهیب می‌زند که: نرو به نفعت نیست. نویسنده که فرزند کوچه است، با حکم و منطق کوچه باید برود و می‌رود. به هنگام وداع، امیل که نمی‌تواند جلوی رفتنش را بگیرد فریاد بر می‌آورد که اصلا برو به جهنم. به تخ &#8230; که گرفتنت (فحش آبدار) بخاری ماشین را گرم می‌کند که دستان مریم گرم شوند. نمی‌داند تا ساعاتی دیگر باید برای همیشه با داغی دستان عزیزترین موجود زندگیش وداع کند. مریم از خانواده‌ای فرهنگی با سابقه توده‌ای است. وقتی به او می‌گوید می‌خواهد سراغ ماشین فروشه برود که سرش کلاه گذارده معصومانه میگوید نرو مگه چقدر سرت کلاه گذاشته؟. ماشین را دورتر پارک می‌کند و به این فکر می‌کند که منطق زندگی نیمه‌مخفی با او که در کوچه بزرگ شده ناسازگار است. از برابر همه دوران کودکی و نوجوانی رد می‌شود. سید اسمال کله‌پز، کارگران آسفالت‌کار ترک، و &#8230; زنگ خانه علی مشدی را بصدا در می‌آورد و عالیه خانم اصفهانی که خود تاریخی پشت سر دارد در را باز می‌کند. علی اقا خوابست و میگوید که در بنگاه خدمت او میرسد. خطر کرده و به منزل می‌رود، درب منزل مانند همیشه باز است و عطر نان تازه فضا را پر کرده است.به آهستگی به مادر سلام می‌کند: ننه این‌همه نان سنگک برای چی؟ ننه جون چشمم به در است که یکی تون از راه برسید. مادر برایش تبلور رنج زن ایرانی است. خوبی‌اش گاه آزار‌دهنده است، طوری که می‌شد از خشم دندان کلید کرد. اصلانی در این فصل به مرور زندگی خانوادگی و روابط افراد فامیل،  به ویژه نقش مادر می‌پردازد و ما را با دنیای تهرانِ قدیم آشنا می‌کند. به هنگام خداحافظی مادر چند اسکناس مچاله شده از گوشه چارقد به او می‌دهد و وی روی برمی‌گرداند و بغض فرو می‌خورد تا اشک‌های مادر را نبیند. ساعاتی بعد توسط شکارچیان اطلاعات دستگیر می‌شود. یک هفته در زندان بهارستان و بعد زندان کمیته مشترک. اصلانی در فصل دوم کلاغ و گل سرخ ماجرای لورفتن و شناخته شدن و دستگیری خود را به تفصیل و دقت فراوان تشریح می‌کند. خواندن شرح شکنجه‌های روانی و جسمی زندانیان زندان‌های جمهوری اسلامی موی را بر تن هر خواننده‌ای راست می‌کند و تاب و توان از اعصاب باز می‌ستاند. &#8220;سوالات همچون پس لرزه های زلزله ای مخوف بر من وارد میشد&#8221; سید کاظم کاظمی (مجتبی) بازجوی اولیه با صراحت می‌گوید در تور بوده است اما قصد دستگیری‌اش را نداشته‌اند. &#8211; خیلی از دوستانت هم در بیرون هستند اما در تور بعد اسامی را ذکر می‌کندکه همه برای نویسنده آشنا هستند. پس از بازجوئی اولیه و تهدید اورا به اطاق تعزیر می‌برند و با بستن به تخت شکنجه ابتدا از کشیدن شانه به کف پا استفاده می‌کنند و بعد کابل. او در زندان کتک و لگد زیاد خورده است. عینکش را در چشمانش خورد کرده‌اند اما کابل را بلای جان هر زندانی می‌داند و هیچ شکنجه‌ای را با هدف تخلیه اطلاعاتی هم‌پای کابل نمی‌داند. او در زندان یک بار کابل خورده است آن‌هم برای موردی که از آن بی اطلاع بوده است، اما بر اساس تجربه خود و دیگر هم‌بندان معتقد است: &#8220;در میانِ همه­ی ابزارهای سیستم‌های تخلیه­ی اطلاعاتی، کابل جواب‌بده‌ترین ‌شیوه ‌بوده است. &#8230; با فرود آمدنِ هر ضربه‌ی کابل، نفس در سینه حبس می‌شود و به سختی در می‌آید. خفقانِ ناشی از فرود آمدنِ کابل بر کفِ پا و دردِ ناشی از آن را بسیاری از زندانیانِ زنِ کابل‌خورده تنها با دردِ زایمان قابلِ قیاس دانسته‌اند. تفاوتِ کابل خوردن با دردِ زایمان شاید در آن باشد که زایمان دردی است خود‌خواسته و دل­پذیر که با زایشی انسانی توأم است و البته زمان محدودی دارد. کابل، این بلای خانمان‌سوزِ هر زندانی اما چرک است و خون و درد که هدفی جز لکه‌دار کردنِ انسان ندارد.&#8221; اصلانی طی مرحله‌ای از شکنجه و بازجوئی به موضوعی برمی‌خورد که &#8220;برق از سرش می‌پروراند&#8221; و آن‌هم گفتگوی دونفره‌ای بوده است که در ماشین بین او و دکتر مسعود نقره‌کار رد و بدل شده و عینا توسط بازجو نقل می‌شود. آن‌چنان که به او این گونه القا می‌کنند که مسعود را گرفته‌اند و او همه چیز را آن‌طور که بازجو می‌گوید اعتراف کرده، آن‌هم اعتراف به فحش دادن به خمینی! در واقع در آن دوران حکومت از شیو‌ه‌های رایج  اطلاعاتی نظیر گرفتن فیلم و عکس و شنود  استفاده می‌کرده، اما سازمان‌های سیاسی آن‌قدر عقب‌مانده بودند که سر از این تکنیک‌های ساده در نمی‌آوردند!</p>
