<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>شبکه سراسری همکاری زنان ایرانی &#187; خاوران</title>
	<atom:link href="http://shabakeh.de/tag/%d8%ae%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://shabakeh.de</link>
	<description>تریبون زنان و نوشته های زنان</description>
	<lastBuildDate>Thu, 10 Nov 2022 12:37:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>مادران خاوران در مراسم اهدای جایزه گوانگجو: تا زمانی که جان در بدن داریم، برای کشف حقیقت تلاش خواهیم کرد</title>
		<link>http://shabakeh.de/activities/2335/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/activities/2335/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Jun 2014 08:46:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[رويدادها]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عدالت برای ایران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2335/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/activities/2335/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://justice4iran.org/wp-content/uploads/2014/05/madaran.15.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="مادران خاوران در هنگام دریافت جایزه گوانگجو" title="" /></a>عدالت برای ایران: جایزه حقوق بشری بین المللی گوانگجو، امروز ۱۸ مه ۲۰۱۴ در شهر گوانگجو کره جنوبی از سوی بنیاد ۱۸ مه به مادران خاوران اهدا شد.

معصومه دانشمند (مادر بازرگان) و پروانه میلانی که برای دریافت جایزه مادران خاوران در این مراسم شرکت کرده اند، با قرائت پیام مادران خاوران در مراسم اهدای جایزه اعلام کردند: «هرچند بسیاری از ما پیر و ضعیف و ناتوان و بیمار شده ایم و برخی نیز فوت کرده اند، ولی تا زمانی که جان در بدن داریم، ما خانواده های خاوران از مادر و پدر و خواهر و برادر و همسر و فرزندان؛ در هر کجای دنیا که باشیم، برای کشف حقیقت تلاش خواهیم کرد تا بتوانیم یک زندگی انسانی بسازیم و دیگر هیچ کسی به خاطر داشتن عقیده اش به بند کشیده نشود و جان خود را از دست ندهد.»]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1></h1>
<div>
<div id="attachment_9111"><a href="http://justice4iran.org/wp-content/uploads/2014/05/madaran.15.jpg"><img src="http://justice4iran.org/wp-content/uploads/2014/05/madaran.15.jpg" alt="مادران خاوران در هنگام دریافت جایزه گوانگجو" width="500" height="333" /></a>مادران خاوران در هنگام دریافت جایزه گوانگجو</p>
</div>
<p>عدالت برای ایران: <a href="http://justice4iran.org/publication/call-for-action/mothers-of-khavaran-2/" target="_blank">جایزه حقوق بشری بین المللی گوانگجو</a>، امروز ۱۸ مه ۲۰۱۴ در شهر گوانگجو کره جنوبی از سوی بنیاد ۱۸ مه به مادران خاوران اهدا شد.</p>
<p>معصومه دانشمند (مادر بازرگان) و پروانه میلانی که برای دریافت جایزه مادران خاوران در این مراسم شرکت کرده اند، با قرائت پیام مادران خاوران در مراسم اهدای جایزه اعلام کردند: «هرچند بسیاری از ما پیر و ضعیف و ناتوان و بیمار شده ایم و برخی نیز فوت کرده اند، ولی تا زمانی که جان در بدن داریم، ما خانواده های خاوران از مادر و پدر و خواهر و برادر و همسر و فرزندان؛ در هر کجای دنیا که باشیم، برای کشف حقیقت تلاش خواهیم کرد تا بتوانیم یک زندگی انسانی بسازیم و دیگر هیچ کسی به خاطر داشتن عقیده اش به بند کشیده نشود و جان خود را از دست ندهد.»</p>
<p>هیات داوران جایزه گوانگجو برای حقوق بشر، مادران خاوران را به عنوان مادران و خانواده‌های زندانیان سیاسی کشته‌شده در ایران که خواهان حقیقت و عدالت هستند٬ به همراه عادل  الرحمان خان، فعال بنگلادشی که خود را وقف حمایت از حقوق اساسی و استقرار حقوق بشر کرده به صورت مشترک برنده جایزه امسال <a href="http://eng.518.org/ease/board.es?mid=a50501000000&amp;bid=0028&amp;list_no=821&amp;act=view">اعلام کرده است</a>.</p>
<blockquote><p><strong>تصاویر ویدئویی ضبط شده از قرائت پیام مادران خاوران در مراسم اهدای جایزه حقوق بشری گوانگجو را در <a href="http://www.ustream.tv/recorded/47707220" target="_blank">اینجا</a> ببنید</strong></p></blockquote>
<p>پروانه میلانی٬ خواهر رحیم میلانی و معصومه دانشمند، مادر بیژن بازرگان، امروز پیش از مراسم اهدای جایزه در یک کنفرانس مطبوعاتی با حضور رسانه های کره ای نیز شرکت داشتند.</p>
<p>آنها در مراسم اهدای جایزه، با شرح آنچه در ایران بر خانواده زندانیان سیاسی اعدام شده در دهه  شصت رفته است، اعلام کردند: «در طی این سال ها بسیاری از ما، تنها  به خاطر داشتن خانواده ای دگراندیش یا برای پیگیری کشف حقیقت یا برای شرکت در مراسم یادبود کشته شدگان خودمان یا دیگری از کار برکنار یا ممنوع الخروج یا به اشکال مختلف تحقیر و تهدید و از زندگی اجتماعی محروم شده ایم، ولی علیرغم تمامی این اذیت و آزارها ما هم چنان ایستاده ایم تا بتوانیم به کشف حقیقت و برقراری عدالت یاری رسانیم.»</p>
<div id="attachment_9116"><a href="http://justice4iran.org/wp-content/uploads/2014/05/jhgjhg.jpg"><img src="http://justice4iran.org/wp-content/uploads/2014/05/jhgjhg.jpg" alt="مادران خاوران و عادل رحمان خان به صورت مشترک برنده جایزه گوانگجو شدند " width="428" height="400" /></a>مادران خاوران و عادل رحمان خان به صورت مشترک برنده جایزه گوانگجو شدند</p>
</div>
<p>مادران خاوران با ابراز خشنودی از اینکه با اهدای جایزه گوانگجو «صدای دادخواهی» آنها در سراسر دنیا «گسترده‌تر» می‌شود، اضافه کردند: «ما به دنبال خون خواهی نیستیم و با کشته شدن حتی قاتلان فرزندان مان مخالفیم، ولی می خواهیم که مسوولان این جنایت ها شناسایی و در دادگاهی عادلانه و علنی و مردمی محاکمه شوند و چرایی و چگونگی این اعدام ها برای ما و همه مردم ایران روشن شود تا شاید بتوانیم به این وسیله از تکرار جنایت جلوگیری کنیم.»</p>
<p>آنها با تاکید بر اینکه «خاوران تنها گورستانی نیست که دگراندیشان را به شکلی غیرمتعارف دفن کرده اند»، ادامه دادند: «احتمالا در تهران و قطعا در شهرستان ها، گورستان هایی مشابه و حتی ناشناخته ای وجود دارد که عزیزان ما را بی خبر از خانواده های شان در آن جا مدفون کرده اند و خانواده ها را برای دانستن حقیقتِ چرایی و چگونگی این کشتارها مورد اذیت و آزار قرار می دهند. تمامی این خانواده ها جزو مادران خاوران هستند.»</p>
<blockquote><p><strong>تصاویر ویدئویی ضبط شده از زمان اهدای جایزه حقوق بشری گوانگجو به مادران خاوران را  در <a href="http://www.ustream.tv/recorded/47706954" target="_blank">اینجا</a> ببنید</strong></p></blockquote>
<p>در بخشی از این پیام که به صورت مشترک از سوی مادر بازرگان و پروانه میلانی قرائت شد، آمده است: «ما  مادران و خانواده‌ها چندین بار به مقامات دولتی نامه نوشتیم ولی تا به حال هیچ مقام مسوولی پاسخی مبنی بر چرایی و چگونگی اعدام‌های فردی و گروهی به ما نداده است.ما به گزارشگران ویژه سازمان ملل نیز اعتراض کردیم و صدای دادخواهی خود را به آن ها رساندیم، ولی متاسفانه پیگیری های ما تا کنون بدون نتیجه باقی مانده است. هم اکنون انتظار داریم که فعالان حقوق بشر در سراسر دنیا و مقامات مسئول حقوق بشر در سازمان ملل، از جمله آقای احمد شهید “گزارشگر ویژه سازمان ملل درباره وضعیت حقوق بشر در ایران”، حق ما خانواده ها را برای دانستن حقیقت و برگزاری آزادنه مراسم یادبود به عنوان مساله ای به روز به رسمیت بشناسند و برای رفع این بی حقوقی و نقض آشکار حقوق بشر بکوشند.»</p>
<div id="attachment_9110"><a href="http://justice4iran.org/wp-content/uploads/2014/05/madaran6.jpg"><img src="http://justice4iran.org/wp-content/uploads/2014/05/madaran6.jpg" alt="مادران خاوران می‌گویند که اهدای جایزه گوانگجو «صدای دادخواهی» آنها در سراسر دنیا «گسترده‌تر» می‌کند" width="500" height="333" /></a>مادران خاوران می‌گویند که اهدای جایزه گوانگجو «صدای دادخواهی» آنها در سراسر دنیا «گسترده‌تر» می‌کند</p>
</div>
<p>بنیاد گرامیداشت ۱۸ مه که هر سال، جایزه گوانگجو برای حقوق بشر را اهدا می کند یک سازمان غیرانتفاعی و غیردولتی است است که در سال ۱۹۹۴ از سوی بازماندگان قتل عام مخالفان در ماه مه ۱۹۸۰ درشهر گوانگجو کره جنوبی تاسیس شده است.</p>
<p>هدف از راه اندازی این بنیاد گرامیداشت خاطره قیام ۱۸ مه و ادامه مبارزه و همبستگی با آن به منظور کمک به اتحاد صلح آمیز کره و فعالیت در جهت صلح و حقوق بشر در سراسر جهان است. ۱۸ ماه مه سالگرد جنبش دموکراتیک مردمی در گوانگجو بر علیه نیروهای مسلح دولتی است که پس از کودتای چون دوو هوان بر منطقه مسلط شده بودند.</p>
<blockquote><p><strong>متن کامل پیام مادران خاوران در مراسم اهدای جایزه گوانگجو را <a href="http://justice4iran.org/publication/articles/mothers-of-khavaran-gwangju-award/" target="_blank">اینجا</a> بخوانید</strong></p></blockquote>
<p>در جریان این رخداد دست کم ۱۵۴ تن کشته٬ ۷۴ تن مفقود و چهار هزار ۱۴۱ تن مجروح و بازداشت شدند. در دوران ریاست جمهوری چون دوو هوان، رسانه‌های دولتی از این رخداد به عنوان یک شورش کمونیستی یاد می‌کردند٬ اما از سال ۲۰۰۲ با برپایی یک قبرستان ملی و تعیین روز ۱۸ می‌به عنوان روز ملی بزرگداشت قربانیان این رخداد برای جبران صدمات وارده به بازماندگان این کشتار و خانواده‌های قربانیان تلاش می‌شود.</p>
<div id="attachment_9112"><a href="http://justice4iran.org/wp-content/uploads/2014/05/madaran-8.jpg"><img src="http://justice4iran.org/wp-content/uploads/2014/05/madaran-8.jpg" alt="معصومه دانشمند (مادر بازرگان)، در حال بازدید از تالار یادبود شهدای ۱۸ مه" width="500" height="333" /></a>معصومه دانشمند (مادر بازرگان)، در حال بازدید از تالار یادبود شهدای ۱۸ مه</p>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/activities/2335/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مادر سلاحی هم رفت!</title>
