صفحه نخست

 شبکه سراسری همکاری زنان ایرانی

پناهنده و مهاجر بودن بخشي از هويت ماست / نسرين الماسي

همانطور كه از روي جلد متوجه شديد تولد چهارده سالگي شهروندست. يعني دقيقا شهروند 26 جولاي چهارده ساله ميشود. تصميم داشتم اين هفته اين ستون را در ارتباط با همين چهارده سالگي كه سن سرزندگي و خطا و تجربه و ديدن و ساختن است، اختصاص بدهم، اما دلم نيامد. خبر اعتصاب غذاي 17 روزه زندانيان سياسي چنان سنگين است و مثل بختك روي انسان ميافتد كه راحت نميتواني سر قلمت را بچرخاني به سمت ديگري.
در همين تب و تاب انتخاب موضوع بودم كه تلفن زنگ زد. يكي از دوستان مددكارم بود. ميخواست چهارده سالگي شهروند را تبريك بگويد و خسته نباشيد. اما همه اش اين نبود؛ بلكه اعلام اين خبر كه مادر و پسري در حال ديپورت هستند، كلافه و خسته طلب كمك ميكرد.
دوستم روانشناس خوبي ست و براي اين كه مرا حسابي درگير كند "فلاش بكي" به زندگي ام زد و گفت دوران پناهندگي و دربدري كه يادت نرفته؟ و در يك لحظه مرا پرت كرد به حدود‌ بيست سال پيش، به دوراني كه چقدر كش دار و سمج و طولاني به نظر ميرسيد، دوراني كه انگار تو تنهاترين و بيگانه ترين آدم روي زميني، دوراني كه انگار هيچ جا و هيچ كس به تو تعلقي ندارد، اين دوران مثل پرده سينما از جلوي چشمم رژه رفت. بي پناهي، بي پولي، بي غذايي، ترس و انتظار، اعتصاب غذا، افسردگي، مسئوليت سنگين دو بچه كه ميبايستي تا جان در بدن داري نگذاري زياد با دنياي كودكانه شان فاصله بگيرند، كه موفق نميشدي و چه زهري قطره قطره به جانت مينشست و چقدر احساس زبوني ميكردي كه جگر گوشگانت كه انگار هيچ كسي را نداشتند، جز تو، پناه بدهي؛ و هميشه يك چشمت بيدار و گوش به زنگ تا شايد از آن سر دنيا كه كانادا باشد‌ با صداي خسته و نااميد همسرت خبري بشنوي تا نقطه پاياني باشد بر آن آوارگي و بي پناهي.
از گذشته ي اين مادر و پسر چيز زيادي نميدانم. اطلاعاتي كه دوست مددكارم داد اندك بود. تنها ميدانم كه تقاضاي پناهندگي امير ... كه همراه مادرش در ونكوورست رد شده و آنها چند ماهي است كه در كليساي سنت مايكل انجليكن بست نشسته اند و اگر نجنبيم امروز و فرداست كه امير ديپورت شود. هر دو بيم جان دارند. هر دو سخت شكننده و نيازمند به يكديگر و ما، و هر دو بي پناه و آواره. همين را ميدانم و نه بيشتر.
البته مگر فرقي هم ميكرد كه مثلا بدانيم او به كدام گروه سياسي تعلق خاطر دارد، يا فلان فعاليت را كرده؟ آيا همين كافي نيست كه آنها ديگر نميتوانند به هر دليلي در جمهوري اسلامي ولايت فقيهي زندگي كنند؟ آيا اين كافي نيست كه آنها جانشان را برداشته اند و پناه آورده اند به كانادا و به ما؟
بر چه اساسي ماموران اميگريشن به خود اجازه ميدهند كه پا روي ابتدايي ترين حقوق يك انسان كه حق انتخاب محل زندگي ست بگذارند و نه تنها اين كه به جايي ديپورتش كنند كه هم اكنون زندانيان سياسي اش در اعتصاب غذا به سر ميبرند و جانشان به راستي در معرض خطرست؟
به جايي ديپورتش كنند كه همين ديروز پريروز دادگاه نمايشي قاتل فرضي زهرا كاظمي خبرنگار عكاس ايراني ــ كانادايي كه تنها جرمش انجام شغلش يعني همان عكس برداشتن بود سند ديگري شد بر بي عدالتي آن جا؟
همان جايي كه او و پدرش (يك سال و هفت سال هر كدام) در زندان هايش بوده اند. آيا همين اطلاعات كافي نيست كه به كمك اين پسر و مادر بشتابيم و با حمايت از حق قانوني آنها قدمي برداريم در راه كم كردن رنجي كه همانا دوران سخت پناهندگي و آوارگي ست و بسياري از ما از سر گذرانده ايم؟
چه بسا بسياري از ما در روند دست و پنجه نرم كردن با اين زندگي و انطباق خود با شرايط جديد و با لبخند زدن بر آينده و پشت كردن به رنج و سختي، آن تجربيات و خاطرات را در بقچه اي پيچانده ايم و به دست باد داده ايم، ولي مگر ميشود كه انسان بخشي از هويت خود را دور بريزد؟ پناهنده و مهاجر بودن بخشي از هويت ماست و چه بسا بخش غالب هويت ما در اين سوي مرزها. باور كنيم با شناسايي درست اين بخش از هويت مان راحت تر ميتوانيم خود را به عنوان انساني محق و برابر در كشوري كه به آن پناه آورده ايم جا بيندازيم. حمايت شما از اين مادر و پسر در سرنوشت اين دو تاثيرگذارست.
براي اطلاع بيشتر در مورد امير و همچنين راههاي كمك به او و مادرش با پست الكترونيكي گروه حاميان امير noii-van@resist.ca و يا تلفن 2099ــ552ــ778 تماس بگيرند.
شهروند


2004© All rights reserved for SHABAKEH.ORG Webmaster