<p><strong>فصل سوم: </strong>انتقال به زندان اوین ، مکانی که بقول او دیوارهایش بر سلاخی هزاران هزار شهادت می‌دهند. بند انتقالی و انفرادی که آن را آسایشگاه می‌نامیدند، گویا این بند در سالهای ۱۳۶۲-۱۳۶۰توسط توابین ساخته شده بود!<strong> </strong>هر سلول انفرادی چند نفر در آن بسر می‌بردند. در انتهای هر بند دو سلول بزرگ‌تر شبیه اطاق که بین ۳۰-۲۰ نفر را در خود جای می‌دادند. هر اطاق یک توالت و دستشوئی با دوش کوچک داشت که قضای حاجت و شستن ظروف و دوش گرفتن همه در آن انجام می‌شد. گرما در بند آن‌چنان است که برخی مشکل تنفس پیدا می‌کنند و به نوبت روی زمین داز می‌کشند تا از طریق زیر درب جریان هوای راهرو را تنفس کنند شب‌ها از شدت گرما بیهوش می‌شوند. دوزندانی مذهبی هر هفته چندین بار  نیمه شب نیاز  به حمام رفتن و غسل پیدا می‌کردند و خواب را از سایر زندانیان می‌ربودند. یکی از ویژه‌گی‌های بارز کلاغ و گل سرخ جزئیاتی است که در مورد زندانیان اعدام شده برای خواننده باز گو می‌شود. این بازگوئی هم حال و هوای زندان به نمایش می‌گذارد و هم ثبت تاریخ مستند است. در زندان دوستی‌ها شکل می‌گیرند. رفیقانه و صادقانه. شک‌ها به یقین بدل می‌شوند و زندانی می‌آموزد تا چه حد باید به هم‌بندانش اعتماد داشته و یا نداشته باشد. اصلانی هنگام بازگو کردن خاطرات از زندانیانی صحبت می‌کند که کسی آن‌ها را بیاد نمی‌آورد. خسرو خسروی اهل روستائی در سنندج، شام نخورده او را فرا می‌خوانند و نزدیک صبح همچون لاشه یک قربانی او را به درون اطاق پرتاب مبکنندو هیچ جای سالمی در بدنش نیست.                          <strong> </strong></p>
<p>-خسرو چی شده؟</p>
<p>- نمی دانم. هیچ نگفتد. فقط می‌زدند و می‌گفتند بگو و من از همه جا بی‌خبر، آخه چی را باید می‌گفتم. &#8220;تا نزدیکی های ظهر زخم‌ها و صورت خسرو را با پارچه سفید و اب گرم شستشو دادیم&#8221;.</p>
<p>باز برای بردنش آمدند. نگهبان اورا روی چهار چرخه غذا گذاشت و برد. و این بار بیهوش بازش گرداندند. چشمانش از فرط تورم باز نمی‌شد انگار در بیهوشی بود. فرزاد، یکی از آن دو زندانی مذهبی همچون کودکان هق‌هق می‌کرد و هرچه نماز و دعا بلد بود برای رفع شر خواند. بار آخر که او را بردند اطمینان داشتیم که دیگر اورا نخواهیم دید. به وقت وداع به تنها جای سالم بدن او یعنی موهای فرفریش دست زدیم و بدرود گفتیم. در زندان مردان، مسائل درون زندان اهمیت دارند. به شهادت خاطرات منتشر شده تاکنونی، فضای زندان مردان شاید از زندان زنان دوستانه‌تر باشد.برخی اختلافات لاینحل اما ریشه در دوران سال‌های دفاع تام و تمام سازمان اکثریت و حزب توده از خط امام (۱۳۶۲-۱۳۶۰) دارد. آن‌جا که برخی هواداران این دو جریان اعلام کردند که حاضر به زندگی با ضد انقلاب نیستند. و کاسه خود را از آنان جدا کردند. این موج بعدتر دامن حزب توده و سازمان اکثریت را هم گرفت، با این همه زخمی که ماند التیام نیافت. روایت زندان در کلاغ و گل سرخ، تنها به مستراح رفتن و نوبت آن ختم نمی‌شود. مسائلی از قبیل واجبی کشیدن و نبود آب گرم ، سر و کله زدن با زندانبانان زبان نفهم ، نزدیکی برخی از زندانیان یا تظاهر آنان به خواندن و فهم اسلام که در این میان برخی با خواندن آثار اسلامی واقعاً به اسلام گرویدند نظیر احسان طبری، و بسیاری برای سبک کردن خود به نماز خواندن روی آوردند. بازجو‌ها خوب می‌دانستند که فتح سنگر ایمانی زندانی (بویژه چپ‌ها) گامی مهم در به تسلیم کشاندن آن‌هاست. اما نماز پایان کار نبود و تازه آغازی بود برای دعای کمیل، خواندن سرود &#8220;خمینی ای امام&#8221; و ادای نماز و روزه‌های عقب‌افتاده و در برخی موارد جمع آوری اطلاعات از سایر زندانیان. در این زمان دادگاه‌های فرمایشی چند دقیقه‌ای برگزار می‌شوند و برخی از زندانیان حکم‌هائی دریافت می‌کنند. دادگاه اصلانی ۱۵ دقیقه بطول می‌انجامد که با فحش و ناسزا همراه است. بدون محاسبه مدت بازداشت، ۶ سال حکم می‌گیرد و مقدمات انتقالش به قزل حصار آماده می‌شود.</p>