		<link>http://shabakeh.de/news/2299/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/news/2299/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Dec 2013 13:40:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[رويدادها]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2299/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/news/2299/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://www.akhbar-rooz.com/user/albums/a_0003/img_26293.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>قلبی که تیرهای کاری حاکمان هار سرمایه در طول سالیان دراز، هیچ گاه بر آن کارگر نیأفتاد، در ٣۰ نوامبر ۲۰۱٣ در سن ٨٨ سالگی با صرف آخرین توان خود، برای همیشه از تپش باز ایستاد. صدیقه در گذشت. او کارنامه پیکار خویش را دارد، اما به عنوان جزء پرشکوهی از همین کارنامه، مادر انقلابیون...<a href="http://shabakeh.de/news/2299/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.akhbar-rooz.com/user/albums/a_0003/img_26293.jpg" alt="" /><br />
قلبی که تیرهای کاری حاکمان هار سرمایه در طول سالیان دراز، هیچ گاه بر آن کارگر نیأفتاد، در ٣۰ نوامبر ۲۰۱٣ در سن ٨٨ سالگی با صرف آخرین توان خود، برای همیشه از تپش باز ایستاد.</p>
<p>صدیقه در گذشت. او کارنامه پیکار خویش را دارد، اما به عنوان جزء پرشکوهی از همین کارنامه، مادر انقلابیون آشنای جان داده، رفقا جواد، کاظم و حسین سلاحی بود. صدیقه هر که بود همدرد، همرزم و همصدای استثمارشوندگان و ستمکشان گردید. در شرائط کار و استثمار و مبارزه و زندگی توده های زیر فشار قهر سرمایه داری زیست و هر چه داشت بسیار بی دریغ به پای جنبش رهائی آنها ریخت. تاریخ زندگی بشر تاریخ مبارزه طبقاتی است و درخشان ترین صفحات زندگی افراد طبقه استثمار شونده هر دوران را پای بندی ها، صداقت ها و شور پاک انسانی آنها برای کمک به قدرت مقاومت و پیکار طبقه خود تشکیل می دهد. در میدان جنگ طبقاتی، هر انسانی نقشی را ایفاء می کند و از طریق ایفای تمامی این نقش هاست که کارزار رهائی بشر جان می گیرد و به پیش می تازد. صدیقه نیز همیشه و در همه جا نقش خاص خود را ایفاء کرد.<br />
در فروردین سال ۵۰، جواد اولین فرزند وی و از چهره های سرشناس سازمان چریک هائی فدائی خلق ایران همراه با رفیق همرزمش علیرضا نابدل، در جریان یک درگیری نابرابر با دژخیمان ساواک شاه، در خیابان های تهران جانش را از دست داد. به فاصله چند ماه بعد و در تیرماه همان سال فرزند دوم او کاظم، عضو برجسته دیگر سازمان چریک های فدائی به دنبال دستگیری و تحمل شکنجه های فراون تسلیم جوخه اعدام گردید.<br />
صدیقه در سوگ این دو انقلابی جان داده زانوی غم به سینه فشار نداد. بالعکس با تمامی توانش دست به کار تلاش برای جوشیدن و جنگیدن در صف انقلابیون آن روز شد. به جنبش فعال اعتراضی خانواده های مبارزین و کشته شدگان و زندانیان سیاسی پیوست. بسیار جسور و جدی در همه آکسیون ها و فعالیت های این جنبش شرکت کرد.<br />
چند سال بعد فرزند سومش حسین به اسارت نیروهای جلاد رژیم شاه در آمد و پس از روزها مقاومت، سرانجام در خردادماه ۵۴ روانه میدان تیر شد. صدیقه در قبال جنایت ها و سبعیت های روزافزون رژیم درنده سلطنتی سرمایه و فشار داغ های پی در پی راه مقاومت موثرتر و سرفرازتر را پیش گرفت. استوارتر از سابق به فعالیت خود در جنبش خانواده های زندانیان و جان دادگان ادامه داد.<br />
استقرار رژیم درنده جمهوری اسلامی و شروع شبیخون ها و حمام خون های سال ۶۰، برای صدیقه نیز همسان همه همرزمان و کل فعالان جنبش کارگری ایران سرآغاز دور تازه ای از تحمل مصیبت ها، دردها، از دست دادن عزیزان و در به دری ها و آوارگی ها بود. در برهه ای از همین دوران سیاه وحشت و دهشت دخترش و دو فرزند خردسال وی و دامادش توسط دژخیمان دولت اسلامی دستگیر و زندانی گردیدند. صدیقه با وقوع این رویدادها و تحمل موج های پی در پی بربریت دولت بورژوازی باید کوه مشکلات تازه و بار وظائف بسیار سنگین تری را به دوش می کشید. او دو کودک خردسال را از چنگال زندانبانان خارج ساخت و همراه با آن ها، با تن دادن به تمامی مخاطرات احتمالی، راه فرار از جهنم جمهوری اسلامی را پیش گرفت. پس از روزها خود را به کردستان رساند. مدت ها در آنجا و در کنار نیروهای انقلابی در حال پیکار با رژیم باقی ماند. او در ادامه تحمل تمامی این فشارها و به دنبال همه این مقاومت ها و پیکارها بالاخره خود را به کشور سوئد رساند و در اینجا ساکن گردید.<br />
صدیقه سلول زنده بی غل و غش و پرجوش و خروش جنبش آزادیخواهی و استثمارستیز توده های کارگر ایران بود. او در شرائط کار و استثمار و پیکار کارگران زیست، جزئی از اعتراض سراسری آنان علیه وضعیت موجود بود. در این راه همه دار و ندارش را با طیب خاطر ارزانی داشت. بسیار خستگی ناپذیر راه خویش را برای سال های طولانی ادامه داد، مرگ او مرگ مادری ستمکش، مبارز و صدیق از آحاد این جنبش است.</p>
<p>یادش را گرامی می داریم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/news/2299/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>راه‌اندازی تارنمای نمایشگاه : امید نام من است</title>
		<link>http://shabakeh.de/news/2271/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/news/2271/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Aug 2013 15:49:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[آلمان]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>
		<category><![CDATA[فعالیت زنان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2271/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/news/2271/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/08/omid-150x150.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="omid" /></a>&#8220; سرگذشت مرا در تاریخ رسمی ایران نخواهید یافت. سرزمینی که والدینم جانشان را در راه آزادی آن باختند، هنگامی که به جوانی امروز من بودند. روایت آنان را از زبان همرزمانشان شنیده ام، یادگارهایشان را بازماندگان به من رسانده اند. من آنها را حفظ کرده‌ام به همراه نام خود، که یادگاری از آنان است: امید!&#8221;امید نام من است عنوان...<a href="http://shabakeh.de/news/2271/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/08/omid.jpg"><img class="aligncenter size-thumbnail wp-image-2272" title="omid" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/08/omid-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a><br />
&#8220; سرگذشت مرا در تاریخ رسمی ایران نخواهید یافت. سرزمینی که والدینم جانشان را در راه آزادی آن باختند، هنگامی که به جوانی امروز من بودند. روایت آنان را از زبان همرزمانشان شنیده ام، یادگارهایشان را بازماندگان به من رسانده اند. من آنها را حفظ کرده‌ام به همراه نام خود، که یادگاری از آنان است: امید!&#8221;<strong></strong><strong>امید نام من است</strong> عنوان نمایشگاهی ست از یادگارهای زندان و فرار در دهه شصت که با همکاری مرکز جوانان آنه فرانک در شهر فرانکفورت ترتیب داده شد و از تاریخ ۲۱ اسفندماه ۱۳۹۰ تا ۱۰ آبان‌ماه ۱۳۹۱ در محل این مرکز به نمایش درآمد.این نمایشگاه اکنون در دنیای مجازی جا گرفته است. برای دیدن آن به آدرس زیر مراجعه کنید:<span style="text-decoration: underline;"><a href="http://www.omid-hoffnung.de/" target="_blank">http://www.omid-hoffnung.de</a></span>نمایشگاه به دلیل محدودیت مکان توانست تنها بخش محدودی از این یادگارهای ارزشمند را به نمایش بگذارد. از اینرو به همراه تارنمای نمایشگاه وبلاگی درست شده تا فارغ از اینگونه محدودیت ها، به مثابه آرشیو، یادگارهای بیشتری را در خود جا دهد:<a href="http://omidistmeinname.wordpress.com/" target="_blank">http://omidistmeinname.wordpress.com/</a>این بار هم دست یاری به سوی شما دراز می کنیم. از یادگارها، کارهای دستی، نامه های خود و آشنایان تان از زندان و همچنین فرار از کشور در پی‌آمد سرکوب مهیب دهه شصت عکس بگیرید و همراه با توضیح اشیاء به آدرس ذکر شده در وبلاگ بفرستید. آنها ثبت و دیده خواهند شد.منیره برادران پرستو فروهر</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/news/2271/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نقش مادران خاوران در دادخواهی / منیره برادران</title>
		<link>http://shabakeh.de/opinion/2267/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/opinion/2267/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Aug 2013 08:40:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[ديدگاه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زنان و زندان]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[عدالت برای ایران]]></category>
		<category><![CDATA[منیره برادران]]></category>
		<category><![CDATA[گزارش مراسم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2267/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/opinion/2267/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/08/monireh-150x150.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="monireh" /></a>نقش مادران خاوران در دادخواهییکی از عرصه هائی که زنان در آن حضور فعالی داشته و دارند، جنبش دادخواهی است. در اینجا می خواهم از نقش مادران خاوران بگویم که نامشان با دادخواهی گره خورده است. آنها مادران و خانوده های اعدام شدگان دهه ۶٠ و کشتار زندانیان سیاسی تابستان ۶٧ هستند. آنها جلوی در زندانها با هم آشنا...<a href="http://shabakeh.de/opinion/2267/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 dir="rtl"></h2>
<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/08/monireh.jpg"><img class="aligncenter size-thumbnail wp-image-2268" title="monireh" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2013/08/monireh-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a><br />
نقش مادران خاوران در دادخواهییکی از عرصه هائی که زنان در آن حضور فعالی داشته و دارند، جنبش دادخواهی است. در اینجا می خواهم از نقش مادران خاوران بگویم که نامشان با دادخواهی گره خورده است. آنها مادران و خانوده های اعدام شدگان دهه ۶٠ و کشتار زندانیان سیاسی تابستان ۶٧ هستند. آنها جلوی در زندانها با هم آشنا شده بودند. در  تابستان ۶٧ که ملاقاتها قطع بود آنها حس کردند که فاجعه ای شوم در زندانها در حال وقوع است. فاجعه اتفاق افتاد. هزاران زندانی را کشتند. صدای اعتراضی برنخواست. مادران تنهائی شان را با هم تقسیم کردند. دورهم جمع شدند. گورستانها را جستجو کردند و با اطلاعاتی که خود بدست آوردند، دانستند که عزیزانشان را در گورستان خاوران دفن کرده اند، در گورهای جمعی. آنجا میعادگاه شان شد، مکانی شد برای سوک، سوک عزیز خود و سهیم شدن در سوک عزیز دیگری.<br />