<p><strong>فصل چهارم: </strong>قزل‌حصار چهارمین منزلگاه اصلانی است که به گفته وی یکی از سیاه‌ترین دوران‌های نظام زندان حکومت اسلامی در فاصله سالهای ۶۳-۶۰ در این زندان مخوف رخ داده است. آن‌جا که صدها جانِ‌جوان در قبر‌ها و تابوت‌های ابداعی حاج داود رحمانی به جنون رسیدند. در بدو ورود به قزل‌حصار با چهره‌هایی آشنا می‌شویم که &#8220;تابلو&#8221; هستند. به شیخی هم‌جنس‌گرا که هیچ سلولی حاضر به پذیرش او نیست. به چهره‌های شناخته شده‌ای از زندانیان چون ولی شانجانی (ولی بی‌گناه) از مجرمین عادی با اتهام سرقت مسلحانه و مهندس محمد زاهدی توده‌ای تحصیل کرده بلژیک که فارسی را با لهجه فرانسوی حرف می‌زند. اصلانی در این بخش به تنش‌ها و تسویه حساب‌های سیاسی اشاره می‌کند که انرژی غیر‌قابل باوری از زندانی می‌گیرند و نیز نحوه زندگی متفاوتِ چپ‌ها و مجاهدین که در خور توجه است. زندانیان چپ به جهت تنوع سازمانی و گروهی برای هر موضوع ساده‌ای باید ساعت‌ها بحث و گفتگو کنند در حالیکه زندانیان مجاهد برای حل تمامی مشکلات خود از سیستم فرماندهی واحد استفاده می‌کنند. برای هر روز برنامه دارند و تازه وقت هم کم می‌آورند.برای هر چیز یک مسئول تعین می‌کردند اما موضوعی که در آن‌ها فقدانش چشم‌گیر بود همانا مطالعه سیستماتیک بود. از جمله کتاب‌هائی که در اوج انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های تشکیلاتی می‌خوانند، قلعه الموت، (زندگی حسن صباح) نوشته پل آمیر بود. موضوع محوری این کتاب اطاعت مطلق از مافوق و فرماندهی واحد در فرقه اسماعیلیه بود. به باور نویسنده در زندان دودسته زندانی وجود داشت. مجاهدین و دیگران. با تغییرات به وجود آمده در مدیریت زندان و روی کار آمدن میثم، در ابتدا همه امور بجز مسئولیت بندها به زندانیان واگذار شد. مسئولین جدید با تغییر شیوه هر صبح به &#8220;بچه‌ها&#8221;  صبح بخیر می‌گویند و به جای نوحه های گوش‌خراشِ آهنگران و کویتی‌پور، صدای شجریان و شهرام ناظری پخش می‌شود. سپردن امور بدست زندانیان با مشکلاتی نیز روبروست که از آن جمله صف آرائی ۲۰۰ زندانی با اعتقادات گوناگون در برابر ۲۰۰ زندانی مجاهد که حرف واحد می‌زدند. آن‌ها با متد سرباز‌خانه‌ای‌شان یک سازمان بودند با یک رای اما سایر زندانیان پراکنده. بسیاری زمان را برای تسویه حساب مناسب یافته بودند. تمام بحث‌ها و گرفتاری‌های زندان به مانند نمونه‌ای از جامعه بزرگ ایران به پیشینه سیاسی افراد بازمی‌گشت. اصلانی به درستی خاطر نشان می‌سازد: &#8220;ما فاقد روحیه شهروندی بودیم و بیگانه با اخلاق اجتماعی. در حالیکه در چند متری ما کسانی در جایگاه قدرت نشسته بودند که نیک می‌دانستیم بسیاری پلیدی ها را بر سرمان آوار کرده‌اند.&#8221;                                                      <strong></strong></p>
<p>در دوران میثم در قزل حصار تنها یک کانال دولتی تلویزیون از طریق آنتنی که به ویدیوی مرکزی وصل بود برای بند رله می‌شد. &#8220;مخ‌های بند&#8221; که به اعتقاد لاجوردی اگر امکانات داشتند  هلیکوپتر می‌ساختند، مسئله را با ابتکار خود حل کردند آن‌ها توانستند که کانال‌های تلویزیون و حتی یک‌بار کانالی عربی را گرفته و رقص عربی هم تماشا کنند. اصلانی در این فصل به تفصیل و با دقتی وسواسانه از روابط زندان و زندانی و ایجاد امکانات برای راحت‌تر شدن زندگی ، نحوه تقسیم پول زندانیان و خرید لوازم مورد احتیاج ، مشکلات روزانه مربوط به غذا و چای و جیره کمون‌ها تا ابتکارات برخی از زندانیان برای بهتر شدن مزه و کیفیت غذا و حتی ساختن نوعی شراب با انجیر و مستی تعدادی می‌گوید. نویسنده با بیان دو جنبه‌ی زندگی &#8220;ولنگارانه‌ی&#8221; برخی چپ‌ها و سیستم سربازخانه‌ای مجاهدین ما را با دنیای زندانی و روابط درونی آن‌ها آشنا می‌کند.  از جمله نکات قابل ذکر پایان این فصل مسئله مُهر‌زدگی در فرهنگ ایرانی است که به سادگی از حافظه جمعی پاک نمی‌شود. و نیز موقعیت ناشناسی برخی جریانات سیاسی. اصلانی می‌گوید که این پدیده در قالب سیاست چنانچه با عدم شناخت همراه باشد برای هر سازمان سیاسی ویرانگر است. به عنوان مثال طرح نامناسب واگذاری امتیاز نفت شمال به شوروی توسط حزب توده که ناسیونالیسم ایرانی را مجروح کرد و به شایعه فرمانبرداری از حزب کمونیست شوروی دامن زد و یا شعار محوری سازمان اکثریت در زمان جنگ ایران و عراق &#8220;پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید&#8221; که هنوز هم بر در و دیوار برخی نقاط تهران باقی است! و یا ادعای ابولحسن بنی صدر اولین ریئس جمهور اسلامی در ارتباط با ساطع شدن اشعه موی زنان در مناظره تلویزیونی که میلیون‌ها بیننده داشت، هریک به نحوی از حافظه زدودنی نیست. شرحی بر انقلاب یا فاجعه ایدئولوژیک در مجاهدین و ازدواج مریم و مسعود رجوی که آن را انقلاب نوین مردم ایران خواندند پایان دوره حیات سیاسی سازمان مجاهدین و تبدیل یک جریان سیاسی به یک فرقه مذهبی تحت زعامت رجوی! پایان‌‌بخش فصل چهارم است.</p>