اما آنها از نقش مادران سوکوار خود را فراتر بردند و به الگوی سنتی مادر عزادار، که نقشی منفعل دارد، تن ندادند. آنها پایه حرکتشان را بر حق شهروندی خود گذاشتند، حق آگاهی از آنچه بر فرزندانشان رفته بود و حق دادخواهی. آنها درد و عزای از دست دادن عزیزانشان را محدود به حوزه خصوصی نکردند و آن را به یک خواست مهم اجتماعی و سیاسی و به یک اقدام تبدیل کردند و خواستار روشن شدن حقیقت و پاسخ‌گوئی مسئولین شدند.<br />
سالها بود که آنها همدیگر را می شناختند. جلوی در زندانها با هم آشنا شده و در سختی ها و بی پناهی ها یاور همدیگر شده بودند. دردی مشترک انها را بهم پیوند می داد. بسیاری از این آشنائی ها حتی به سالهای پیش از انقلاب برمی گشت به زندانهای دوره شاه پهلوی.  در آن زمان هم مادران و خانواده های زندانیان سیاسی گردهم آئی های خود را داشتند و دست به اقداماتی زده بودند. از برگزاری مجالس یادبود برای اعدام شدگان تا مثلا تجمعاتی در قم و بازار  برای جلوگیری از اعدام فرزندان شان در سال ١٣۵٠، تا اقداماتی گسترده تر در اوائل سال ١٣۵٧ برای توجه دادن به خواسته های فرزندان زندانی شان که در اعتصاب غذا بسر می بردند؛ تا تحصن با شکوه در کاخ دادگستری در دی ماه ١٣۵٧ که با آزادی آخرین زندانیان سیاسی پایان یافت.<br />
آن تجربه ها و خاطره ها، به ویژه خاطره تحصن افتخارآمیز دی ماه ۵٧ که چه بسا با نقل و روایت به خاطره جمعی دیگر خانواده های زندانیان سیاسی تبدیل شده باشد، زمینه  را برای گردهم آئی های آنها در دهه ۶٠ فراهم آورد. کم نبودند زندانیان سیاسی دوره پیشتر که آزادی شان را در سال ۵٧ مردم با سرود و دسته های گل جشن گرفته بودند، به دست حکومت کنندگان جدید به جوخه های اعدام سپرده شدند.<br />
ولی اگر حرکت خانواده ها را در این دو دوره مقایسه کنیم، متوجه تغییری در آن می شویم. چه چیزی تغییر کرده بود؟ گرچه اختلاف زمانی دو دوره کوتاه بود ولی مادران در جمهوری اسلامی تجربه جدیدی کسب کردند، تجربه ای به مراتب تلخ تر و دردناکتر. ابعاد جنایتهای این حکومت چنان بزرگ و دهشتناک بود که مادران و خانواده های اعدام شدگان را بیش از گذشته متوجه حقوق بشر کرد. در دوره پیش از انقلاب ۵٧ دیدگاهی که در مورد اعدام شدگان وجود داشت بیشتر با آرمان گرائی آمیخته بود تا نگاهی از منظر حقوق بشر. به این معنا که پیش از تجربه تلخ جمهوری اسلامی شخص اعدام شده عمدتا به عنوان شهید راه آرمانهایش تعریف می شد و حرکت مادران و خانواده ها رابطه تنگاتنگی با سازمانهای سیاسی داشت که در فضای انقلابی آن سالها اعدام شدگان را با دلالت بر حقانیت شان پیوند می دادند.بعدها به ویژه بعد از کشتار ۶٧ این نگاه تغییر کرد و مادران خاوران این پرسش را برجسته کردند: چرا فرزندان مان را اعدام کردید؟ در نامه شان در دی ماه ١٣۶٧ خطاب به وزیر دادگستری می خوانیم: &#8221; ما سئوال می‌کنیم: کدام قانون اجازه داده است که حکم اعدام دسته جمعی صادر کنند؟&#8221;آنها اصل را بر دادخواهی قرار دادند. در همان نامه که با تجمع آنها در مقابل کاخ دادگستری همراه بود، نوشتند: &#8220;ما خانواده های قربانیان فاجعه اخیر و خانواده های زندانیان سیاسی خواستار اقدام فوری، جدی و مسئولانه شما هستیم.&#8221;  نوشتند: &#8221; ما علیه مسئولین این فاجعه دردناک اعلام جرم می کنیم و خواهان آن هستیم که اینان بازداشت و در یک محکمه علنی محاکمه گردند.&#8221;<br />
بعدها هم به رئیس جمهور خاتمی نامه نوشتند. هرگز پاسخی نگرفتند. به سازمانهای بین المللی حقوق بشر هم متوسل شدند. در سفر گالیندوپل به ایران در بهمن ١٣۶٨ جلوی دفتر سازمان ملل تجمع کردند و خواستار ملاقات با وی شدند. تجمع شان با خشونت مامورین مواجه شد. در سال ١٣٨١ به گزارشگران کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد نامه نوشتند. (این نامه ها را می توانید در سایت بیداران پیدا کنید)<br />
به زبان و لحن این نامه ها توجه کنید! در نحوه بیان این نامه ها نکته مهمی نهفته است: زبان این نامه ها، شکوه و مظلوم نمائی نیست بلکه حق خواه و دادخواه است. و حکایت از این دارد که آنها از کلیشه سنتی زنان عزادار قربانی فاصله گرفته اند.این نامه نویسی ها جنبه دیگری هم دارد: مستند کردن خواسته ها و حرکت مادران از یک طرف و اعلام حضور از طرف دیگر، که البته محدود به نامه نوشتن نماند. ارائه نامه ها هر بار به شکل دسته جمعی و با تجمع صورت می گرفت و مهمتر از آن تجمع و حضور در گورستان خاوران بوده است. این تجمع ها در سالگرد کشتار ۶٧ و نیز هنگام نوروز وسیع تر می شد و مردم بیشتری را به خود جلب می کرد. خاوران تنها یک گورستان معمول نیست. خیلی از خانواده هائی که در آنجا جمع می شدند، اصلا نمی دانستند که فرزند، همسر، خواهر و یا برادرشان در کجا دفن شده است. خاوران جنبه سمبلیک هم دارد. مکانی است که حقیقت را در خاکش پنهان کرده است در استخوانهای زیر خاک در گورهای جمعی و گورهای بی نام و نشان و در حضور مادرانی که بر این حقیقت شهادت می دهند. خاوران مکانی است که نبرد بین حقیقت و انکار در آن جاری است. ولی این تنها نبرد سمبلیک تاریخی نیست. یک جنگ واقعی است بین مادران و خانواده ها که در برابرا انکار و برای روش شدن حقیقت و دادخواهی ایستاده اند و نیروهای امنیتی و پلیس، که انکار و مسئولیت نپذیری حکومت را نمایندگی می کنند.ما گفتمان و خواست دادخواهی را که امروز خوشبختانه تا حدودی جای خود را در جامعه ما باز کرده، مدیون این زنان هستیم، مدیون مادران خاوران. آنها بهای سنگینی بابت مقاومتشان پرداخته و می پردازند: از ضرب و شتم گرفته تا کنترل و تعقیب و بازداشت. مامورین از این هم فراتر رفتند و در زمستان ١٣٨٧ با وقاحتی بی نظیر خاوران را با بولدوزر خراب کردند و درب آن را به روی خانواده ها بستند. بر تعقیب و کنترل خانواده ها افزوده شده و آنها در خانه هاشان هم از آن در امان نیستند. ولی به گفته خانم منصوره بهکیش، یکی از فعالین مادارن خاوران، &#8221; آنها هیچ گاه حاضر نشدند که از حقوق خود به عنوان یک انسان دادخواه دست بشویند و ظلمی را که در حق شان شده است به فراموشی بسپارند.&#8221;<br />
بیست و پنج سال پیش زمانی که مادران و خانواده های اعدام شدگان در ایران به فرمان سکوت مقامات امنیتی که به تک تک آنها صادر شده بود، تن ندادند، هرگز نمی دانستند که اقدام شان پایه ای می شود برای حرکت دادخواهی در ایران. آنها سنتی را پایه گذاشتند که بعدها در حرکت مادران پارک لاله شاهد آن بودیم. در تابستان ٨٨ که جوانان معترض را در خیابان به گلوله می بستند، در اعتراض به این کشتار صدها زن در روزهای شنبه در پارک لاله جمع می شدند. در سایت های اینترنتی آنها خواسته هاشان را اعلام کردند. آنها خواستار قطع کشتار، آزادی زندانیان سیاسی و محاکمه و مجازات مسببین این کشتارها شدند. حرکت آنها با استقبال ایرانیان تبعیدی مواجه شد و در شهرهای مختلف خارج از ایران  در حمایت از دادخواهی این زنان و رساندن صدای آنها تجمع ها و تشکل هائی شکل گرفت که تا امروز هم ادامه دارد. آنها که تا حدی خودجوش ابتدا نام مادران عزادار را بر خود برگزیده بودند، یک سال بعد از شروع حرکتشان، نام خود را مادران پارک لاله تغییر دادند.<br />
و نکته مهم اینکه، مادران خاوران بزرگداشت فرزندانشان را که در آن فضای خفقان با شهامت تمام در راه آزادی و عدالت در مقابل زر و زور حاکمان تاریک اندیش ایستادند، با دادخواهی پیوند زده اند، که آرمان عزیزانشان هم بوده است. آنها اندوه بی پایان از دست دادن عزیزانشان را از فضاهای خصوصی فراتر برده و آن را به یک حرکت تبدیل کرده اند و گرامی داشت آنها را وارد فضاهای عمومی کرده اند تا خواستی را مطرح کنند که نیاز بزرگ جامعه ما است: فراموش نکردن و عدالت.منیره برادران، ٢٠١٣</p>
<h2 dir="rtl">سخنرانی منیره برادران در سمپوزیوم &#8220;وقتی زنان خفته برخیزند، کوهها به لرزه درخواهند آمد&#8221; که از طرف عدالت برای ایران در روز هشت ژوئن ۲۰۱۳ در لندن ترتیب داده شده بود</h2>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/opinion/2267/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آقای روحانی، در این سی و چهار سال شما و همراهان تان هر چه توانستید بر سر ما آوردید(از نامه منصوره بهکیش به حسن روحانی)</title>
		<link>http://shabakeh.de/uncategorized/2254/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/uncategorized/2254/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Aug 2013 12:54:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[رويدادها]]></category>
		<category><![CDATA[زنان و زندان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراضات در ایران]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[مادران پارک لاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2254/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/uncategorized/2254/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://1.bp.blogspot.com/-8VEnX8P_aww/UgHsrjPZSSI/AAAAAAAABVo/gtQQvQszITc/s1600/images1.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>آقای روحانی صدای ما را بشنوید! شما به عنوان رییس جمهور حکومت جمهوری اسلامی ایران معرفی شدید و در مراسم سوگند بیان کردید که &#8220;نماینده&#8221; تمامی مردم ایران هستید. به عنوان یک ایرانی لازم دیدم یادآوری کنم که شما نماینده امثال ما که رای نداده ایم نیستید. ما به دلیل غیر دموکراتیک بودن شیوه انتخاب...<a href="http://shabakeh.de/uncategorized/2254/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h1>آقای روحانی صدای ما را بشنوید!</h1>
<div>
<div dir="rtl">
<div><a href="http://1.bp.blogspot.com/-8VEnX8P_aww/UgHsrjPZSSI/AAAAAAAABVo/gtQQvQszITc/s1600/images1.jpg" target="_blank"><img src="http://1.bp.blogspot.com/-8VEnX8P_aww/UgHsrjPZSSI/AAAAAAAABVo/gtQQvQszITc/s1600/images1.jpg" border="0" alt="" /></a></div>
<div>شما به عنوان رییس جمهور حکومت جمهوری اسلامی ایران معرفی شدید و در مراسم سوگند بیان کردید که &#8220;نماینده&#8221; تمامی مردم ایران هستید. به عنوان یک ایرانی لازم دیدم یادآوری کنم که شما نماینده امثال ما که رای نداده ایم نیستید. ما به دلیل غیر دموکراتیک بودن شیوه انتخاب شدن و انتخاب کردن و هم چنین نبود آزادی بیان و امکان ایجاد تشکل های مستقل و مردمی، انتخابات را در ایران آزادانه نمی دانیم ولی معتقدیم رییس جمهور یک کشور به عنوان مهم ترین مقام اجرایی آن موظف است که بدون تبعیض در جهت خواسته های همه مردم حرکت کند و پاسخ گوی همه آنهایی که رای داده و رای نداده اند، باشد.</div>
<div>شما در مقابل مردم سوگند یاد کردید و گفتید زمانی می توان قفل درب های بسته را باز کرد که همه چیز شفاف باشد. عالی است، شفاف بودن یکی از ارکان مدیریت سالم است و امیدوارم لااقل خودتان این شعار را عملی سازید. چیزی که ما در این سی و چهار سال ندیدیم و به آن نیاز داریم. ولی تنها شفاف بودن کافی نیست، مسوولیت پذیری و پاسخ گویی و هم چنین نبود تبعیض و برقراری عدالت اجتماعی ارکان دیگر مدیریت سالم و انسانی است.</div>
<div>ما از همان ابتدای سال ۵۸ که مردم به جمهوری اسلامی رای آری دادند، با مشکلات بسیاری روبرو شدیم ولی همواره مسوولان حکومتی از مردم می خواستند که دندان روی جگر بگذارند و امید به آینده ای روشن داشته باشند تا آرامش و آسایش و آزادگی در کشور برقرار شود ولی تفاوت گفتار و کردار از زمین تا به آسمان بود. آقای خمینی در نوفل لوشاتو گفت همه، حتی کمونیست ها آزادند ولی در دهه شصت و به ویژه در تابستان شصت و هفت هزاران نفر از بهترین فرزندان ایران زمین به دستور شخص ایشان اعدام شدند.</div>
<div>به جای آینده روشنی که برای مردم ترسیم کرده بودید، بگیر و ببندها و شکنجه و اعتراف گیری و کشتار مخالفان و دگراندیشان شروع شد؛ سپس جنگ و پیامدهای خانمان برانداز آن؛ حجاب اجباری؛ بستن دانشگاه ها و اخراج دانشجویان؛ اعدام دسته جمعی زندانیان سیاسی در تابستان شصت و هفت در کمتر از یک ماه در حالی که بسیاری از آنان حکم زندان داشتند؛ دفن گروهی آنها با لباس در کانال هایی در خاوران بدون اطلاع و حضور خانواده های شان؛ قتل های زنجیره ای نویسندگان در سال ۷۷ بدون آن که  پرونده آن به سرانجامی برسد؛ حمله به کوی دانشگاه در سال ۷۸ و کشته و زخمی و بازداشت شدن تعدادی از دانشجویان؛ بازداشت و کشتار مردم معترض در خیابان در سال ۸۸؛ شکنجه و قتل زندانیان در زندان کهریزک و قتل های خاموش در زندان ها که هنوز پاسخ روشنی بر چرایی و چگونگی هیچ یک از آن ها داده نشده است.</div>
<div>آقای روحانی، در این سی و چهار سال شما و همراهان تان هر چه توانستید بر سر ما آوردید و با کشیدن تیغ بر روی مخالفان و مردمی که شاه را برای به دست آوردن آزادی و آزادگی و داشتن زندگی بهتر و انسانی تر بیرون کرده بودند، حکومت کردید و هر کدام تقصیرها را گردن دیگری انداختید.</div>
<div>من و بسیاری از ما بهترین عزیزان مان را به خاطر نبود آزادی در جمهوری اسلامی از دست داده ایم و شاهد نقض گسترده و سیستماتیک حقوق بشر در ایران بوده و هستیم. ولی امروز دیگر دهه شصت نیست که تنها با حذف بی صدای دگراندیشان بتوانید به زندگی خود ادامه دهید. این بار با مردمی روبرو هستید که نه تنها از فشار اجتماعی و سیاسی بلکه از فشار اقتصادی و بیکاری و گرانی سرسام آور به تنگ آمده اند و اغلب از روی ناچاری شما را انتخاب کرده اند زیرا نه شیفته جمهوری اسلامی اند و نه شیفته امثال شما، بلکه  خواهان یک زندگی شرافتمند و انسانی به دور از تبعیض و جنگ و خون ریزی هستند.</div>
<div>ما خانواده ها و بستگان مان نیز چیزی جز ساختن دنیایی انسانی نمی خواستیم ولی در طی این سال ها در بدترین شرایط زندگی کرده و سرکوب شده ایم. جمهوری اسلامی نه تنها حق زندگی را از عزیزان ما گرفت، بلکه مادران و پدران و همه ما را کشت و از داشتن یک زندگی انسانی محروم کرد. نه تنها ما، بلکه دختران و پسران ما را نیز درگیر این بیداد کرد و سایه تهدید و محروم شدن از زندگی فردی و اجتماعی همواره روی سر ما بوده است. من یک نمونه ام که برای کشف حقیقت و برقراری عدالت و پیگیری دادخواهی بارها بازداشت و ده ها بار به وزارت اطلاعات احضار و از کار بیکار شده ام. از اسفند ۸۸ پاسپورت ام در فرودگاه ضبط شده است و به چهار سال حبس، سه و سال و نیم تعلیقی و شش ماه تعزیری محکوم شده ام و هر لحظه در انتظار اجرای حکم زندان هستم و پس از آخرین احضار برای اجرای حکم و معرفی خودم به زندان اوین در پانزده بهمن ۹۱، به خانه باز پس فرستاده شدم تا روزی دیگر و هنوز چمدان ام در گوشه اتاق خاک می خورد و نمی دانم با بیان بخشی از حقیقت تلخی که بر ما رفته است چه سرانجامی در انتظارم خواهد بود.</div>
<div>عمق فاجعه اینجاست که تا به حال هیچ مقام مسوولی به ما خانواده ها و دادخواهان پاسخی نداده است که چه بر سر عزیزان ما در زندان ها آورده اند. از شما که به دنبال شفاف سازی هستید می خواهم این حداقل را برای ما روشن کنید:</div>
<div>۱-     اعدام زندانیان سیاسی در دهه شصت و به ویژه کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ چگونه انجام شده است؟</div>
<div>۲-     چرا زندانیانی که حکم زندان داشتند بی خبر از خانواده ها اعدام شدند؟</div>
<div>۳-     چرا محاکمه آنها توسط کمیسیون مرگ پشت درهای بسته انجام شده است؟</div>
<div>۴-     چرا هیچ مقام مسوولی پاسخی رسمی مبنی بر چگونگی و چرایی این کشتارها به ما نداده است؟</div>
<div>۵-     چرا محل دقیق دفن آنها را به ما نمی دهند؟</div>
<div>۶-     چرا وصیت نامه های آنها را به ما نمی دهند؟</div>
<div>۷-     چرا خانواده ها را از حضور در خاوران منع می کنند یا مورد پیگرد و آزار و اذیت قرار می دهند؟</div>
<div>۸-     چرا نمی گذارند آزادانه در منازل یا در خاوران و دیگر گورستان ها مراسم یادبود بگیریم؟</div>
<div>۹-     چرا خاوران را برای چندمین بار در سال ۸۷ زیر و رو کردند و پاسخ شکایت ما به بهشت زهرا را نداده اند؟</div>
<div>۱۰-   چرا پنج سال است درب اصلی خاوران را بسته اند و مادران و پدران پیر مجبورند مسافت زیادی را با پای پیاده تا رسیدن به محل نامعلوم دفن عزیزان شان طی کنند؟</div>
<div>۱۱-  چرا اجازه گذاشتن سنگ قبر و کاشتن گل و گیاه و آب یاری و نظافت به ما نمی دهند؟</div>
<div>۱۲-  چرا حق شکایت را از ما گرفته اند و ما را مورد پیگرد و اذیت و آزار قرار می دهند؟</div>
<div>آقای روحانی، آیا می دانید وزیر &#8220;داد&#8221;گستری که شما انتخاب کرده اید، در بیست و پنج سال پیش یکی از اعضای کمیسیون مرگ بوده و چندین هزار نفر از بهترین و صادق ترین انسان ها و از جمله دو برادر نازنین ام که حکم زندان داشتند را به دلیل دگراندیشی اعدام کردند!</div>
<div>و بسیاری از افرادی که به شما رای داده اند از همین خانواده ها هستند، کسانی که پدر یا مادرشان، همسرشان، خواهر یا برادرشان و پسر یا دخترشان در جمهوری اسلامی کشته شده اند. خانواده هایی که با تمام این فشارها باز هم دوام آوردند و این شرایط را تحمل می کنند. آنها از سر درد و ناچاری به این جا به جایی ها دل بسته اند ولی اگر این بار به نیازها و خواسته های آنها بی توجهی شود، قطعا راه دیگری را برای تحقق مطالبات شان پیدا خواهند کرد. شما اگر واقعا آگاه به زمان و موقعیت خود شده اید و این حقیقت تلخ را به همراه تمامی مسوولان پذیرفته اید که حداقل برای نجات خودتان باید کاری دیگر کنید، همین امروز انجام دهید، زیرا فردا دیر است.</div>
<div>آقای رییس جمهور، امسال بیست و پنج سال از کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ می گذرد و ما هم چنان به دنبال کشف حقیقت و پاسخ گویی مسوولان جمهوری اسلامی هستیم و تا زمانی که حقیقت آنچه بر بستگان ما در زندان های جمهوری اسلامی گذشته است روشن نشود، این داغ برای ما هم چنان تازه است و پیگیری های ما ادامه خواهد داشت.</div>
<div>ما از شما می خواهیم که به اذیت و آزار مادران و دیگر بستگان اعدام شدگان و ناپدید شدگان قهری پایان دهید؛ درهای خاوران به روی ما گشوده شود و برای برگزاری مراسم سالگرد خانواده ها محدودیت و مزاحمت ایجاد نشود؛ ما می خواهیم محل دفن عزیزان گمشده مان را مشخص کنیم و آنجا را به سلیقه خودمان بیاراییم؛ این حداقل حق ما خانواده های آسیب دیده است و از شما می خواهیم که این حق را محترم بشمارید و به رسمیت بشناسید.<br />
<strong><strong>تلاش ما دادخواهان برای ساختن دنیایی بهتر و انسانی تر است تا جهان شاهد بروز و تکرار چنین جنایت هایی نباشد.</strong></strong></div>
<div><strong>منصوره بهکیش</strong></div>
<div><strong>۱۶ مرداد ۱۳۹۲</strong></div>
</div>
</div>
<div>منتشر شده توسط مادران پارک لاله ایران</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/uncategorized/2254/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دادنامه سرگشاده پروانه میلانی به رییس جمهور</title>
		<link>http://shabakeh.de/news/2251/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/news/2251/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Aug 2013 12:49:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[زنان و زندان]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[مادران پارک لاله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/2251/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/news/2251/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://3.bp.blogspot.com/-4TDc8ND5KXw/UhGgwSKZu6I/AAAAAAAABWk/_JgIksfPeAk/s200/IMG_4340.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="" /></a>سینه تنگ من و بار غم او هیهات مرد این بار گران نیست دل مسکین ام بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند که مکدر شود آیینه مهر آیین ام آقای رئیس جمهور؛ من به شما رأی ندادم، اما از آنجایی که شما خود را رئیس جمهور همه ی مردم ایران نامیده اید، به خود...<a href="http://shabakeh.de/news/2251/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><a href="http://3.bp.blogspot.com/-4TDc8ND5KXw/UhGgwSKZu6I/AAAAAAAABWk/_JgIksfPeAk/s1600/IMG_4340.jpg" target="_blank"><img src="http://3.bp.blogspot.com/-4TDc8ND5KXw/UhGgwSKZu6I/AAAAAAAABWk/_JgIksfPeAk/s200/IMG_4340.jpg" border="0" alt="" width="150" height="200" /></a><em>سینه تنگ من و بار غم او هیهات</em></div>