<p><strong>فصل پنجم، گوهردشت: </strong>در سال ۱۳۶۵ مسئولین زندان تصمیم می‌گیرند قزل‌حصار را به محل نگهداری زندانیان عادی اختصاص دهند و از این رو در تابستان ۱۳۶۵ به ترتیب حروف الفبا همه زندانیان سیاسی به گوهردشت که ششمین زندان اصلانی به شمار می‌آید انتقال می‌یابند. در این جا توابین را از دیگر زندانیان جدا می‌کنند و مسئولیت زندان در گوهردشت به خود زندانیان واگذار می‌شود.                                                                              <strong></strong></p>
<p>نویسنده در این بخش از کلاغ و گل سرخ به دیدارهای درد‌آور خانواده‌ها با عزیزانشان در زندان و مشکلات روزمره زندگی زندان می‌پردازد اما مهم‌تر از آن دریچه‌ای‌ست که در ارتباط با کشتار بزرگ کم کم بروی خواننده باز می‌کند و گرامی‌داشت یاد  آنانی که بقول او سهمیه خاوران شدند. از سرگرمی‌های کوچک زندان و مشاجره بر سر تماشای برنامه‌های تلویزیونی، نامه‌نگاری با رعایت مقررات که می بایست در ۵ خط نوشته شود! سرکوب ورزش و سفره جمعی، و تدارک برای کشتار های سال ۱۳۶۷٫ در همین دوران میثم برکنار می‌شود و تیم جدید به ریاست مرتضوی، و افرادی نظیر ناصریان و حاج داوود لشکری موقعیتی ممتاز بدست می‌آورند. دو نفر آخر از عناصر کلیدی کشتارهای سال۶۷ بودند. این‌ها برخی کسان را به چوبه دار سپردند که با آن‌ها کینه‌ شخصی داشتند. گروه جدید زندانیان را گه‌گاه فرامی‌خوانند و مورد بازپرسی قرار می‌دهند که البته با کتک و ناسزا همراه است. از طرف دیگر سخت‌گیری نسبت به زندانیان بیشتر می‌شود. در بخش پنجم کلاغ و گل سرخ، اصلانی با مهارت خواننده را به سوی فاجعه کشتارها می‌کشاند و از افرادی صحبت می‌کند که خاورانی می‌شوند.</p>
<p><strong>فصل ششم</strong>: تدارک کشتار بزرگ: &#8220;اواخر پائیز ۱۳۶۶ روزی همه ساکنان بند را به هواخوری بردند و پاسداران همه دست نوشته‌های زندانیان را جمع کردند و بدون هیچ توضیحی همه را به بازجوئی کتبی فراخواندند. دو ویژگی این بازجوئی‌ها را از قبل متمایز می‌کرد، اول: سنگینی پرسش‌های عقیدتی نظیر مسلمانی یا نه؟ مارکسیسم را قبول داری یا نه؟ دوم: هرگروه را قبل از آن‌که گروه قبلی به بند بازگردد احضار می‌کردند. یعنی کسی نمی‌دانست چه سوالاتی از دسته قبل پرسیده شده.&#8221;<strong> </strong>همراه با این تفتیش عقاید، ترکیب زندان نیز تغییر کرد و زندانیان در گوهردشت به مذهبی و غیر مذهبی تقسیم شدند. جدا‌سازی دیگر براساس دوران محکومیت بود. در همین دوران عملیات کشتار شیمیایی حلبچه و تهدیدهای صدام و موقعیت ضعیف جمهوری اسلامی از وخامت اوضاع حکایت دارد. عملیات مجاهدین بنام آفتاب به رهبری مریم رجوی در مقابله با لشکر ۷۷ خراسان، بعد فتح موقت مهران در عملیات چلچراغ! جنگ در اوج است و نیروی دریائی آمریکا هواپیمای مسافری ایران را مورد هدف قرار می‌دهد و ۳۰۰ مسافر جان خود از دست می‌دهند. همه چیز نشان از وخامتِ حالِ حکومت دارد. از تیرماه سال ۶۷ بندهای مجاهدین به گونه‌ای&#8221;مناطق‌آزاد شده&#8221; بدل شده بود. گروه سرود تشکیل داده بودند. مدیریت زندان به پاسداران دستور داده بودند با آن‌ها برخورد خشنی انجام ندهند! در مقابل پرسشِ اتهام؟ و پاسخ مجاهد، دیگر چون گذشته مورد ضرب و شتم قرار نمی‌گرفتند! نگهبانان چنان خود را در موضع ضعف نشان می‌دادند که گوئی همین فردا حاکمیت سرنگون خواهد شد. به اعتقاد اصلانی، از جمله استثنائی بودن رژیم ایران آن‌که در ضعیفترین موقعیت عملیات غیر قابل پیش‌بینی انجام می‌دهد. در تابستان ۱۳۶۷ اصلانی ساکن بند هشت است. دو بند هفت و هشت و فرعی بیست سهمیه روز اول و دوم پروژه چپ کشی در گوهردشت هستند. چپ‌کشی از پنجم شهریور آغاز شد. این سه بند به جهت موقعیت‌شان بخش بزرگی از حوادث &#8220;آن یکماه&#8221; را به تماشا نشستند زیرا که مشرف به حسینیه و آمفی تئاتر که اعدام‌ها در آن رخ می‌داد بودند. به گفته اصلانی داستان تابستان  ۱۳۶۷ تاریخ قهرمانی زندان نیست. تنها تاریخ است و داستان به صلابه کشیدن یک نسل ویران‌شده. شکست انسان آرمان‌جو. داستان چشم‌بندها و دم‌پائی‌ها و عینک‌های تل‌انبار شده و بی‌صاحب و عوعوی سگ‌ها بر گورستان خاوران.</p>