<div><em>مرد این بار گران نیست دل مسکین ام</em></div>
<div><em>بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند</em></div>
<div><em>که مکدر شود آیینه مهر آیین ام</em></div>
<div>آقای رئیس جمهور؛</div>
<div>من به شما رأی ندادم، اما از آنجایی که شما خود را رئیس جمهور همه ی مردم ایران نامیده اید، به خود این اجازه را می دهم که سخنی چند با جناب عالی داشته باشم. سال ها ست، سی و دو سال است که زخمی را که رژیم جمهوری اسلامی با کشتن تنها برادرم بر جان و دلم نهاده است در تنهایی خود می لیسم.</div>
<div>من این دادنامه را خطاب به جناب عالی می نویسم و می خواهم توجه شما را به مسئله ی بسیار مهمی که مربوط به یکی از اعضای کابینه ی سرکار است، جلب نمایم. همان گونه که پیش تر گفته آمد، تنها برادرم را در بی دادگاه های جمهوری اسلامی از دست دادم، و وقتی خبر کشته شدنش را به من دادند از هیچ گونه توهین و ناسزای بسیار رکیک به من و بدن پاره پاره ی برادر عزیزم دریغ نورزیدند، آری، از آن تاریخ دارم زخم هایم را می لیسم. در آن زمان به ما اجازه ی برگزاری هیچ گونه مراسمی را هم ندادند  .</div>
<div><a href="http://1.bp.blogspot.com/-pxLZLMRVxeo/UhGhPn6vA9I/AAAAAAAABWs/zSDfwpoJZtY/s1600/R.M-4.jpg" target="_blank"><img src="http://1.bp.blogspot.com/-pxLZLMRVxeo/UhGhPn6vA9I/AAAAAAAABWs/zSDfwpoJZtY/s200/R.M-4.jpg" border="0" alt="" width="150" height="200" /></a>آقای رئیس جمهور؛</div>
<div>ما در خانواده ی کم درآمدی زندگی می کردیم. برادرم رحیم در رشته ی مهندسی شیمی دانشگاه آریامهر (دانشگاه شریف) فارغ التحصیل شد. لازم به یاد آوری ست که وی در رژیم گذشته نیز از فعالان دانشجویی بوده است و در آن زمان سه سال را در زندان گذراند. شاه او را نکشت، اما در این رژیم مثلاً اسلامی ششم مهر ماه سال شصت، دستگیر و در هفتم آبان ماه همان سال به جوخه ی اعدام سپرده شد. چه سریع!!! حتا مهلت دفاع به او ندادند.</div>
<div>اکنون پرسش من از شما این است که چگونه توانستید آقای پورمحمدی را که عالم و آدم از جنایت های ایشان که بسیار هم سنگین است به وزارت دادگستری بگمارید. داد!!! دادگستری!!! یا بی داد گستری؟ من آدم ساده لوحی نیستم که فکر کنم شما از سوابق مشعشع ایشان در بسیاری از کشتارها چه در بندرعباس، چه در مشهد، و چه در زندان اوین و چه در زندان رجایی شهر بی خبر بوده باشید. به ویژه آنکه ایشان یکی از سه نفر مأموران هیئت مرگ بودند که در کلیه ی زندان های ایران در تابستان هزار و سیصد و شصت و هفت باقیمانده ی زندانیان را به جوخه ی اعدام سپردند یا حلق آویز کردند و در گورهای دسته جمعی، در گورستان خاوران به خاک سپردند.</div>
<div>وجدان انسان ها بزرگترین فضیلتی ست که خداوند در ما به ودیعه گذاشته است. آیا شما با این فضیلت آشنا هستید؟! آیا می دانید ایشان چه خیل عظیمی از خانواده ها را داغدار کرده اند، آن هم چه فرزندان نخبه و با تحصیلات عالی که یا در گورستان ها خفته اند یا فرار را بر قرار ترجیح داده و به خارج از کشور مهاجرت کرده اند.</div>
<div><a href="http://1.bp.blogspot.com/-nc61DLnuV-M/UhGhpC2hbzI/AAAAAAAABXE/FkC32e6FntQ/s1600/khavaran.5.jpg" target="_blank"><img src="http://1.bp.blogspot.com/-nc61DLnuV-M/UhGhpC2hbzI/AAAAAAAABXE/FkC32e6FntQ/s200/khavaran.5.jpg" border="0" alt="" width="200" height="150" /></a></div>
<div>پرونده ی جنایات ایشان بسیار سیاه است. در خاتمه از شما می خواهم زحمت کشیده و سری به گورستان خاوران بزنید و خود همه چیز را به رأی العین ببینید و خود قضاوت کنید که چه ظلمی بر ما خانواده های داغدار رفته است. شاید بد نباشد که بدانید مادر من پس از کشته شدن تنها پسرش به دو بیماری صعب العلاج آرتریت روماتوئید و پارکینسون مبتلا شد. لطفاً وضعیت بیماری مادرم را به سیاهه ی جنایات ایشان بیفزایید.</div>
<div><a href="http://3.bp.blogspot.com/-ks3ogrQDx5M/UhGhfNclWtI/AAAAAAAABW8/CSG-4q3qKug/s1600/m.m-3.jpg" target="_blank"><img src="http://3.bp.blogspot.com/-ks3ogrQDx5M/UhGhfNclWtI/AAAAAAAABW8/CSG-4q3qKug/s200/m.m-3.jpg" border="0" alt="" width="200" height="150" /></a><a href="http://2.bp.blogspot.com/-H4uTgIq0sPs/UhGhU6lcyUI/AAAAAAAABW0/F0UAulEpDkU/s1600/p.m-2.jpg.jpg" target="_blank"><img src="http://2.bp.blogspot.com/-H4uTgIq0sPs/UhGhU6lcyUI/AAAAAAAABW0/F0UAulEpDkU/s200/p.m-2.jpg.jpg" border="0" alt="" width="200" height="150" /></a></div>
<div>نکته پایانی:</div>
<div>جریان رأی گیری برای وزرای انتخابی شما را از تلویزیون دنبال می کردم. آن سه وزیر شایسته ی شما از مجلس فرمایشی رأی نیاوردند. واقعاً جای تأسف دارد. گرچه شیرازه ی مملکت چنان از هم گسسته است که نه شما و نه هیچ وزیری را توان بازگرداندن مملکت به شرایط عادی نیست.</div>
<div>پروانه میلانی</div>
<div dir="rtl">۲۸ مرداد ۱۳۹۲</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/news/2251/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مادر اسحاقی، یکی از مادران استواری بود که ما را ترک کرد / منصوره بهکیش</title>
		<link>http://shabakeh.de/hot/1615/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/hot/1615/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 27 Apr 2011 14:42:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1615/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/hot/1615/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/04/esHaghi-150x150.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="esHaghi" /></a>منصوره بهکیش “بسیار گل که از کف من برده است باد اما من غمین گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم می ریزد عاقبت یک روز برگ من یک روز چشم من هم در خواب می شود زین خواب، چشم هیج کسی را گریز نیست اما درون...<a href="http://shabakeh.de/hot/1615/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/04/esHaghi.jpg"><img class="aligncenter size-thumbnail wp-image-1639" title="esHaghi" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2011/04/esHaghi-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a></p>
<p>منصوره بهکیش</p>
<p>“بسیار گل که از کف من برده است باد</p>
<p>اما من غمین</p>
<p>گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم</p>
<p>من مرگ هیچ عزیزی را</p>
<p>باور نمی کنم</p>
<p>می ریزد عاقبت</p>
<p>یک روز برگ من</p>
<p>یک روز چشم من هم در خواب می شود</p>
<p>زین خواب، چشم هیج کسی را گریز نیست</p>
<p>اما درون باغ</p>
<p>همواره عطر باور من، در هوا پر است”<strong> – بخشی از شعر “باور” سیاوش کسرایی</strong></p>
<p>چند روزی است که می خواهم راجع به مادر اسحاقی مطلبی به یادگار بنویسم، ولی هر بار که شروع می کنم، دستم یاری نمی کند. گویی نمی خواهم باور کنم که دیگر مادر اسحاقی در میان ما نیست، زیرا هر یک از مادران که از میان ما می روند، گویی تکه ای از وجودمان کنده می شود.</p>
<p>مادر اسحاقی، مادری که سال های سال در کنار ما بود. او پسرش مهدی را در سال ۴۹ در درگیری های سیاهکل از دست داد و همواره به پسرش افتخار می کرد. او همواره تلاش می کرد که با روحیه ای بالا در کنار خانواده و مادران شاد و سرحال باشد. هیچگاه از او ناله ای نشنیدم و با آن صدا و لهجه زیبا همواره ما را به سوی خود می کشاند. گاهی با کلام شیرین اش شوخی می کرد تا خود را از پا نیاندازد و به دیگران هم روحیه دهد.</p>
<p>دخترش منصوره نیز همواره یار و همراهش بود. در این سال های پایانی، بیماری سرطان خیلی درگیرش کرده بود. چندین بار به خاطر شیمی درمانی، موهای سرش ریخت، ولی باز تلاش می کرد که خود را بازسازی کند. این روحیه بالا به او کمک می کرد که به زندگی عادی بازگردد. تا کمی موهایش در می آمد، دوباره در جمع های مادران حضور می یافت.</p>
<p>سال گذشته در دوره ای که در منزل مادرم، از او و دیگر مادران عکسی به یادگار گرفتم. او خیلی دلش می خواست که این عکس را به بچه هایش که دور از اویند نشان دهیم که آنها از دیدن موهای زیبای او خوشحال شوند.  هم چنین در دوره ای که در منزل خود مادر بود و مادران بسیاری جمع شده بودند، با هم عکس یادگاری گرفتیم که هنوز این عکس ها به دستم نرسیده است. آن روز خیلی به ما خوش گذشت. بسیاری از مادران آمده بودند و مادر به همراه دخترش منصوره غذا پخته و خیلی سرحال بود. ما هم خوشحال که او سرحال است و می توانیم همگی با هم از خاطرات بگوییم و شعر و سرود بخوانیم و یاد روزهای با هم بودن را زنده کنیم، ولی حیف که این خوشحالی زمان زیادی به طول نیانجامید.</p>
<p>مادر اسحاقی خیلی بر سر زبان ها نبود، ولی همیشه در کنار مادران بود و تلاش می کرد که به همه نیرو بدهد.  او خیلی به جمع مادران علاقمند بود و از همراهان دایمی جمع مادران بود.</p>
<p>مادر اسحاقی زمانی که پسرش مجتبی به دیدارش آمده بود، خیلی سرحال تر شد ولی به دلیل اینکه نتوانسته بودند آب ریه اش را تخلیه کنند، مشکل شدید تنفسی پیدا کرد. او از پسرش خواسته بود که شنبه هفته پیش به نزد خانواده اش بازگردد زیرا راضی نبود که او از زندگی و خانواده اش دور بماند و همان روز نیز با زندگی وداع کرد.</p>
<p>مادر شریفی تصمیم گرفته بود در منزل خودش یادبودی برای مادر اسحاقی برگزار کند. من خاطرات شخصی زیادی از مادر اسحاقی نداشتم، ولی خیلی دوست داشتم مادرانی که با او بیشتر بودند، درباره اش بنویسند و این خاطرات را در این روز بخوانیم و یادش را گرامی بداریم. برای همین از چند تن از مادارن خواهش کردم که این کار را انجام دهند. یادبود مادر اسحاقی به خوبی برگزار شد و هر کسی مطلبی و شعری به یاد او خواند. هر چند آن روز، گریه مادران و بخصوص منصوره را امان نمی داد، ولی همگی خوشحال بودیم که هر چند برای ساعتی یاد و خاطره مادر اسحاقی را زنده کردیم. آن روز یاد بیژن جزنی و دیگر یاران اش را که در ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ تیرباران شدند را نیز گرامی داشتیم.</p>
<p>بخشی از مطالبی که مادران نوشتند را در زیر می آورم. باشد که دیگر دوستانی که از او و دیگر مادران خاطراتی دارند، بخصوص از با هم بودن شان یا از ویژگی های جمعی و فردی شان بیشتر بنویسند و یاد و نام و خاطرات مادران گرامی و مقاوم و پر انرژی را زنده نگاه داریم.</p>