<p><strong>روز شمار کشتار: </strong>۲۷<strong> </strong>تیر ماه گوینده رادیو با صدائی بغض‌آلود خبرِ پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت و سپس حکایت نوشیدن جام زهر را می‌خواند. روحیه پاسداران به شدت در‌هم شکسته است. در همین ایام تعدادی از زندانیان شهرهای مرزی نظیر کرمانشاه را به جهت ناامن بودن به گوهردشت انتقال داده و بعد همه را بر دار می‌کنند. تلویزیون جنازه‌های سوخته و ماشین‌آلات در هم‌شکسته ارتش مقاومت را به نمایش می‌گذارد. روز ۳ مرداد عملیات فروغ جاویدان به قصد فتح تهران! آغاز و با همین بهانه از هفته اول مرداد، کشتار بزرگ زندانیان سیاسی به فعل در آمد. <strong> </strong>هفتم مرداد، قطع تمامی کانال‌های ارتباطی با دنیای خارج. رادیو تلویزیون، روزنامه‌ها و در نهایت ۸ مرداد قطع هواخوری و ملاقات.در این روز همه زندانیان تنبیهی مشهدی به چوبه دار سپرده شدند (حدود ۱۰ نفر) پس از آن به سراغ مجاهدین ملی‌کش رفتند و بخش بزرگی در همان روز اعدام شدند از جمله فوتبالیست با اخلاق و  جوان اول باشگاه هما، مهشید رزاقی!<strong> </strong>جمعه ۱۴ مرداد مشاهده می‌شود که کامیونی یخچال‌دار مقابل مقابل درب اصلی آمفی‌تئاتر و حسینیه پارک کرده است.تعدادی از پاسداران نقاب به صورت مشغول سم‌پاشی محوطه کنار حسینیه بودند. ما نمی‌دیدیم. مسخ شده بودیم. کسانی از میان ما می‌گفتند محوطه را برای کشت گل آماده می‌کنند تا در صورت عفو زندانیان محیط برای حضور خبرنگاران مناسب باشد!. هواخوری که از زندانیان دریغ شد آن‌ها که باغچه را گلکاری کرده و به گل‌ها عشق می‌ورزیدند، نگران آب دادن به گل‌هایشان بودند. در فاصله سه روز کامیون‌های یخچال‌دار در تردد بود. در این دوران به اعتقاد اصلانی آن‌ها کور شده بودند، کوررنگی سیاسی، سایه افراد را می‌دیدند، صورت‌ها را به میله‌ها می‌چسباندند. هر بار صدای افتادن ۲۵-۲۰ جسد و این موضوع ۳ تا ۴ بار در روز تکرار می‌شد. فردا و فرداهای دیگر!<strong> </strong>در خاطرات آیت‌الله منتظری آمده است که: &#8220;من آقایان نیری قاضی شرع اوین و اقای اشراقی دادستان و رئیسی معاون دادستان و پور‌محمدی را خواستم و گفتم لااقل در محرم دست نگهدارید. آقای نیری گفت ما تا الان ۷۵۰ نفر را اعدام کرده ایم. ۲۰۰ نفر را هم سر موضع جدا کرده‌ایم کلک اینها را بکنیم بعد هرچه بفرمائید&#8221;<strong> </strong>تا آن تاریخ در گوهردشت ۴۵۰ مجاهد را اعدام کرده بودند. برخی از این مجاهدان رد مهر بر پیشانی داشتند!<strong> </strong>از شنبه ۵ شهریور چپ کشی آغاز می‌شود. ساعتی پس از صبحانه دو نفر، فرامرز زمان‌زاده و سیاوش سلطانی با چشم بند به بیرون برده می‌شوند. تصور آن بود که ملاقات در راه است. به فرامرز فرصت ندادند پیراهن تمیزی را که در آخرین ملاقات با خانواده به او داده بودند به تن کند. نزدیک ظهر سرو صدای غریبی از بند بالای سر شنیده می‌شود. بچه‌ها با پا به کف می‌کوبیدند تا علامت دهند که در حال خروج از بند هستند علت خروج را اما هیچ‌کس نمی‌دانست. روند حضور به این صورت بود که مدیریت زندان متشکل از داوود لشکری و ناصریان پس از احضار در فضائی پر از خشونت از زندانی می‌پرسیدند : گروهت را قبول داری؟ مسلمان هستی؟ حاضر به مصاحبه هستی؟ پاسخ منفی یا استنباط منفی قبولی در کنکور مرگ بود<strong>. </strong>قبل از ظهر ۶ شهریور درب هشت باز شد. نگهبانانی ناشناس، سرتراشیده و سیاهپوش وارد شدند. دستور دادند هرچه سریعتر چشم بند بزنیم و خارج شویم. پس از مدتی معطلی در راهرو همان‌جا بما غذا دادند و به نوبت به دو اتاق داخل شدیم .سئوال‌ها همان بود که اشاره شد.در جمع ۸۰ نفره حدود ۱۷ نفر به بند برگردانده شدند. باقی مانده در دوسمت راهروی زندان با چشم بسته به صف ایستادند. لحظاتی بعد سیاه‌جامگان با کابل به جان ما افتادند و ما را در اتاقی خارج جای دادند. لحظاتی بعد ده نفر اول برای رفتن به نزد هیئت احضار می‌شوند. نفر اول صفی می‌شود که به راهروهای مرگ قدم می‌گذارند. به دنبال فرامین نگهبان به اشتباه به سمت دیگری می‌پیچد، صف به هم می‌ریزد و این‌بار جهانبخش سرخوش به سر صف منتقل می‌شود. سمت راست راهرو به انتظار می‌نشیند. جهان بخش سرخوش به داخل اتاق رفته و لحظاتی بعد باز می‌گردد. دیگر هیچکس او را نمی‌بیند. او را به سمت چپ می‌برند به سوی مرگ، جائی که اصلانی باید می‌رفت! در روزهای ۷٫ ۸ شهریور هیئت مرگ در گوهردشت دست از کار کشید. دلیل آن تاکنون مشخص نشده. اصلانی  پس از سئوال و جواب به بند برگردانده می‌شود. اول سراغ دوستان را می‌گیرد: احمد، همایون، محمود، داریوش؟ و آن‌ها به همین سادگی نبودند. برای همیشه!                                                                                        <strong></strong></p>
<p><strong>فصل هشتم: </strong>یکی از ویژگی‌های کلاغ و گل سرخ آن است که راوی هیچ مسئله‌ای را بدون پاسخ رها نکرده است. اعتقاد من برآن است که نوشتن بخش‌های نهائی کتاب بایستی برای مهدی اصلانی با درد و رنج بسیار همراه بوده باشد. بازگوئی آن‌همه جنایت کار آسانی نیست. به ویژه برای کسی که با چشمی باز شاهد و ناظر آن‌همه فجایع بوده و از آن‌ها جان بدر برده است. افرادی را می‌شناسم که زندانی دور رژیم شاه و خمینی بوده‌اند و با همه علاقه به بازگوئی خاطرات توان آن نداشته‌اند که بار دگر از دالان‌های درد عبور کنند. با آن‌که می‌دانند بازگو کردن فجایع تاریخ معاصر شاید راهی باشد برای جلوگیری از تکرار آن. سخن آخر در سئوال پس از کشتار رخ می‌نماید. پس از کشتار همه زنده‌ماندگانِ چپ، مقابل این سئوال کلیدی قرار می‌گیرند: چرا ما را کشتند؟ چرا ما را نکشتند؟ کشتار تابستان ۶۷ یک حذف و تصفیه فیزیکی بود. مجاهدین به بهانه محاربه و چپ‌ها به بهانه ارتداد تصفیه شدند. ارتداد مجازات مرگ داشت، چیزی که چپ‌ها از آن بی‌خبر بودند. خمینی از ابتدا دروغ ‌گفت و ما نفهمیدیم، زیرا ساز و کارِ مذهب را نشناختیم. ارتداد انواع گوناگون دارد که اصلانی آن‌ها را برای خواننده توضیح می‌دهد. به اعتقاد او آیت‌الله خمینی دروغ را به یکی از بنیان‌های نظام اسلامی تبدیل کرد و اخلاق را در میان جانشینان و مریدان به کالائی نایاب.<strong> </strong>در آخرین بخش‌های کلاغ و گل سرخ اصلانی با دقتی موشکافانه به دلایل کشتار و توضیح برخی مباحث می‌پردازد که خواندن آن را توصیه می‌کنم. در پایان این بازنگری از تعداد اعدام‌ها که با محاسبه نسبتا دقیق اصلانی به ۳۷۰۰ نفر در تابستان ۱۳۶۷ می‌رسد اشاره می‌کنم.<strong> </strong>کلاغ و گل سرخ نوشته‌‌ای‌ است به یاد ماندنی از روزگاری فراموش‌ناشدنی. روزگاری که هنوز هم با مرگ بنیان‌گذار حاکمیت جنایت، مکافاتی بر آن نزول نکرده. روزگاری که گرچه تغییر ماهیت داه و بنیان‌گزاران آن زمان و سردمدان دوران اولیه انقلاب ایران خود اکنون در زندان و یا در معرض انواع تهمت‌ها و خطرها هستند. نوشتار پیش رو، سپاس من از دوست نادیده‌ای است که مرا یادگار به‌جامانده از آن جان نازنینی می‌داند که ما را تا انتهای جهان سوگوار خود کرد. باید از همه آن‌ها که کمر همت بستند تا تاریخ زنده بماند این سپاس را بجای آورد. با تشکر از <strong>مهدی اصلانی</strong> که با نوشتن <strong>کلاغ و گل سرخ</strong> به من فرصت داد تا نگفته‌ها را باز گویم، و با یاد نازنین برادرم، زنده یاد <strong>دکترمنوچهر شفیعی (هلیل رودی</strong>) که ما را در ماتم ابدی از دست دادنش باقی گذارد.</p>
<p>۱- برای اطلاع بیشتر نگاه کنید به مجادلات قلمی فرخ نگهدار با علی‌اکبر شالگونی در سال ۲۰۰۷، تارنمای روشنگری و نیز سفر با بالهای آرزو، نقی حمیدیان.</p>