<p><strong>مادر هنریار:</strong></p>
<p>عقربه زمان را به عقب می برم به سال ۶۰ و آشنایی خودم با مادران و خانم اسحاقی که بعدها این آشنایی تبدیل به دوستی شد. هیجدهم آذر ماه با یک خبر کوتاه “خبر اعدام پسرم پیام نوزده ساله را که چهل روز پیش از آن دستگیر شده بود” مسیر زندگی ام عوض شود و بی قراری و بی تابی تمام وجودم را فرا گرفت. قبل از آن دوستان زیادی از بین همکاران و فامیل داشتم ولی می گفتم من کسی را می خواهم که درد مرا درک کند و این دوستان نمی دانند که من چگونه این غم سنگین را تحمل می کنم. خانم حکمت جو را از قبل می شناختم، از زمانی که زنده یاد پرویز زیر شکنجه جان باخت و خانم اسحاقی را منزل خواهرم در قزوین که به دعوت شوهرش دکتر دفتری به من آنها آمده بود دیدیم. دکتر دفتری و هنریار هر دو از افسران سازمان نظامی و از همرزمان پرویز بودند. شرکت هنریار پشت منزل خانم حکمت جو واقع در خیابان فلسطین بود. هنریار اغلب وقتی می خواست به شرکت برود مرا به منزل خانم حکمت جو می برد وایشان هم که تنها پسرش را از دست داده بود به من دلداری می داد. بعد هم با خانم شریفی که برای تسلیت به دیدن من آمده بود آشنا شدم. هنریار و برادر خانم شریفی، زنده یاد ستوان یکم منوچهر مختاری از همرزمان هم بودند و من وصف قهرمانی های این جان باخته راه آزادی را از زبان هنریار شنیده بودم. همچنین هنریار از خواهران این جان باخته به نام های پوران خانم و حشمت خانم برای من تعریف های زیادی می کرد. بخصوص حشمت خانم که شبهای جمعه آش می پخت و دوستان منوچهر به آنجا می رفتند. در جریان دستگیری فرزین هم که از افغانستان بر می گشت بودم. بالاخره توسط خانم حکمت جو با حلقه مادران ارتباط پیدا کردم و با مادرانی آشنا شدم که همگی مقاوم و با روحیه ای شایسته تقدیر بودند. از آن جمله مادر اسحاقی بود که مدتی در شهرک قایم پیش آقا مجتبی زندگی می کرد و بعد به منزل کنونی اش واقع در خیابان فرجام نقل مکان کرد. من و مادر اسحاقی به دلیل نزدیکی منزل با هم بیشتر نزدیک شدیم از این بابت خیلی خوشحال بودم. روزی در کمال ناباوری خانم اسحاقی در چند متری منزل ما ساکن گردید و من خوشحالی ام دو چندان شد و دوستی ما عمیق تر شد. دو تا پارک نزدیک منزل ما بود که گاهی با هم قرار می گذاشتیم و به پارک می رفتیم. بعضی وقتها دخترش منصوره خانم هم همراه ما می آمد. گاهی هم پسرش ما را به پارک های شمال تهران می برد. ما با هم خوش بودیم. گاهی در هنگام برگشت از مهمانی ها در منزل ما می خوابید.</p>
<p>روزی خانم اسحاقی از ناراحتی جسمی که برایش پیش آمد بود با من صحبت کرد و از من خواست که دکتر متخصص زنان به او معرفی کنم که نزد خانم دکتر مهوش راضی که دکتر خوب بود رفت و سیر معالجات به عمل جراحی منجر شد. خانم اسحاقی با روحیه ای بالا با این بیماری دست و پنجه نرم کرد. حتی یادم است روزی برای جشنواره غذایی، آش بادمجان معروف اش را پخت که به نفع خیریه در آنجا بفروشد. او خونریزی داشت ولی دیگ سنگین را می خواست بلند کند که من کمک اش کردم. سعی می کرد از کسی کمکی نخواهد و روی پای خودش باشد. در آخرین باری که در بیستم فروردین منزل مادر زکی پور بود، با تمام نیروی خودش سعی کرد در آن مراسم شرکت کند. از خصوصیات اخلاقی اش مهربانی و لارجی او بود. پول برایش اهمیتی نداشت. خاطره دیگری در منزل مادر سرحدی دارم. زمانی که لباس شخصی ها می خواستند از مهمان ها گوشی را بگیرند، به پهلویم زد و گفت نده. منهم ندادم.</p>
<p>اکنون جایش برای ما خیلی خالی است و وقتی در ماشین می نشینم، احساس می کنم که چیزی کم دارم. آژانسی های محل همه ما را می شناختند. روزی می خواستم به دکتر بروم، راننده آژانس می گوید: عقب دوست ات نمی روی! روحش شاد و یادش گرامی باد. من این مصیبت بزرگ را به به همه مادران به وِیژه به دخترش منصوره خانم تسلیت می گویم.</p>
<p><strong>مادر لطفی:</strong></p>
<p><strong>زنده و جاوید ماند      هر که نکونام زیست</strong></p>
<p>با سلام و درود به مادر خوب ما، مادر اسحاقی عزیز که فرزندی چون مهدی اسحاقی در دامان خود پروراند که از بنیان گذاران سیاهکل بود و به همراه رفقای جان بر کف اش مبارزه کردند و با خون خودشان سازمان پر افتخار فدایی را آب یاری نمودند که تا به حال پا بر جام مانده و خواهد ماند. درود به رفقا و یاران مهدی و همه آنهایی که در این راه جان شیرین خود را فدا کردند.</p>
<p>آری درست یادم نیست فکر کنم از سال ۵۰ با مادرها بودم. در میان مادران، با مادر اسحاقی هم آشنا شدم و فریفته خصوصیات اخلاقی او شدم. زنی آرام متین، مهربان و با فرهنگ بالا، اهل مطالعه و شعر بود. با رنج و درد مشترکمان به پیش می رفتیم. از دم زندان ها و ملاقات ها با هم بودیم. برای نجات فرزندان مان با ساواک وقت درگیر بودیم. پیش می رفتیم تا به سال ۱۳۵۷ رسیدیم که شرایطی به وجود آمد و رفتیم ار دکتر متین دفتری که داماد دکتر مصدق بود وقت گرفتیم که اجازه دهند با ما مادران تحصن کنیم. چند روزی در دادگستری بودیم که بلکه بتوانیم زندانی ها را آزاد کنیم. با مادر سنجری و سایر مادران آن وقت هم که با هم بودیم و امروز خیلی ها را از دست داده ایم. یادشان گرامی باد.</p>
<p>آری مدت ۱۵ روز در دادگستری طبقه سوم در اطاقی روی زمینی که موکت داشت، شب و روز ها را می گذراندیم. شبها جا نبود و من و مادر اسحاقی سر و ته می خوابیدیم و تا صبح حرف می زدیم. خواب کجا بود، به امید اینکه بچه ها را آزاد کنند، خوشحال بودیم. آنجا غذای ما فقط نان بربری و خرما بود و همگی مریض احوال شده بودیم و دل درد های شدید داشتیم که کم کم مردم دسته دسته به ما می پیوستند. خود دکتر متین دفتری و عده ای از وکلای دادگستری و بازاری ها نیز به ما پیوستند و بعداً شمشیری از بازار برایمان   چلوکباب می فرستاد. وضع مان بهتر شده بود. من و خانم سنجری به ملاقات دکتر بختیار رفتیم و از او خواستیم که بچه ها را آزاد کنند. درست زمانی که مجسمه شاه را از توپخانه به پایین کشیدند، فردای آنروز بچه ها را از زندان قصر روی دست مردم و سرود خوانان و با حلقه های گل بر گردن آزاد شدند و آمدند در دادگستری یک شب با ما ماندند و قطع نامه ای نوشتند و هر خانواده ای با فرزند خودش روی دست های مردم به خانه هایشان رفتند اما صد افسوس حالا کجا هستند؟ تا به امروز در غم آنها نشسته ایم.</p>
<p>به امید پیروزی و داشتن ایرانی آباد و آزاد</p>
<p>درود به مادر اسحاقی و خانواده اش و یگانه دخترش منصوره جان که خیلی برای مادرش فداکاری کرد.</p>
<p><strong>یک دوست:</strong></p>
<p>مرگ اصلا حریف زندگی نیست، مرگ مفهوم پنهان خود زندگی است. وقتی عزیزی را از دست می دهی، مدتی ضربه آنقدر قوی است که گیجت می کند و به مرور که اطرافت خلوت شد، فرصتی پیدا می کنی که فکر کنی، و مزه مزه کنی آنچه را که پیش آمده، پرده ها باز می شود و بدون هیچ خللی، عزیزت را می بینی، ایستاده و رو در رویت و تمام قد بودن رنگ، شفاف و بیرنگ و آن موقع است که متوجه تجربه ای ناب می شوی. تجربه ای که تا به حال نداشته ای. این پدیده مثل عاشق شدن است و تا تجربه اش نکنی، عقل انکارش می کند و اینهم تجربه ای عجیب است. تجربه از دست دادنی که کسی که در همه زندگیت جاری بود، دیگر لمس اش نمی کنی، کلامت را نمی شنود و تنها درونِ درونِ قلبت است. جا خوش کرده و ذره ذره تمام قلبت را می گیرد، یادش در تمام سطوح زندگی ات است و گوشه زندگی ات نشسته و نظاره ات می کند و تو هم … مدتها باهاش حرف می زنی، ازش راه حل می خواهی و بعد می گویی نمی شناختمت و باید می شناختم و … پس از او حتی مفهوم گناه تغییر می کند.</p>
<p>این دوستمان بخشی از مطلب اش را رو به مادران و مادر اسحاقی نوشته است: مادران، در نبردی که سالهای پیشین شروعش کرده اید سه اصل دارید، هدف مشترک با همرزمان- اعتماد به توانایی خویش- اعتماد به توانایی همرزمان؛ وقتی کسی پا به درون جمع شما می گذارد و در فضایی شناور است، در این فضا به هر کدام از شما که روی می آورد، مانند فرشتۀ نیک با دو بال مهر به سرزمین آشنا می برید و با دنیایی مملو از خاطره، در فراز تاریخ پرواز می کنید و در کوچه پس کوچه های شهر و دیار در چهارسوق بازارها همراه چرخ دوچرخه ها … و مادر زنده است نه تنها در یاد عزیزان خویش بلکه در ذهن تک تک ما با کلامش با دربدری دورانش، با یاد سیاهکل(این تاریخ بی بدیل ایران) با غرور لهجه اش، با آگاهی اش که در هر بحثی نظر داشت و پا به درون تاریخ گذاشته اینک همراه با مهدی در خاطره سیاهکل است.</p>
<p><strong>منصوره اسحاقی:</strong></p>
<p>از سال های ۵۰ که دستگیریها شروع شد، خانواده های زندانیان سیاسی هر هفته روزهای دوشنبه مقابل کمیته مشترک ضد خرابکاری جایی که اکنون(موزه عبرت) معروف است جمع می شدند و به صورت مختلف خواهان خبر گرفتن و یا ملاقات با عزیزان خود می شدند. در میان مادران، افراد نام آوری مانند هوشنگ تیزابی، بیژن جزنی، سعید سلطان پور، و بقیه وزن خاصی داشتند و این افراد در روحیه دادن به مادران داغدار و نگران، نقش ویژه ای داشتند. مادرم پس از کشته شدن مهدی روحیه اش را خیلی از دست داده بود و دچار افسردگی شدید شده بود. یک روز دوشنبه که از مدرسه به خانه آمدم از دیدن شادمانی و سرزندگی مادرم که مشغول کارهای خانه بود به شدت شگفت زده شدم. کم کم متوجه شدم که در آن روز در مقابل کمیته با مهین جزنی و خانم تیزابی دیدار کرد و آنها پس از شناختن مادر شهادت مهدی را به او تبریک گفتند و از اینکه چنین فرزندی را در دامن خود پرورانده از او تجلیل کردند. از آن پس افسردگی مادر که هیچ روان شناسی قادر به درمان آن نبود، برای همیشه از زندگی مادر رخت بربست و از آن پس او پای ثابت همه اعتراض ها و حرکات مادران و خانواده های زندانیان سیاسی شده بود.</p>
<p><strong>یادش گرامی و راهش پر رهرو باد!</strong></p>
<p>منصوره بهکیش / پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/hot/1615/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لشکر کشی رژیم برای ممانعت از حضور خانواده ها در خاوران</title>
		<link>http://shabakeh.de/news/1511/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/news/1511/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 Mar 2011 23:29:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/1511/</guid>