<p>۲- زنده‌یاد دکترمنوچهر شفیعی (هلیل رودی)، درسن ۳۶ سالگی در  آبان ماه ۱۳۶۱ براثر بیماری مننژیت حاد به فاصله ۱۰ روز خانواده شفیعی را در ماتم ابدی فرو برد. وی یکی از شریف‌ترین انسان‌هائی بود که به ناحق به کار سیاسی روی آورد. به ناحق از آن رو که سیاست، آن گونه که در ایران رواج دارد کار آنانی است که کژراهگی و دروغ و تزویر پایه فکری‌شان را تشکیل می‌دهد و شمار سیاستمدارانی که از این قاعده بدور بوده‌اند بسیار اندک است. منوچهر جوانی دانشمند بود که دارای دو لیسانس علوم بازرگانی و علوم سیاسی و یک فوق لیسانس در روابط بین المل از دانشگاه تهران همه با درجه عالی و دکترای اقتصاد از دانشگاه ایلی نویز ایالت شیکاگو و مدرس آن دانشگاه بود. در بحبوحه طغیان علیه سیاست‌های شاه، به جرگه کنفدراسیون دانشجویان ایرانی پیوست و خانه چوبی متحرکش در شهر شامپین ایلی نویز محلی شد برای گرد‌همایی‌های دانشجویان. در سال ۱۳۵۵، در سفر به آمریکا در واشنگتن به دیدن من آمد. در طول اقامت یک شبه برای من بسیار گفت. از سیاست‌های شاه و لزوم کار سیاسی و سر آخر مرا با کوهی از جزوه و بروشور و اطلاعیه تنها گذارد تا برای یک سخنرانی به ایالت تگزاس برود. در مهرماه ۵۷ زمانی به ایران آمد که ما تازه مادرمان را از دست داده بودیم. با من به بهشت زهرا آمد و اندکی گریست و چند روز بعد  به آمریکا بازگشت تا زندگی را جمع و جور کند و به ایران باز گردد. پس از بازگشت در دانشگاه تهران به کار تدریس مشغول و کلاس‌های درسش به پُر‌دانشجو‌ترین کلاس‌های دانشگاه تبدیل شد. اینکه چه زمانی به سازمان فدائی پیوست بر من دانسته نیست، اما بعد از انقلاب به واسطه دانش همه‌جانبه، به ویژه در امر اقتصاد آن‌طور که بعدها دانستم عضو کمیسیون اقتصادی سازمان شد. منوچهر در مورد جمهوری اسلامی هیچ ابهامی نداشت و از  ابتدای انقلاب به ما هشدار می‌داد که این‌ها به زودی به غیر خودی‌ها حمله می‌کنند. وی  به ما می‌آموخت که چگونه مواظب باشیم گرفتار کمیته و پاسداران نشویم. همان پاسدارانی که آقای نگهدار ندا می‌داد، به سلاح سنگین مجهزشان کنید. منوچهر به همراهِ علی کشتگر، زنده‌یاد هیبت معینی (همایون) و چند نفر دیگر از سردمداران شناخته شده جنبش فدائی در مخالفت با انحلال سازمان فدایی و ادغام فداییان در حزب توده با بیانیه‌ای که در ۱۶ آذر ۱۳۶۰ منتشر شد از انحلال‌طلبان جدا و جریان موسوم به شانزده آذر را بنیان نهادند. اینان سعی در هشدار دادن به بدنه سازمان در زمینه خطر پیوستن به حزب توده داشتند، و از آن‌جا که رهبری اکثریت نمی‌توانست چهره‌های شناخته شده داخلی را مخدوش کند، نوک پیکان به طرف منوچهر نشانه رفت که به اصطلاح خارج کشوری بود. آقایان طاهری‌پور و نگهدار تا آن‌جا که قلم سیاسی و سوادشان اجازه می‌داد و توانستند به او اتهاماتی نظیر جاسوس سیا و امثالهم زدند، حتی تا آن‌جا پیش رفتند که در اقدامی شرم‌آور و غیر‌اخلاقی همسر او را که از خانواده‌ای سنتی ترک بود و منوچهر در شیکاگو با او آشنا و در ایران ازدواج کرد را به &#8220;داشتنن ملیت برزیلی&#8221; متهم(؟!) کردند! کسانی از این طایفه حتی مرگ او را به خودکشی نسبت دادند. منوچهر، همواره در نوشته‌هایش از دو نام مستعار پرهام، برای نوشته‌های درونی و هلیل‌رودی، برای نوشته‌های بیرونی استفاده می‌کرد. روزنامه مردم ارگان حزب توده ایران در جریانِ انشعاب شانزده‌آذر، با اقدامی پلیسی، تمامی اسامی مستعاری که منوچهر برای نوشته‌هایش بکار می‌برد را هم‌آهنگ با <strong>برخی رهبران اکثریت</strong> برای استفاده ماموران امنیت رژیم افشا کردند، و برای آن‌که حکومتیان به هیچ‌ وجه دچار اشتباه احتمالی نشوند این‌گونه آدرس کامل دادند: (ابراهیم شفیعی موسوم به منوچهر شفیعی، موسوم به پرهام، موسوم به دکتر هلیل رودی و &#8230;) شبی که منوچهر در اثر بیماری حاد مننژیت به کما رفت ما نمی‌دانستیم وی را باید با چه نامی در بیمارستان بستری کنیم، چرا که همه نام‌ها به همت والای آقایان نگهدار و کیانوری از قبل افشا! شده بود. از تهران کلینیک تا هزار‌تخت‌خوابی و لقمان‌الدوله &#8230; خوشبختانه دکترهای هوادار سازمان، دکترهای دوست و فامیل کم نبودند و به کمک آمدند. همه آن‌ها از جمله دکتر مسعود نقره‌کار و &#8230; تا ساعات آخر بالای سر او ناامیدانه تلاش کردند. یار‌فروشان اکثریتی باید بدانند پوزش‌خواهی و بدهی به تاریخ شامل مرور‌ زمان و بخشودگی نمی‌شود. آن‌ها اگر نه به هیچ‌کس دیگر که به خانواده شفیعی، به ویژه آرش شفیعی، که سی سال است به پدری که به یاد نمی‌آورد افتخار می‌کند بدهکارند، پیش از آن اما یک معذرت‌خواهی بزرگتر به جنبش چپ ایران. و اگر هنوز حاضر به این اعتراف تاریخی نیستند تاریخ، خود برایشان خارج از دسته‌بندی گروهی قضاوت کرده و خواهد کرد.</p>
<p>و تا همیشه هنوز یاد منوچهر را با شعری از شفیعی کدکنی که بر سنگ مزارش حک کردیم زنده می‌دارم :</p>