		<description><![CDATA[آخرین پنچشنبه و جمعه هرسال، خاوران میعادگاه خانواده ها با عزیزان جان سپرده شان است. امسال نیز به رسم هرسال، جمع وسیعی از خانواده ها از اوایل صبح روز پنچشنبه ۲۶ اسفند برای دیدار نوروزی با عزیزان به خون خفته خود در دهه شصت عازم گلستان خاوران شدند. صدها مامور امنیتی و انتظامی از ساعت...<a href="http://shabakeh.de/news/1511/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آخرین پنچشنبه و جمعه هرسال، خاوران میعادگاه خانواده ها با عزیزان جان سپرده شان است. امسال نیز به رسم هرسال، جمع وسیعی از خانواده ها از اوایل صبح روز پنچشنبه ۲۶ اسفند برای دیدار نوروزی با عزیزان به خون خفته خود در دهه شصت عازم گلستان خاوران شدند. صدها مامور امنیتی و انتظامی از ساعت شش صبح تمام منطقه را به محاصره در آورده بودند و به کسی اجازه نزدیک شدن به گلستان خاوران را نمی دادند. حضور این همه نیرو با تجهیزات سنگین ضدشورش و امبولانس، اهالی منظقه خاوران را بهت زده کرده بود. نیروهای سرکوبگر، با خشونت زایدالوصفی از ورود خانواده ها به کوچه منتهی به گلستان خاوران و نزدیک شدن آن ها به گلستان جلوگیری کردند. به شماری از خانواده ها فحاشی کرده و تعدادی را مورد ضرب و شتم قرار دادند و به سینه مادری که توانسته بود خود را به میله های درب خاوران برساند، با این هدف گل هائی را که در دست داشت به درون گلستان پرتاب کند، چند مشت زدند و وی را با خشونت و پرخاشگری از محل دور کردند. خانواده ها از ساعت ۹ صبح در طول جاده خراسان منتهی به کوچه خاوران تجمع کرده و تا ساعت دوازده ظهر هرلحظه برشمار آن ها اضافه می شد. آن ها ناامید از رسیدن به میعادگاه نوروزی با عزیزان به خون خفته ی شان، بعد از ساعت های کشمکش و درگیری با سرکوبگران، دسته گل هائی را که آورده بودند، به طول صدها متر در اطراف جاده کنار هم قرار دادند. مادری با صدای بلند روبه گشتاپوهای رژیم گفت&#8221; شما از مرده ما هم می ترسید.&#8221;</p>
<p>در این روز، تنها کسانی که اجازه یافتند به گلستان خاوران راه یابند، دختر یکی از جان سپردگان تابستان شصت هفت همراه همسرش بود که بتازگی ازدواج کرده اند. به مادر و مادر بزرگ وی اجازه ورود به خاوران داده نشد.</p>
<p>شماری از خانواده ها که روز پنچشنبه موفق نشدند به خاوران بروند، صبح روز جمعه ۲٧اسفند به آنجا رقتند. بنا به یک گزارش از تهران، تلفن دستی برخی از این خانواده ها از جمله تلفن دستی دو خواهر یک جان سپرده قطع شده است، که گفته می شود امکان برقراری تماس با آن ها تا لحظه دریافت این خبر وجود نداتشه است. خانواده ها احتمال می دهند که ماموران امنیتی مستقر در منطقه آن ها را دستگیر کرده باشند.</p>
<p>حضور ماموران امنیتی و انتظامی رژیم در روز جمعه ۲٧اسفند در بهشت زهرا نیز چشمگیر بوده است. سرکوبگران در اطراف مزار ندا آقاسلطان و سهراب اعرابی مستقر شده و از نزدیک شدن مردم به این محوطه جلوگیری می کردند.</p>
<p>کانون زندانیان سیاسی ایران(در تبعید)<br />
جمعه ۲٧اسفند ١٣۸٩ برابر با ١۸مارس ٢٠١١</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/news/1511/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سلام لعنتی / متن نامه شکوفه منتظری به پدرش</title>
		<link>http://shabakeh.de/opinion/777/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/opinion/777/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Sep 2010 08:02:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[داغ]]></category>
		<category><![CDATA[ديدگاه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>
		<category><![CDATA[دادخواهی]]></category>
		<category><![CDATA[سالگرد 67]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/uncategorized/777/</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://shabakeh.de/opinion/777/"><img align="right" hspace="5" width="150" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2010/09/shokoofeh1-150x150.jpg" class="alignright wp-post-image tfe" alt="" title="SONY DSC" /></a>به جای توضیح و مقدمه: دوباره جایی دعوت بودم و این دعوت به خاطر تو بود.آن‌جا خیلی‌ها نشسته بودند که می‌خواستند از من و تو بدانند. یک هفته فکر کردم که چه بگویم. تصمیم سختی بود. سال‌هاست که با تو حرف می‌زنم و این گفتگوها فقط برای من و توست.خلاصه اگر شاکی هم هستی شرمنده....<a href="http://shabakeh.de/opinion/777/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<ul>
<li>به جای توضیح و مقدمه:<br />
دوباره جایی دعوت بودم و این دعوت به خاطر تو بود.آن‌جا خیلی‌ها نشسته بودند که می‌خواستند از من و تو بدانند. یک هفته فکر کردم که چه بگویم. تصمیم سختی بود. سال‌هاست که با تو حرف می‌زنم و این گفتگوها فقط برای من و توست.خلاصه اگر شاکی هم هستی شرمنده. اما آخرین نامه‌ام برای تو را خواندم. (متن سخنرانی (سخنرانی؟؟؟) در فرانکفورت/ شهریور ۱۳۸۹)</li>
</ul>
<p><a href="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2010/09/shokoofeh1.jpg"><img class="aligncenter size-thumbnail wp-image-778" title="SONY DSC" src="http://shabakeh.de/wp-content/uploads/2010/09/shokoofeh1-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a></p>
<p>سلام لعنتی</p>
<p>دیشب صدای مهره‌های گردنت نمی‌گذاشتند که بخوابم. سایه‌ی پاهای معلق تو در هوا می‌ترساندم. احساس کردم از تو تهی‌ام و بودنت فقط لابه‌لای این کاغذهاست که معنا می‌یابد. پس دوباره برایت می‌نویسم.</p>
<p>آخرین نامه‌ام برای تو در پایان روزی بود که با خبر دستگیری مامان و امید آغاز شده بود. برایت کوتاه نوشتم:«لعنتی تنها شده‌ام. تو کدام گوری مخفی شدی؟ یا برگرد و همراهم باش یا دیگر نمی خواهم ببینمت.» تمام تلاش‌ام را کردم که تورا ببینم. در لابه‌لای زجه‌هایم توی وان حمام، در بیداری‌هایی که شب و روزش را گم کرده بود. اما تو نبودی. نیامدی برای نوازش دستان خیس‌ام که هیچ، کابوس خودت را هم پرتاب کردی در ثانیه‌هایی که نمی‌گذشت. من تنها بودم. بی تو و مامان و امید. نگو می خواستی بزرگ شوم، قوی شوم و روی پای خودم بایستم. آقای حمید خان! من خیلی وقت است روی پای خودم ایستاده‌ام. آن‌جا جایش نبود. من بزرگ نشدم از دل آن‌همه کابوس. امروز فقط دارم سعی می‌کنم لاشه‌ام را بیرون بکشم از آن میان. زخمی شدم بابا، زخمی شدم.</p>
<p>دوباره مامان و امید باهم آمده بودند آن‌جا. «اوین». چقدر هول به جانم می اندازد این کلمه. هم معنای از دست دادن شده برایم. بیست و سه سال بعد، امید دیگر با تو غریبی نمی‌کرد اگر می‌رفتی به دیدنش. نرفتی. مامان روی دیوارها دنبال دست‌خط تو می‌گشت. نرفتی سراغش. وقتی امید از زندان آمد بیرون، فکر کردم هنوز فکر می‌کنم به بودنت؟ به برگشتنت یا هر چیزدیگری شبیه به این؟</p>
<p>فکر می کنم بابا. هنوز گاهی به خیالم می‌زند که پدر قهرمان از لای جوب‌های بزرگ آب و فاضلاب وسط بلوار کشاورز بیرون می‌آید. مثل موش‌های گنده‌ی کودکی که از آن‌جا در می‌آمدند. اولین بار وقتی کلاس چهارم دبستان بودم، موشی تقریبن هم‌اندازه‌ی خودم از یکی از همین جوب‌های آب آمد بیرون. آن‌جا بود که فهمیدم حتمن تو هم همین راه را برای فراراز زندان پیدا کردی. راهی که به عقل هیچ‌کس غیر از خودت و من نرسد. تو از سلولت در اوین دالانی خواهی کند به سوی دستان من و خوب می‌دانی که اگر همه باور کرده‌اند، من اما هنوز در انتظار بازگشتت هستم. فقط کمی نگران هم‌زیستی‌ات می‌شدم با موش‌‌های گنده. اما تو، بابای قهرمان، می توانستی. باید می‌توانستی. جهان بسته به اراده‌ی تو برایم می‌چرخید. فکر کردم هنوز گاهی در رویایی گذرا، می‌آیی و می‌روی.</p>
<p>کسی تلخ می‌خندید. گفت در زندان باور کردم که مرده‌است، تو هم باور کن. خندیده گفتم این فقط طرح یک رویاست. می‌دانم. پایان مکالمه من ضجه می‌زدم.</p>
<p>ضجه می‌زدم بابا می فهمی؟ تو کجا بودی؟</p>
<p>از تصویر دخترکی که طفلکی است و گناه دارد و تنها مانده بی‌زار بودم. ایستادم تا بدانی بدون تو هم می‌توانم بایستم. ایستادم. تو همیشه برایم تکرار مکرر رعایت انسان بودی و من آن‌قدر به تو باور داشتم، هنوز دارم، که جهان را از دریچه‌ی تکرار تو می‌دیدم. وقتی در کنارم، هم‌تبارانت، انسان را، آن دیگری کوچک را، به فراموشی قضاوت‌هایشان می‌‌سپردند، من گریستم. گریستم بابا و باور کردم، تجربه‌ی زیست فردی‌ام جدای از حیات اجتماعی‌ام معنا نمی‌دهد. به تو افتخار کردم که شهامتش را داشتی، آنچنان زندگی کنی که بدان باور داشتی. مهم نبود که باورت را قضاوت کنم. مهم این بود که تو باورت را عاشقانه زیسته بودی. من هم خواستم تا از دل قضاوت‌ها بیرون بیایم و اشک بریزم. بی‌تابی کنم. تو را، مامان و امید را صدا کنم. نمی‌توانستم. شابلون‌های پر قضاوت این جهان مرا هم کپی زده بود. می‌خواستنم پیچک نازپرور مامان باشم حداقل. شدم دخترکِ مردِ قهرمان قصه که باید شیرزن ماجرا شود. بودم؟ نه. نبودم. من می‌خواستم خودم را زندگی کنم و حتی از قضاوت‌های تو هم دیگر نترسم. اما می‌ترسیدم. از خودی که شکننده باشد می‌هراسیدم. شدم کاریکاتور &#8220;مارالِ کلیدر&#8221;. کاریکاتور مامان. کاریکاتور یک شیرزن. جایی بلند شدم. لنگ‌لنگان. از شیرزن و تمام شیرزنان جهان بی‌زار شدم. خواستم خودم باشم. فقط یک زن.</p>
<p>من دختر لزبین دیوانه‌ی توام بابا. این‌گونه خودم را معرفی کردم وقتی شنیدم می‌گویند: «توی کدوم دادگاه می‌خواد وایسته این دختره، واسه مردی مثل باباش، وقتی همه بگن هم‌جنس‌بازه!» من گریستم بابایی. چقدر آرزو داشتم تو هم بودی تا خودت من‌را به قضاوت می‌نشستی. آن‌وقت این‌همه درگیر نبودم که با تو مهربان باشم یا نه.</p>
<p>من تو را اشک ریخته‌ام بابا، هر تابستان، دفتر آرزوهایی را که سه‌فصل نوشته‌ام ورق می‌زنم. سالگرد تو هر سال تابستان در دفتر من برگزار می‌شود. سالگرد پدری که تو را پارک می‌برد اگر می‌توانست. به حرف‌هایت گوش می‌داد، اگر حوصله‌ی بودن داشت. سالگرد پدری که اگر انسان را رعایت کرده بود، پس من را هم حتمن رعایت می‌کرد.</p>
<p>دل‌ام پر است از دلتنگی برای تو. همیشه فکر می‌کردم چه وقت‌هایی دل‌ام بیشتر هوایت را دارد. روز نداشت. بودی و نبودی. اما این یک سال بابا، بعد از آن خبر لعنتی، بابا می‌خواستمت. برای اولین بار در زندگیم تو را کم داشتم. نبودی. من بودنت را کم داشتم و در عوض هر روز نبودنت می‌خورد توی صورتم. تهی شده بودم از همه چیز. این میان مانده بودم فقط خودم که باید حرف می‌زد و تصمیم می‌گرفت در بستری که لزومن تمام من نبود. من مسئول شده بودم. مسئول تو، پدر خاورانی‌ام، مامان، مادر صلح‌ام و امید، امیدکم، ذات جاری زندگیمان شده بودم. گاهی فکر می‌کردم با این زندگی که در دستان لرزانم قرار گرفته باید چه کنم. پنجره‌ی خانه‌های طبقه‌ی چهارم و دهم شاهد استیصال‌ام بودند بابا.</p>
<p>می‌خواستم فریاد بزنم بدون این‌که کسی دلش برایم بسوزد. که الهی و آخی و بمیرم برات بشنوم. و بابایی باید اعتراف کنم، دردی که مشترک شود تحملش آسان‌تر می‌شود. این‌ وسط همه چیز درد مشترک شده بود. دوستانی داشتم که جهانم را بدان‌ها مدیونم. گاهن فقط برای نگاهی که پر بود از اشک‌های ریخته و نریخته. مامان و امید درد مشترک شده بودند. تو اما کجا بودی؟</p>
<p>امید گفت: «پدرم در سال ۱۳۶۷ به اعدام محکوم شد&#8230;. و&#8230;. اعدام شد&#8230;.». وقتی شنیدم، تمام تنم می‌لرزید بابا. که جان کودکانه‌ی امیدم در چشمان تاریخ زل زده و از تو می‌گوید. کافی بود همین. او هیچ چیز بیشتر نگفت. خودم را جایی روی دستانش می دیدم که نشسته‌ام و دارم اشک می‌ریزم و او گلدان می‌کارد در خاک لعنتی. امید در آن بیدادگاه در چشمان وقیح انکار، فراموشی تو را تاب نیاورده بود بابا.</p>
<p>این‌جای قصه تو بیرون آمدی از دل تاریخ تیرباران‌شده مان. پدر و پسر؟  امید هرگز تکرار تو نبود بابا. امید هرم نفس‌های نسلی بود که می‌خواست دیگرگونه باشد و بود. او به هیچ کلیشه‌ای تن نداد. حتی کلیشه‌ی دوست‌داشتنی پدر قهرمان، پسر قربانی.</p>
<p>اما جهان برای من شبیه ماشین چرخ‌گوشتی شده بود که خوراک از پی نسل‌ها می‌گیرد. دل‌ام می‎خواست گِل بردارم و برای این جهان حافظه‌یی بسازم از جنس تاریخ. سرم دارد گیج می‌رود از این دایره‌ی معیوب، که ماشین سرکوب در آن می‌چرخد و می‌چرخد و نسل‌هایی که پی درپی و از پی هم می‌خواهند هرکدام قضاوت تاریخ را خودشان به بازی بنشینند.</p>
<p>می‌دانی بابایی، درد از جنس تن است. وقتی چیزی درد دارد درد دارد. درست مثل خطِ طناب دار بر گردن تو که هنوز درد می‌کند. می‌دانی، من هم دور گلویم جا انداخته است. حلقه‌های طناب هرشب فشار می‌دهند گلویم را. می‌خواهم در فضای اتاق کوچک‌ام معلق شوم. شاید پایم به پاهای معلق تو که شب تا صبح در آتاق آویزان است بخورد. آن‌وقت باور می‌کنی که هستم. می خواهم بدانی که هستم. بدانی که من دردهای تورا کشیده‌ام. من لزرش شانه‌هایت را از پس سر آویزانت می بینم. گاهی فکر می‌کنم تو هم آرام نیستی که هنوز جنازه‌ات در خیابان‌های تمام این شهرهای طاعون‌زده که از رویاهای کودکی من تهی است، دنبالم می‌کند.</p>
<p>من هم آرام نیستم بابایی. شاید این درد را، درد من و تو را، خیلی‌ها در جانشان داشته باشند. خیلی ها هم فکر می‌کنند این درد دیگر به‌روز نیست. ارزش سرمایه‌گذاری ندارد و سود ناخالص‌اش هم اندازه‌ی خرجش نمی‌شود. اما من به خودمان،به ما ایمان دارم. به روزی که تو بیایی، با دردهایت بیایی و گوش جهان برای شنیدنت باز باشد. روزی که من خط طناب دور گردن تو را بر گردنم به همه نشان دهم. اشک بریزم و اشک‌هایم سند باشند. که دردهای تو رسمیت داشته باشند. روزی که هر جلاد جایی این حوالی آب‌جو نخورد. روزی که نام خاوران در کنار نام میدان مایو بیاید.</p>
<p>نمی‌دانم. رویای خاک دارم بابا. سنگ‌ریزه‌های رنگی و گل‌های میخک سرخ. و گلدان اقاقیا، که به یادم آورد هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود.</p>
<p>نومید مردم را بی‌گمان معادی مقدر نیست. چاووشی امیدانگیز ماست بابا شاید، که این قافله را به وطن می‌رساند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/opinion/777/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در آستانه نوروز، دشت خاوران را پادگانی کردند!</title>
		<link>http://shabakeh.de/opinion/89/</link>
		<comments>http://shabakeh.de/opinion/89/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Mar 2010 09:32:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>راه‌بر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ديدگاه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[زنان و زندان]]></category>
		<category><![CDATA[خاوران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shabakeh.de/?p=89</guid>
		<description><![CDATA[جمعه صبح برای برپاداشتن نوروز و گرامی داشت یاد و خاطره جان باختگان دهه ۶۰ به همراه دوستانمان به خاوران رفتیم. پس از خرید گل های رنگارنگ و سبزه و سنبل، به سمت خاوران به راه افتادیم. خیابان لپه زنک پر از نیروهای امنیتی بود و ماشین های ون و سواری به فاصله کمی در...<a href="http://shabakeh.de/opinion/89/"> ادامه مطلب </a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جمعه صبح برای برپاداشتن نوروز و گرامی داشت یاد و خاطره جان باختگان دهه  ۶۰ به همراه دوستانمان به خاوران رفتیم. پس از خرید گل های رنگارنگ و سبزه و  سنبل، به سمت خاوران به راه افتادیم. خیابان لپه زنک پر از نیروهای امنیتی  بود و ماشین های ون و سواری به فاصله کمی در خیابان منتهی به خاوران قطار  کشیده بودند. امسال برخلاف چند سال گذشته راه را نبسته بودند و به نظر می  رسید که تصمیم ندارند جلوی مردم را در خیابان اصلی بگیرند و بیشتر برای  ایجاد رعب و وحشت بدین شکل حضور یافته بودند. به سمت درب پشتی خاوران  رفتیم. آنجا نیز تعداد زیادی ماشین نیروی انتظامی مستقر شده بودند. با وجود جو به شدت پلیسی، تعداد ماشین های مردم نیز زیاد بود و این نشان از  عزم مصمم خانواده ها برای رفتن به خاوران داشت. تعدادی از خانواده ها  گل  به دست در حال بازگشت بودند و شاکی از اینکه اجازه حضور بر مزار عزیزانشان  را نیافته اند. ما نیز گل هایمان را برداشته و داخل شدیم، کسی جلویمان را  نگرفت و ظاهراً فکر کرده بودند بهایی هستیم. به محض اینکه به سمت قطعه  پایینی رفتیم، دو مأمور لباس شخصی جلویمان را گرفته و گفتند کجا می روید؟  وقتی فهمیدند برای یادبود کشته شدگان آمده ایم با حالتی توهین آمیز ما را  برگرداندند. ما شاکی شده و علت را جویا شدیم ولی پاسخی ندادند و در نهایت گفتند: شماها با خود پلاکارد می آورید! یکی از مادران که بسیار  خشمگین و عصبانی شده بود، عکس یکی از خانواده هایی را که چند شهید داده  بودند را نشان داد و گفت این پلاکارد است؟! دیگری گفت: آیا شب می توانید  سرتان را به راحتی بر بالین بگذارید؟ مأمور شرمنده شد و هیچ نگفت! او با  چشمانی خون گرفته و با تعجب ما را نگاه می کرد. آری برایشان خیلی عجیب بود  که چطور با جو پلیسی حاکم، باز هم خانواده ها دسته دسته بدون ترس و واهمه  از جلویشان رد می شوند و مصمم قصد رفتن به گورستان خاوران را دارند.<br />
با قلبی پردرد بازگشتیم ولی خوشحال ایم که هنوز خانواده ها و همراهان زیادی  هستند که حاضرند حتی در یک فضای پادگانی، یاد  جان باختگان را زنده نگاه  دارند. آری سال های زیادی از کشته شدن عزیزانمان می گذرد، ولی می دانیم که  هنوز خونشان تازه است و آمرین و عاملین کشتار دهه ۶۰ و بخصوص کشتار گروهی  تابستان ۶۷، آنقدر از ما و کشته شده ها هراس دارند که مبادا برای دادخواهی  برخیزیم و شهادت دهیم. راهی بهشت زهرا شدیم تا به خانواده های کشته شدگان  اخیر بپیوندیم. در راه بازگشت بخشی از گل ها را به دست باد سپردیم که به  نزد عزیزانمان ببرد. خانواده ها همچنان به سمت خاوران در حرکت بودند.<br />
پس از گذشتن از ترافیک زیادی به بهشت زهرا رسیدیم. خانواده های بسیاری نیز  روز قبل(پنج شنبه) به آنجا رفته بودند. در بهشت زهرا عزیزان زیادی داشتیم  که به دیدارشان رفتیم. پس از دیدار با آنها، به سمت قطعه های جدید راهی  شدیم. قطعه های جدید بر خلاف قطعه های قدیمی، خشک و بی آب و علف بود تا  اینکه به قطعه ۲۵۷ رسیدیم. نیروهای امنیتی به صورت آشکار و نهان حضور  داشتند. این قطعه پر از گل و گیاه بود و روی هر سنگی گلدانی گذاشته بودند و  فضای خاصی ایجاد شده بود. به سراغ ندا رفتیم، خاکش گلباران شده بود. عکس  سوراخ سوراخ شده ندا را پاک کردم و گل های شب بو را پرپر کرده و دور صورتش چیدم. چندین لباس شخصی دور گور او جمع شده بودند و حرکات ما را زیر نظر  داشتند. پس از دقایقی به خوابگاه اشکان رفتیم، سنگ او نیز پر گل بود. گرد  صورت جوانش حلقه ای گل درست کردیم. بر سنگش نوشته بودند: آفریده ۱۳۶۸،  آرمیده ۱۳۸۸٫ سپس به سراغ سهراب رفتیم. دور گور او چندین مرد لباس شخصی  ایستاده بودند و بر گورش هیچ گلی نبود. معلوم بود که تازه گل ها را پاک  کرده بودند. روی سنگش شعر زیبایی حک شده بود. گل هایمان را به گرد صورت  زیبایش چیدیم و پس از دقایقی مکث و تأسف بلند شدیم. مردی از آن طرف با  اشاره گفت: اینها مأمورند، مراقب باشید؛ گفتم مهم نیست کاملاً مشخص است.  همانطور که راه می رفتیم حس آشنا و غریبی داشتیم. از یک طرف حضور مأموران را کاملاً حس می  کردیم و از طرف دیگر خانواده هایی را که به دنبال گور ندا و اشکان و سهراب  می گشتند و برای ادای احترام به این فرزندان آزادی خواه و جسور آمده بودند.  با قلبی پر درد و دلی امیدوار به آینده به خانه بازگشتیم. یادشان همواره  گرامی و راهشان پر رهرو باد!<br />
متأسفانه امسال نیز نتوانستیم آنطور که دلمان می خواست دور هم جمع شویم،  بهار را به خاوران ببریم، بر مزارشان گل بکاریم، آنجا را بیاراییم و یادشان  را گرامی بداریم. ولی اطمینان داریم که زمستان می گذرد و بهار در راه است.  تا نفس داریم به خاوران می رویم و برای رسیدن به خواسته هایمان از پای  نخواهیم نشست. برای گرامی داشت یاد و خاطره آنها که کشته شده اند و در  خاوران ها آرمیده اند، و همچنین به یاد مادران و پدرانی که در میان ما  نیستند و همواره سرود زیبای خاوران را عاشقانه زمزمه می کردند، هر کجا  هستیم با هم بخوانیم.<br />
خاوران، خاوران، دشت عاشقان/ خفته در دامنت طوفان زمان<br />
رفته از خاطرت شادمانی ها/ داری در نام خود درد و تلخی ها (۲)<br />
خسته ای خاوران، خسته خاوران/ خار ستم به دل، بسته خاوران<br />
زنگ غم از رخت ما می زداییم/ خاک پاک تو را ما می ستاییم (۲)<br />
گلگون نام تو در یاد دورانها / رسته جان تو از قید طوفانها<br />
آب صد چشمه در چشم پاک تو / آب صد برکه در زیر خاک تو (۲)<br />
قهرمان، قهرمان دشت عاشقان/ رسته از نام تو یاد ارغوان<br />
لاله در لاله ای دشت خاوران/ روح آلاله ای دشت خاوران (۲)<br />
یک مادر داغدار<br />
بیست و نهم اسفند ۱۳۸۸</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shabakeh.de/opinion/89/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