<p>ما راز شکفتن تو را می‌دانیم/ در هر قدمی بذر تو می‌افشانیم. و آنچه را هم که ننوشته‌ایم می‌خوانم:</p>
<p>تا لحظه جاودانه پیوستن/ در هر نفس زمان تو را می‌خوانیم</p>
<p>ما را سخن تو گفتن آموخته است/ برغنچه گل شکفتن آموخته است. روحی شفیعی، نویسنده و جامعه‌شناس</p>
<p><strong></strong></p>
<p>کلاغ و گل سرخ: مهدی اصلانی</p>
<p>ناشر: مجله آرش. پخش کتاب فروغ</p>
<p>چاپ اول، تیرماه ۸۸٫ چاپ دوم شهریور ۸۸٫ چاپ سوم تابستان ۸۹</p>
<p>تمامی نقل قول‌ها برگرفته از چاپ دوم کلاغ  و گل سرخ می‌باشد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/opinion/1589/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لشکر کشی رژیم برای ممانعت از حضور خانواده ها در خاوران</title>
		<link>http://shabakeh.de/news/1511/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/news/1511/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 Mar 2011 23:29:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1511/</guid>
		<description><![CDATA[آخرین پنچشنبه و جمعه هرسال، خاوران میعادگاه خانواده ها با عزیزان جان سپرده شان است. امسال نیز به رسم هرسال، جمع وسیعی از خانواده ها از اوایل صبح روز پنچشنبه ۲۶ اسفند برای دیدار نوروزی با عزیزان به خون خفته خود در دهه شصت عازم گلستان خاوران شدند. صدها مامور امنیتی و انتظامی از ساعت...<a href="http://shabakeh.de/news/1511/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین پنچشنبه و جمعه هرسال، خاوران میعادگاه خانواده ها با عزیزان جان سپرده شان است. امسال نیز به رسم هرسال، جمع وسیعی از خانواده ها از اوایل صبح روز پنچشنبه ۲۶ اسفند برای دیدار نوروزی با عزیزان به خون خفته خود در دهه شصت عازم گلستان خاوران شدند. صدها مامور امنیتی و انتظامی از ساعت شش صبح تمام منطقه را به محاصره در آورده بودند و به کسی اجازه نزدیک شدن به گلستان خاوران را نمی دادند. حضور این همه نیرو با تجهیزات سنگین ضدشورش و امبولانس، اهالی منظقه خاوران را بهت زده کرده بود. نیروهای سرکوبگر، با خشونت زایدالوصفی از ورود خانواده ها به کوچه منتهی به گلستان خاوران و نزدیک شدن آن ها به گلستان جلوگیری کردند. به شماری از خانواده ها فحاشی کرده و تعدادی را مورد ضرب و شتم قرار دادند و به سینه مادری که توانسته بود خود را به میله های درب خاوران برساند، با این هدف گل هائی را که در دست داشت به درون گلستان پرتاب کند، چند مشت زدند و وی را با خشونت و پرخاشگری از محل دور کردند. خانواده ها از ساعت ۹ صبح در طول جاده خراسان منتهی به کوچه خاوران تجمع کرده و تا ساعت دوازده ظهر هرلحظه برشمار آن ها اضافه می شد. آن ها ناامید از رسیدن به میعادگاه نوروزی با عزیزان به خون خفته ی شان، بعد از ساعت های کشمکش و درگیری با سرکوبگران، دسته گل هائی را که آورده بودند، به طول صدها متر در اطراف جاده کنار هم قرار دادند. مادری با صدای بلند روبه گشتاپوهای رژیم گفت&#8221; شما از مرده ما هم می ترسید.&#8221;</p>
<p>در این روز، تنها کسانی که اجازه یافتند به گلستان خاوران راه یابند، دختر یکی از جان سپردگان تابستان شصت هفت همراه همسرش بود که بتازگی ازدواج کرده اند. به مادر و مادر بزرگ وی اجازه ورود به خاوران داده نشد.</p>
<p>شماری از خانواده ها که روز پنچشنبه موفق نشدند به خاوران بروند، صبح روز جمعه ۲٧اسفند به آنجا رقتند. بنا به یک گزارش از تهران، تلفن دستی برخی از این خانواده ها از جمله تلفن دستی دو خواهر یک جان سپرده قطع شده است، که گفته می شود امکان برقراری تماس با آن ها تا لحظه دریافت این خبر وجود نداتشه است. خانواده ها احتمال می دهند که ماموران امنیتی مستقر در منطقه آن ها را دستگیر کرده باشند.</p>
<p>حضور ماموران امنیتی و انتظامی رژیم در روز جمعه ۲٧اسفند در بهشت زهرا نیز چشمگیر بوده است. سرکوبگران در اطراف مزار ندا آقاسلطان و سهراب اعرابی مستقر شده و از نزدیک شدن مردم به این محوطه جلوگیری می کردند.</p>
<p>کانون زندانیان سیاسی ایران(در تبعید)<br />
جمعه ۲٧اسفند ١٣۸٩ برابر با ١۸مارس ٢٠١١</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/news/1511/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
